آیابه نام عشق، دوباره در آستانه گیرافتادن در تله خودشیفتگی دیگری قرار دارم؟
اما رابطه انسانی از جایی دشوار میشود که پشت این تصویر، انسانی با محدودیت، ترس و فقدان آشکار شود، اینجا مسئله، فقط یک رابطه عاشقانه نیست. همین فانتزی میتواند در مقیاس اجتماعی و سیاسی نیز تکرار شود. انسان گاهی در برابر قدرتهای بزرگ، فناوریهای پیشرفته یا رهبران کاریزماتیک همان چیزی را تجربه میکند که در برابر یک معشوق آرمانی تجربه میکند
تاملی درباره عشق، کمالگرایی، سیاست و رویای حذف فقدان
نویسنده: دکتر مریم بهریان روان شناس
چرا انسان علیه چیزی میجنگد که از آن به وجود آمده است؟ چرا انسان به نام عشق و علم درصدد حذف نقص است؟
عشق، سیاست، دین، علم و فناوری همگی پاسخهای متفاوتی به این پرسشاند:
رویای نخست، خانه ای روی آب
آب دارد بالا میآید، دریاچهای بزرگ رو به روی زن قرار دارد و زن در ساحل نظاره گر آبی است که در حال بالا آمدن است. دریا به قدری به زن نزدیک میشود که زن، ناگهان خودش را در وسط دریا میبیند.
درحال خفه شدن است. دست و پا میزند و هر طور شده خودش را به ساحل میکشاند. متوجه میشود که اینجا ایران نیست. استانبول است یا شهری در ترکیه. نا گهان دو فرزندش را در کنار خودش میبیند، خودش را در راه بازگشت به ایران میبیند.
درمیان راه، به مرد آشنایی بر میخورد که در بیداری به او دلبستگی دارد. مرد در راه بازگشت با او هم سفر میشود که در نهایت به خانه زن میرسند. به رغم این که در بیداری، زن تمایل چندانی ندارد تا آدم های به ظاهربی نقص و شسته و رفته ای چون مرد را به خانه اش دعوت کند، اما در رویا مرد و زن کنار یکی از درهای اتاق و کلید پریزهای مخدوش ایستادهاند.
زن با وجود این که از خطر خفگی جان سالم به در برده و اکنون به کمک مرد به خانه و وطن رسیده است، اما هنوز از این که مرد، شاهد خرابی های خانه است، احساس شرم میکند. او نه از خودش شرم دارد نه از کشورش نه از فرزندانش ، از کلید وپریزها و جزییات نه چندان مهم خانه ای که به قدر خودش زیبا است، احساس شرم میکند.
این مرد که زودتر در ناخودآگاهی زن، اعلام حضور کرده، بعدها درخودآگاهی او شخصیت مهمی در روابط عاطفی میشود و زن از خودش بعد از این رویا میپرسد: شاید مسئله عشق همین باشد آیا میتوان دیگری را به خانهای دعوت کرد که کامل نیست؟
رویای دوم: مرد موشکی
در رویای دیگری، زن میبیند که با مردی که از یک سو دستاوردهای بالای اجتماعی و تحصیلی دارد اما از سوی دیگر در وضعیت کودک قرار دارد و درزندگی واقعی خودش را با بازی و زیستنی توام با لذت و خیال سرگرم کرده، ارتباط جنسی دارد. اگرچه این ارتباط برای زن خوشایند است، اما در رابطه فالوس مرد را هم، شبیه موشک میبیند. گویی رویا قدرت، حمله، تجاوز، سرعت را در کنار موش کوچکی که نماد ضعف و شاید موذی گری است، برای زن به تصویر کشیده است.
زن متوجه میشود، موشک میتواند نشانه ویرانگری، تسخیرو ازبین بردن فاصله هم باشد و فقط نماد میل نیست.
و در اینجا هم یک پرسش مطرح میشود، آیا آنچه که در مرد برای زن جذاب است، خود مرد به عنوان یک انسان است یا تصویری از قدرت که در او میبیند؟
در رویای زن، مردی ظاهر میشود که همزمان سه چهره دارد: چهرهای اغواگر، چهرهای تهدیدکننده و صورتی بازیگوش شبیه یک موشک کوچولو. قدرت او جذاب است اما همین قدرت میتواند ویرانگر باشد و ازبابتی، او میتواند به شکل کودکی که با یک اسباب بازی ویرانگر در حال بازی است، نمایان شود.
موشک در این رویا فقط نماد میل جنسی نیست؛ نماد نیرویی است که فاصله را از میان برمیدارد، نفوذ میکند و حتی میتواند نابود کند. از آن خطرناک تر، متعلق به کودکی است که هدفش، تنها بازی، سرگرمی ولذت است.
شاید این همان پارادوکسی باشد که در بسیاری از روابط باشخصیتهای خودشیفته دیده میشود:
چیزی که در ابتدا ما را جذب میکند، همان چیزی است که بعداً میتواند به ما آسیب بزند.
خودشیفته اغلب، تصویری ازتمامیت ارائه میدهد. چهرهای موجه، مدارک تحصیلی که ازدانشگاههای معتبر گرفته شدهاند، صراحت وفصاحت کلامی بینظیر، شوخ طبعی و تصویر فوق العاده و بینظیری از انسان بینقصی که میگوید:
«من میدانم، من قوی هستم، من میتوانم نجات بدهم.»
اما رابطه انسانی از جایی دشوار میشود که پشت این تصویر، انسانی با محدودیت، ترس و فقدان آشکار شود، اینجا مسئله، فقط یک رابطه عاشقانه نیست. همین فانتزی میتواند در مقیاس اجتماعی و سیاسی نیز تکرار شود.
انسان گاهی در برابر قدرتهای بزرگ، فناوریهای پیشرفته یا رهبران کاریزماتیک همان چیزی را تجربه میکند که در برابر یک معشوق آرمانی تجربه میکند:
کشش به سوی تصویری که قرار است همه کمبودها را جبران کند، منجی کامل، مانند معشوق کامل، وعده میدهد کهشکافهای زندگی را پر خواهد کرد. او میگوید:
«به من تکیه کن؛ من چیزی را دارم که تو نداری.»
در چنین وضعیتی، دیگری، دیگر یک انسان یا یک جامعه مستقل نیست؛ او به ابزاری برای تأیید قدرت، برتری یا نجاتبخشی تبدیل میشود.شاید به همین دلیل است که رابطه عاشقانه و رابطه سیاسی گاهی ساختاری مشابه پیدا میکنند:
فردی که تحمل نقص و ناتمامی خود را ندارد، ممکن است در عشق به دنبال معشوق بینقص بگردد و در سیاست به دنبال رهبر بیخطا و جامعهای که تحمل پیچیدگی و ابهام را ندارد، ممکن است به جای تحلیل، به فانتزی نجات پناه ببرد. اما عشق و سیاست به معنای واقعی آن، از یک نقطه مشترک آغاز میشوند:
پذیرش این که هیچ دیگریای کامل نیست.
مهندس جوان و رویای جهانِ بینقص
مهندس جوان، که سالها در حوزه اصلاح سازهها و استانداردسازی آن ها تخصص دارد، به نظم، دقت ومحاسبه اهمیت زیادی میدهد، به طوری که هیچ خطایی چه در انسان و چه در سازه غیر انسانی از چشمانش پنهان نمیماند.
در یک جلسه درحال بررسی سیستم طبیعت وخالق آن بود که گفت:
اگر خدایی وجود دارد، چطور ممکن است جهان را بدون استانداردهای لازم ساخته باشد؟ من برای ساختن کوچکترین سازه باید دهها ضابطه و محاسبه را رعایت کنم و استاندارد مینویسم. چطور خالق جهان چنین نکرده است؟
در نگاه اول، این جمله صرفاً یک نقد فلسفی یا الهیاتی به نظر میرسد. اما هرچه بیشتر به آن فکر میکنم، بیشتر احساس میکنم که مسئله اصلی خدا نبود؛ مسئله مواجهه با نقص بود. او در شمایل مرد همهچیز دان بینقص، و کسی که جهان را از دریچه مهندسی میبیند، هر خرابی نشانه یک خطاست که باید اصلاح شود. هر شکاف، هر بینظمی و هر نقصی باید حذف شود تا سازه به وضعیت مطلوب برسد. اما زندگی انسانی از جنس سازههای مهندسی نیست. عشق، سوگواری، میل، تولد، پیری و مرگ از منطقی پیروی نمیکنند که بتوان آن را با استانداردهای فنی مدیریت کرد.
اما شاید بتوان پرسش آقای مهندس را وارونه کرد، اگر جهان از ابتدا کامل بود، آیا اصلاً امری به نام آفرینش رخ میداد؟ اگر هیچ فاصلهای وجود نداشت، آیا رابطهای شکل میگرفت؟ اگر هیچ کمبودی وجود نداشت، آیا میلی پدید میآمد؟ اگر هیچ فقدانی وجود نداشت، آیا انسانی به وجود میآمد؟
کودک زمانی وارد جهان زبان میشود که مادر دیگر به طور کامل در اختیار او نیست. از دل همین فاصله است که کلمات متولد میشوند و آفرینش زبان شکل میگیرد. عاشق زمانی عاشق میشود که درمییابد معشوق هرگز به طور کامل قابل تصاحب نیست و نقص دارد.
هنرمند زمانی خلق میکند که چیزی در جهان یا در وجود خودش ناتمام مانده باشد. و حتی خودِ مرد، زمانی دست به ساختن میزند که با نوعی کمبود روبهرو شده باشد. او پل میسازد چون میان دو نقطه فاصلهای وجود دارد. خانه میسازد چون انسان بیپناه است. فناوری میآفریند چون جهان چیزی کم دارد
به بیان دیگر، حتی میل به رفع نقص نیز خود از دل نقص متولد میشود. شاید آنچه آقای مهندس به عنوان «اشتباه در طراحی جهان» میبیند، از زاویهای دیگر شرط ظهور خودِ انسان باشد.
مهندس، همان مردی است که ناخودآگاه زن مدت ها، پیش در رویا، زن را تاخانه اش همراهی کرده بود و زن از نشان دادن کلید پریزها به او شرم داشت.
گویی ناخودآگاه زن از او پرسیده بود؟ آیا میتوان کسی را به خانهای دعوت کرد که کامل نیست؟ و شاید پرسش عمیقتر این باشد:
آیا میتوان جهان را دوست داشت، در حالی که جهان کامل نیست؟
برای ذهن کمالگرا، عشق به چیزی ناقص، دشوار است. معشوق باید کامل باشد. رابطه باید کامل باشد. جامعه باید کامل باشد. حتی خدا نیز باید کامل باشد. اما شاید عشق دقیقاً از جایی آغاز میشود که این رؤیای کمال فرو میریزد.
انسان نه با تمامیت، بلکه با شکاف و فقدان انسان شده است و آنچه ما نقص مینامیم، در سطحی عمیقتر، همان فضای خالیای است که امکان عشق، زبان، آفرینش و اندیشیدن را فراهم میکند.
از سوی دیگر در رویا، مکانی شبیه به شهر استانبول یا شهری مشابه آن درترکیه، برای رویا بین نماد مادر کمال گرا یا مرده و سخت گیر بود. کسی که با نمیتوانست با ابهام وپیشبینی ناپذیری و نقص کنار بیاید. استانبول در آن رویا، فقط یک شهر نبود، نماد فضای روانی بود که در آن ، آب مدام بالا میآمد و خطر خفگی وجود داشت. فضایی که در آن سوژه، احساس میکرد، در میل و خواست دیگری، غرق شده است و جایی برای نفس کشیدن میل خودش باقی نمانده است. در واقع مهاجرت برای سوژه میتوانست نوعی بازگشت به مادر باشد. ودر این خوانش، بازگشت به ایران نیز فقط بازگشت به یک سرزمین نیست. بازگشت به خانهای است که اگرچه کلیدها و پریزهایش خراباند، اما هنوز خانه است؛ جایی که میتوان نقص و فاصله را دید، تحمل کرد و با آن زندگی کرد.
از این زاویه، حضور مرد در رویای زن، معنای تازهای پیدا میکرد. او نیز درگیر همان مسئلهای بود که زن با آن، داستان داشت. زن در ظاهر از خرابیهای خانه شرمگین بود مرد از نقص و خرابیهای جهان شکایت میکرد. زن، نگران این بود که دیگری نقصهای خانهاش را ناظر باشد، مرد نگران این بود که چرا خدا، جهان را ناقص، آفریده.
اما شاید هر دو در سطحی عمیقتر یک رانه مشترک، در زیستشان وجود داشت:
«نقص نباید وجود داشته باشد» اما شاید عشق دقیقاً از جایی آغاز میشود که این فرمان فرو میریزد، از جایی که انسان میپذیرد، خانه، معشوق، جهان و حتی خودش کامل نیست. و عشق فقط یک ملاقات شورانگیز و زودگذر با دیگری نیست ؛ گاهی ملاقات با بخشی از خودمان است که در دیگری زندگی میکند شاید به همین دلیل بود که در آن رویا، مرد کمالگرا همراه زن به خانه بازمیگشت. نه برای آنکه خانه را تعمیر کند، بلکه برای آنکه هر دو با حقیقتی مشترک روبهرو شوند، اینکه انسان نه از دل کمال، بلکه از دل فقدان و ناتمامی زاده میشود.
خانم دکتر و جنگ بیپایان با فقدان
مهندس تنها کسی نبود که از ناقص بودن جهان شکایت میکرد.خانم دکتری که در فصاحت کلام وتیز هوشی دست کمی از مهندس ندارد نیز از این موضوع شکایت دارد. او که سال ها برای کسب جایگاه حرفهای خودتلاش کرده است، اما هنوز اضطرابی همیشگی، که اجازه نمیدهد، آرام بگیرد، رهایش نمیکند. او میگوید: شاید اگر تخصص بگیرم، راحت شوم، به هر حال باید کامل تر شوم. نمیتوانم نقص را بپذیرم. بیمارانم هم نمیتوانند نقص مرا به عنوان یک پزشک عمومی بپذیرند. آن ها به دنبال متخصص هستند.
خانم دکتر خودش هم تاب پذیرفتن نقص در بیمارانش را ندارد. او نمیتواند تحمل کند، بیماران به توصیههایش عمل نکنند یا اشتباهی از سوی آنها رخ بدهد. یا مسئلهای حل نشده باقی بماند. حتی یک روز او گفت که نمیتوانم تحمل کنم که حشره ای وارد خانهام شود. زیستن خانم دکتر هم پر از تجربه هایی است که با نقص، فقدان و نخواستن ها گره خورده است. فقدان هایی که باید بخش بزرگی از زندگی اش را صرف پرکردن آن ها میکرد. فرمان مهمی که فقدان در او به وجود آورده بود:
«باید آنقدر قوی باشی که هیچ نقصی در تو دیده نشود»
اما مشکل اینجاست که هیچ انسانی نمیتواند از چنین فرمانی پیروی کند. چرا که انسان اساسا موجودی است که با نقص و فقدان، پیوندی ناگسستنی دارد. خانم دکتر تصور میکند، درمان قرار است روزی به نقطهای برسد که همه چیز روشن شود؛ تمام رازها کشف شوند؛ همه زخمها ترمیم شوند؛ و در نهایت، آرامش کامل فرا برسد.
او میپرسد:تا چه زمانی باید تحت تحلیل قرار بگیرم؟ این همه فکر کنم؟نتیجه چه خواهد بود؟
اما شاید پاسخ روانکاوی دقیقاً در جهت مخالف این انتظار حرکت میکند: تحلیل روانکاوانه قرار نیست فقدان را حذف کند، قرار نیست زخمی را چنان ترمیم کند که هیچ ردی از آن باقی نماند، قرار نیست ، انسان را به تمامیتی خیالی بازگرداند. در این فضا، سوژه، صدای خودش را خواهد شنید. همان صدایی که مدت ها است زیر فرمان کامل باش، پنهان شه است. صدایی از جنس عشق و شوق جایی که مسیر رسیدن به حقیقت نهایی نیست، مسیر تحمل کردن ناتمامی عجین شده با انسان است. فضایی که دو نفر در رابطهای عاشقانه کنار هم قرار میگیرند تا شاید این ناتمامی راتاب بیاورند.
همان فرمانی که در ذهن مهندس، جهان را به دادگاه میکشاند، در ذهن خانم دکتر بیماران، بدن، خانه و حتی خود او را محاکمه میکرد. گویی هر دو در جستوجوی چیزی بودند که هرگز وجود نداشته است، جهانی بدون شکاف، عشق بدون زخمی شدن و کمبود و انسانی بدون فقدان
هراس از ورود به عشق در مشاوره پیش از ازدواج
دختر بسیارزیبا وبدون نقص به نظرمیرسد. یک هنرمند تمام عیاراست که از شیوه لباس پوشیدن و آراستن چهره و لباس بدون این که اشاره ای به شغلش داشته باشد، میتوان حرفهاش را پیش بینی کرد. پسرنیز ظاهری متفاوت داشت. در ایران زندگی نمیکرد و تن تتو دار او خبراز ناگفته های زیادی داشت.
در تداعیهای پسر، واژههایی مانند «خانواده»، «زندگی» و حتی نام دختر بارهاو بارها تکرار میشد. جبر تکراری که نشان از گیر کردن در بهشت بدون درد و جهان به مثابه مادر داشت. اما به رغم آنچه پسر در دختر میدید، در پشت آن همه زیبایی، جهان دختر در لایه ای عمیق تر، گیر افتادن در دنیای مردگان و اشباح و مومیایی شده ودفینه ها بود.
گویی سال ها پیش تجربه مرگ، دختر را به سفری بیبازگشت و اعماق سرزمین زیرین برده بود. دختر نتواسته بود قانون، فاصله، مرگ ونقصی که در زندگی تجربه کرده بود را تاب بیاورد و در جایی چنان همانند سازی با مرگ کرده بود که جزنقابی پوشالی ازکمال، اثری از زیستن در او وجودنداشت. مواجهه ای حل نشده بافقدان و مرگ که تنها با سکنی گزیدن در جهان دفینه ها و اشباح امکان پذیرشده بود.
آنچه بیش از همه مرا به فکر فرو برد، نه تفاوتهای آنها، بلکه شباهت پنهانشان بود، هر دو به شکل مشابهی در برابر فقدان ایستاده بودند. پسرنیز مدتی پیش پدر قدرتمند خود را از دست داده بود و هنوز نتوانسته بود بااین کمبود کنار بیاید. مادر چگونه می تواند جهان بدون پدر را تاب بیاورد؟
اما عشق نه در تمامیت، بلکه در خود فقدان متولد میشود.عشق زمانی آغاز میشود که انسان بپذیرد دیگری هرگز به طور کامل قابل شناخت، کنترل یا تصاحب نیست. با این که در پایان جلسه پیشنهاد شد تا برای شناخت بیشتر و بررسی عمیق تر بازهم مراجعه داشته باشند، دیگر از آن ها خبری نشد. گویی آمده بودند تا در یک جلسه سی دقیقه ای به بهشت بدون کمبودی دست پیدا کنند و مجوز خوشبختی شان راتحویل بگیرند.
روابطی که درست در آستانه ورود به واقعیت متوقف میشوند تا زمانی که رابطه در قلمرو خیال قرار دارد، همه چیز ممکن است.
اما به محض آنکه پای زمان، تعهد، قانون و مسئولیت به میان میآید، فانتزی ترک برمیدارد. در زبان روانکاوی، عشق تنها پیوند میان دو نفر نیست، عشق همیشه با ورود یک امر سوم نیز همراه است؛ چیزی فراتر از لذت فوری و جذب شدن متقابل و دقیقاً به همین دلیل است که عشق تجربهای خطرناک است زیرا انسان را وادار میکند از رؤیای کامل بودن دست بکشد
رویای حذف فقدان؛ از انسان کامل تا ماشین کامل
شاید افراطیترین شکل رؤیای کمال، در خیال ساختن موجودی ظاهر شود که دیگر نقصهای انسان را نداشته باشد. اینجا به پسر نابغهای با بهره هوشی بالای 150 میرسیم که از آرزوی خود برای پیوستن به حوزه فناوریهای پیشرفته سخن میگفت.
او میخواست روزی در ساخت فناوریهایی مشارکت کند که بتوانند همه نیازهای انسان را برآورده کنند و موانع رنج و ناکامی را از میان بردارند.در این فانتزی، ماشین دیگر صرفاً یک ابزار نبود؛ تبدیل به تصویری از انسانی شده بود که فقدان ندارد. موجودی که نیاز به دیگری ندارد. زخمی نمیشود، طرد نخواهد شد وبا مرگ نیز مواجه نمیشود.
اما پرسش اینجاست: اگر تمام موانع، تمام کمبودها و تمام فاصلهها حذف شوند، آیا چیزی به نام میل باقی میماند؟ آیا موجودی که هیچ فقدانی ندارد، هنوز انسان است یا به چیزی شبیه یک ماشین تبدیل شده است؟
شاید رؤیای حذف مرگ و ساختن انسان کامل، در نهایت همان رؤیای قدیمی بازگشت به تمامیتی باشد که انسان هیچگاه واقعاً در اختیار نداشته است. انسان از ابتدا با فاصله ساخته شده است، بافاصله گرفتن از مادر و فاصله گرفتن از دیگری و جهان .و همین فاصله است که او را وادار به سخن گفتن، عشق ورزیدن و خلق کردن میکند.
شاید مسئله فناوری این نیست که چرا میخواهد زندگی را بهتر کند؛ بلکه پرسش عمیقتر این است: آیا در تلاش برای حذف تمام رنجها، چیزی از همان شکافی را که ما را انسان کرده است نیز حذف نمیکنیم؟
انسان از فقدان زاده می شود اما مدام در تلاش است همان فقدانی را که او را انسان کرده است، حذف کند.
🎙️ پذیرش خانهای با کلیدهای مخدوش؛ تداعی آزاد در تلگرام
ما در دنیایی زندگی میکنیم که مدام ما را به سمت کمالگرایی افراطی و فانتزیهای بینقص بودن سوق میدهد [0.1.1، 0.1.14]. اما همانطور که در این جستار بالینی دیدیم، عشق، آگاهی و پیوندهای اصیل انسانی دقیقاً از همان شکافها و ویرانیهایی متولد میشوند که جرات میکنیم آنها را تاب بیاوریم [0.1.8، 0.1.11].
[ 🔗 ورود به کانال تلگرام تداعی آزاد (دکتر مریم بهریان) ]
https://t.me/psychofreepen/139

نوشته
دکتر مریم بهریان
روانشناس بالینی، درمانگر و پژوهشگر
مطالب این وبسایت جنبه آموزشی، تحلیلی و آگاهیبخشی دارد و جایگزین تشخیص، درمان یا مشاوره تخصصی نیست.
