آیا دریا صاحب دارد؟

آناهیتا در ایران باستان همان الهه آب است. نام این ایزدبانو در اوستا، دو واژه قدرتمند و آب را در کنار هم قرار می دهد. این رویاها نشان می دهد که گویی در ناخودآگاه جمعی ما آب و قدرت عمیقا به هم گره خورده اند . آناهیتا ایزد بانویی لطیف و بارور ، اما سوار بر ارابه های جنگی، همان چهار اسب باد و باران و ابر تکرگ که هم مایه حیات هست و هم مایه پیروزی در جنگ.

به‌روزرسانی:9 دقیقه مطالعه

گزارشی از چهارمین جلسه تحلیل رؤیا

آیا دریا صاحب دارد؟

آناهیتا در ایران باستان همان الهه آب است. نام این ایزدبانو در اوستا، دو واژه قدرتمند و آب را در کنار هم قرار می دهد. این رویاها نشان می دهد که گویی در ناخودآگاه جمعی ما آب و قدرت عمیقا به هم گره خورده اند . آناهیتا ایزد بانویی لطیف و بارور ، اما سوار بر ارابه های جنگی، همان چهار اسب باد و باران و ابر تکرگ که هم مایه حیات هست و هم مایه پیروزی در جنگ.

پرسشی که در این جلسه مطرح شد:

طبیعت رام نشدنی و آزاد، باید بر انسان چیره شود یا در نهایت انسان صاحب این طبیعت خواهد شد؟ شاید پاسخ این باشد: هیچ کدام، در نهایتِ عدالت است که هیچ کس صاحب دیگری نخواهدبود وهر کسی حق دارد، طبیعت وحشی وسیالیت وجود خود و دیگری را به رسمیت بشناسد و تا جایی که می تواند آن را مهار ، نمادین و در خدمت خود، دیگری و جهان قرار دهد و این همان تولد راستین اسطوره در وجود هر آدمی است.

توده های یخی ساحل، دریا، یخ و برف، در همسایگی یکدیگر، جغرافیای غریبی را خلق کرده بودند. در این کرانه‌ی ناهمگون، دو نفر دوشادوش یکدیگر قدم می‌زدند. ساحل به شکلی عجیب پارتیشن‌بندی و مرزبندی شده بود؛ گویی هر بخش، قلمرویی مستقل در یک شهربازی بزرگ است. در یک سو، توده‌ها و بلوک‌های عظیمی از یخِ سخت برافراشته شده بود؛ در سویی دیگر، مردم فارغ از آشوب جهان به بازی سرگرم بودند و در میانه‌ی این تفکیک‌ها، پیاده‌راهی کشیده شده بود که به دریایی باریک اما بی‌نهایت عمیق چشم باز می‌کرد. در میان این هیاهو، کشش غریبی، «او» را به سمت یکی از بخش‌های ناشناخته و عجیب ساحل سوق داد. اشتیاقی بی‌وصف وجودش را پر کرد تا وارد آن حریم شود و چیزی را نمایان کند. او بی‌محابا و بدون توجه به اطراف، گام در مسیر نهاد. در آنجا راهی باریک وجود داشت؛ مسیری شبیه به لبه‌ها یا گاردهای حفاظتی کنار جاده، اما چشمان او این موانع را ندید. او چنان پیش رفت که ناگهان خود را در آستانه‌ی سقوطی سهمگین به اعماق تاریک و رعب‌آور آب یافت. درست در همان دم که پیوندش با زمین در حال گسستن بود و قرار بود به قعر دریا پرتاب شود، با نیرویی آنی و توصیف‌ناپذیر، خود را نگه داشت و میان مرگ و زندگی معلق ماند. در پهنه‌ی این رویای متکثر، زمان و مکان مدام در هم می‌شکست. در نقطه‌ای دیگر از این جهان موازی، او خود را درون خانه‌ای یافت که دیوارهایش بوی تنش می‌داد؛ جایی که با زنی عرب‌زبان درگیر شد که کلامش با خشونتی عریان آمیخته بود. این تقابل خشن و اختلاف سن آدم‌های رویا، برای او تداعی‌گر همان تضاد میان آب و یخ بود؛ تقابلی میان محدودیت و بازیگوشی، مانع و انگیزه. گویی یک نیروی محکم و یخی می خواست او را از کنجکاوی، رفتن به عمق و کشفی کودکانه باز دارد.

. در ژرفای ذهنش، سوالی بزرگ ریشه دواند: عشق چیست؟ دریا با آن عمقِ تاریک، خطرناک و هیجان‌انگیزش، تجسمی از عشق واقعی بود؛ غرق شدن در ناشناخته‌ها. در مقابل، قلمروِ برف و یخ قرار داشت؛ محیطی که هرچند سخت و سرد بود، اما امنیتی کاذب را هدیه می‌داد. در بخش یخی، آدم‌ها جمع شده بودند تا در کنار توده‌های بلورین عکس یادگاری بگیرند. حضوری غریب که تنها برای ثبت لحظه‌ها بود، بدون آنکه جرئت خطر کردن داشته باشند. آن‌ها به دنبال تصاویری زیبا اما منجمد بودند؛ عشقی نمایشی و تصویری از جنس بیخیالیِ کودکی، که در آن نه خطری وجود داشت و نه عمقی، تنها سرمای گزنده‌ی یک قابِ یخی بود.

پاک‌سازی

آسمان شهر رنگ سرب به خود گرفته بود و غرش تانک‌ها سکوت سنگین‌خیابان‌ها را می‌شکست. در بحبوحه‌ی این آرایش نظامی و فضای رعب‌آور، «او» به همراه تنی چند از اعضای خانواده‌ی پدری‌اش در اتاق خانه‌ای پناه گرفته بود؛ دیوارهایی که در برابر هجوم وحشت خارج از خانه، پناهگاه شده بودند. در آن اتاق محبوس، ماجراهایی میان اهل خانه گذشت که رویا بین به خاطر نمی آورد ، اما این تصویر، همچون صحنه ای غریب در حافظه‌اش حک شده است. شلیک‌ها آغاز شد. صدای انفجار و رگبار سربازان، زمین را می‌لرزاند. اما تماشای آنچه از لوله‌ی تانک‌ها بیرون می‌جهید، عجیب بود؛ گلوله‌ها و تیرها، چیزی جز «دستمال‌کاغذی‌های مچاله‌شده» نبودند. با هر غرش، سپیدی‌های مچاله‌شده آسمان را پر می‌کردند و مانند برفی غریب بر سر و روی شهرِ وحشت‌زده می‌باریدند. با وجود این پدیده‌ی سوررئال و شگفت‌انگیز، سایه‌ی مرگ و هراس کم‌رنگ نشده بود؛ اتمسفر حاکم، چنان سنگین و هولناک بود که مردم، بی‌توجه به ماهیت گلوله‌ها، سراسیمه راه فرار می‌جستند. دستمال کاغذی که آسیب نمی زند، پس چرا مردم فرار می کنند؟! مدتی بعد، او خود را در میان بلوار پهنِ خیابانی یافت که به پیاده‌رویی متروک شبیه بود. ناگهان یکی از نیروهای نظامی با گام‌هایی استوار در میانه‌ی بلوار ایستاد. طنین صدایی بلند و آمرانه در فضا پیچید: «همه به احترام بایستید؛ رئیس ارتش وارد می‌شود.»

فرمانده با غرور شروع به رژه رفتن و سخنرانی کرد و با فریاد از مردم خواست تا به نشانه‌ی تسلیم و احترام متوقف شوند. اما این فرمان، تنها بر شتاب قدم‌های فراریان افزود؛ مردم از شدت ترس، با حداکثر سرعت رو به سوی تاریکی می‌دویدند، در میان آن هیاهو و غوغای گریز، چشمان او به زن دایی اش افتاد. زن با چهره‌ای برافروخته و گام‌هایی شتابان به سمتی نامعلوم می‌دوید و با صدایی لرزان فریاد می‌زد: «بچه‌هایم! بچه‌ها منتظر هستند...» این فریاد، طنین ترس را در دل او نیز بیدار کرد. او نیز با همان سرعت و سراسیمگی، در حالی که تصویر فرزندانش و فکر نگرانِ رهایی آن‌ها تمام ذهنش را پر کرده بود، پا به فرار گذاشت و در سیاهی شهر جنگ‌زده محو شد.

اسب هایِ آزاد دریای بدون مالک

مرزهای ساحل ناپدید شدند و جای خود را به پهنه‌ای عظیم و ژرف دادند؛ جایی که افق در آغوش دریا بلعیده شده بود. در این اقیانوس بی‌کران، گله‌ای از اسب‌های وحشی پدیدار شدند که یال‌هایشان با موج‌ها گره خورده بود و در میان آب‌های عمیق شنا می‌کردند. آن‌ها باشکوه، رام‌نشدنی و به شدت مستقل بودند؛ موجوداتی از جنس غریزه محض که به هیچ‌کس پاسخگو نبودند. در این آبیِ بی‌انتها، نه زینی وجود داشت، نه حصاری و نه صاحبی. آن‌ها تماماً به طبیعتِ وحشی و رهای دریا تعلق داشتند. از خط ساحلیِ دوردست، چشم‌های انسان‌ها با ترکیبی از شگفتی و اضطرابی عمیق عمیق آن‌ها را تماشا می‌کردند. برای ذهنِ انسان، این آزادیِ مطلق شبیه به یک وضعیت خطرناک از بلاتکلیفی و رهاشدگی بود. فوراً تمایلی در درون تماشاچیان بیدار شد؛ نیازی مبرم برای ادعای مالکیت، نام‌گذاری، نجات دادن یا رام کردنِ این وحشی‌گریِ رها. این همان انگیزه آشنایی بود که انسان را وا می‌داشت تا به حیوانات خیابانی پناه بدهد. با این حال، همان‌طور که اسب‌ها جریان‌های بی‌انتهای آب را می‌شکافتند، حقیقتی خاموش بر پهنه‌ی دریا طنین‌انداز شد: این میلِ سراسیمه برای نجات دادن و تملکِ گله‌های وحشی، تنها یک مسیر فرعی و میان‌بر بود. همواره آسان‌تر بود که انسان انرژی خود را صرفِ رام کردن، نجات دادن و فرمانروایی بر چیزی در جهان بیرون کند، تا اینکه با اعماقِ ترسناک، بی‌صاحب و نقشه‌برداری‌نشده‌ی اقیانوسِ درونیِ خودش روبه‌رو شود. دریای وسیع و اسب‌های وحشی‌اش کاملاً از قیدِ مالکیت آزاد بودند. در این ساحتِ نهایی رویا، هیچ‌چیز واقعاً به هیچ‌کس تعلق نداشت و تنها راهِ رهایی واقعی این بود که انسان از تلاش برای «صاحب شدن» دست بردارد و در عوض، شنا کردن در کنار جریان‌های رام‌نشدنیِ وجودِ خویش را بیاموزد. اما در نهایت رویا بین با این پرسش درگیر بود که طبیعت رام نشدنی و آزاد

باید بر انسان چیره شود یا انسان صاحب این طبیعت خواهد شد؟!

آنچه به کلام درنمی‌آید، روی بدن نوشته می‌شود

از منظر اسطوره شناسی، آناهیتا فقط ایزد بانوی آب نیست. او ایزدبانوی پیروزی و جنگ نیز هست.او سوار بر گردونه ای است که اسب هایش باد، باران، ابر و تگرگ هستند. در این جلسه اشک به سلاح تبدیل می شود و آب به یخ. و اسب های وحشی در آب به دنبال ارابه ای برای کنترل یاصاحبی برای مهار هستند. در جایی از رویا، ارتش وارد شهرمی شود تا آن را پاک سازی کند. او با قدرت آب می خواهد بجنگد و این نشان می دهد از طرفی ، رویا بین از قدرتی که دارد بی خبراست. و از طرفی آن را به سلاحی سفت و سخت تبدیل کرده که با این که سازنده است، ویرانگر به نظر می رسد و خودش و دیگری را فراری می دهد. ماهیت آب و اسطوره آناهیتا تطیهر و پاکسازی است. اونطفه مردان را پاک و رحم زنان را برای زایمان آماده می‌سازد. دستمال کاغذی نیز می تواند نماد تطهیر باشد اما در رویا به عنوان نماد کنترل و ویرانگی درآمده است. شبیه به یخ در رویا یا روان یخ زده و مرده یک وسواسی که به جای زایش و حرکت تبدیل به جمود و مرگ می شود.

ازسوی دیگر آناهیتا سرچشمه تمام آب های جهان و اقیانوس کیهانی است. گردونه اوچهار اسب سفید را می کشند. در آخرین رویا،حضور اسب های وحشی و بی صاحب در دل اقیانوسی عمیق، تجلی ناب و انرژی آناهیتا در روان رویا بین است. نیرویی عظیم که می تواند مهار نشدنی و ترسناک به نظر برسد.

اما با شناخت آن می شود، شبیه کهن الگوی ایرانی، سازنده و مولد بود. یخ زدن درآب ساحل، توقف و جمود آناهیتا است. رویا بین از وحشت عمیق شدن به سمت بلوک های یخی می رود تا شاهد عکس گرفتن خودش و دیگران باشد. ثبت درتصویر قاب شده و زیبا بدون تن دادن به قدرت و جریانی زنده که از ازل تا ابد در جهان وجود دارد.

انسان همانند جهان پیرامونش متشکل از تن و طبیعت است. طبیعتی ویرانگر وحشی و رام نشدنی ودر عین حال شگفت انگیز، قادر، زیبا و مولد

اقیانوس دربیرون از بدن انسان می تواند نماد شوریدگی، هیجان، زایش، حرکت و بستری برای حیات باشد و در عین حال با موج های خون فشان و گرداب هایش، ویرانگر، هولناک، مبهم، ناشناخته و مرگ زا به نظر برسد.

در وجود انسان نیز چنین اقیانوسی حاکم است. میل به رهایی؛ حرکت، بی کرانگی، عصیان، غلبه بر دیگری ، مراقبت و در کنار آن آرامش و لطافت بخشی از خصایص طبیعت دریایی بدن انسان وبیرون از تن است. به شکلی می توان گفت، اسطوره همانی که در رویا هم ظاهر می شود، کمک می کند که بتوان چنین نیروهای عظیم وحیات بخشی را به کار گرفت بدون این که بخواهیم نابودشان کنیم یا تن به طبیعت ویرانگر و مهار نشدنی شان بدهیم.

اشتراک‌گذاری:
دکتر مریم بهریان

نوشته

دکتر مریم بهریان

روان‌شناس بالینی، درمان‌گر و پژوهشگر

مطالب این وب‌سایت جنبه آموزشی، تحلیلی و آگاهی‌بخشی دارد و جایگزین تشخیص، درمان یا مشاوره تخصصی نیست.