امر غریب وزرافه بنفش

نگاه خیره خانوم،به نقطه ای نامعلوم،اضطرابی در دل دخترک ایجاد می کند،که درک نشدنی است و گویی تا همین لحظه که درآستانه میانسالی است دست از سرش بر نمی دارد.

به‌روزرسانی:7 دقیقه مطالعه

امرغریب و زرافه بنفش در رویای بازگشت به ایران

نویسنده: دکتر مریم بهریان

از لحظات پیشا هستی‌ش چیزی به خاطر نمی‌آورد. کودکی او شبیه ورق زدن تند تند آلبوم عکس های خانوادگی کار بی ثمری‌است. بالاخره یک باره، صحنه‌ای، نمایان می‌شود که گویی چیز مهمی است. خانوم، تصویری از یک زن مهربان با گیسوان بافته مشکی به آبشاری سیاه رنگ،میماند اما آبشار که سیاه، نمی‌شود و خودش خنده‌اش می‌گیرد.! خانوم نشسته چهره محزونی دارد،اما بیشتر از آن وضعیتی غریب،در چشمانش وجود دارد که دخترک نمی‌تواند بخواندش. بخوان!

نگاه خیره خانوم،به نقطه ای نامعلوم،اضطرابی در دل دخترک ایجاد می کند،که درک نشدنی است و گویی تا همین لحظه که درآستانه میانسالی است دست از سرش بر نمی دارد.

بالاخره کلمات دست و پا شکسته از لا به لای آن ساحت غریب و کلام نشدنی بیرون می آید و سکوت حرف می زند.

درس بخوان_سرفراز، گردن دراز

انگار برای رویا بین، زیستن به دو قسمت تقسیم شده است.

سکوت و پس از آن اضطراب غریبی که او را به جهان دیگری پرتاب می‌کند.

مدرسه تیزهوشان،جایی که رویا بین به تدریج هویتی متعالی پیدا می‌کند.

در یکی از رویاهایش می بیند،که برای حرکت باید دست و پای انسانی اش را کنار بگذارد و خزنده شود. در وضعیت انسانی منجمد است. گویی جهان در برخورد با دیگری، که شکل و شمایل انسان به معنای خالص خود را دارد متوقف شده است.

از همان زمان است که تنها یک دیگری،برایش مفهوم پیدا میکند.(انسان کامل)

انسان کامل همه چیز باید خوب باشد. تمام تلاشم را میکنم تا این اضطراب و وضعیت درک نشدنی را به انرژی برای اصلاح امور و تولید ثروت تبدیل کنم. پول این ابژه دوست داشتنی. باید باشد و باید پس انداز کنم!

برای رسیدن به ثروت و موفقیت باید عجله کرد. حالا دررویا به ابزاری برای سریع رسیدن به مادر مجهز شده است. مادر در انتهای رویا نشسته ، اما آغوشش جایی ندارد، کودک دیگری با جنسیت متفاوت را روی پاهایش نشانده است.

و دخترک فکر می کند باید سریع ترشوم، بدوم یا مرد تر شوم.

مادر/مار وحشت از مواجهه با دیگری ناقص و دفرمه و اختگی خیالی که دچارش شده است، باعث می شود تا سرعت خود را برای رسیدن به اهدافی که از پیش تعیین کرده، بالا ببرد.

اما به تدریج، مادر/مار رویا که نماد شفا و تحول است، تبدیل به عصایی می‌شود که گویی در احشام و روده هایش فرو کرده اند و درد دنبالچه ای که حالا بسیار آزار دهنده شده است.

پرسش های بی‌پاسخ در مواجهه با همان دیگری غریب که از نگاه زن، ناپذیرفتنی و محکوم به حذف شدن است،به دردهای روان تنی تبدیل شده اند.

مهاجرت از سرزمینی که به اندازه همان دیگری ناشناخته، اضطراب آفرین است، هم دردی را دوا نمی کند.

(اینجا هم خبری نبود، چرا این اضطراب دست از سر من بر نمی دارد، تصور می کردم ، تصمیم برای مهاجرت پایانی برای فقدان باشد. اما انگار این شکاف یا سوراخ لعنتی پر نمی‌شود.

دیگری بزرگ نتوانسته دنیای بدون نقص را خلق کند. چرا هیچ چیز سرجای خودش نیست و بالاخره نمی توان جایی را پیدا کرد که این بی نظمی زیبایی شناختی در ان پیدا نشود؟!)

رویای پرواز در نهایت در رویای پرواز است که به امرغریب نزدیک می شود و گویی دیگری بزرگ نیز ازسویی دیگر می اید تا امر غریب نفهمیدنی را بخواند و این بار به گونه ای دیگر بخواند ، نه انگونه که در سمپاد آموزش داده‌اند.

پس از مطالعه مطلبی درباره نامه ربوده شده ادگار الن پو که از یک دال بی معنا به شکل نامه، روایت می کند، به خواب می رود و رویایی غریب می بیند.

رویایی که این بار، ایران به شکل آن دال بی معنا و تهی یا همان نامه ربوده شده و امر غریب احضار می شود یا شاید هم رویا بین را احضار می‌کند.

در واقع،نمی داند، این ایران است که به مثابه مرگ و یک فقدان ابدی او را فراخوانده و زن را در مواجهه اضطرابی بس غریب قرار داده ، یا این همان حفره تاریک زنانه وجود اش است که با میانجی رویا، ظهور کرده تا ایران را بخواند.

در رویا می بیند که در حال بازگشت به ایران است و بالاخره به وطن می رسد. خانه تغییر کرده و مادر نیست.

فضایی متفاوت و بازهم بامعیارهای نظم زیبایی شناختی در خانه حاکم است و همه چیزبه ظاهر زیبا و منظم به نظر می رسد. گلدان های چشم نواز شاداب و تصویری از کمال، لذت بخش و شادی آفرین است.

اما خالق رویا پرداز ، چیز دیگری می خواهد، بی نظمی بازهم به شکلی متفاوت خودش را جا می‌کند. کودکی کنار دیوار ایستاده است. به نظر ضعیف و فقیر می‌رسد، رنگ و رو پریده و گرسنه . البته که با کودکانی که پیش از این در رویا می‌آمدند، متفاوت است. آن قبلی ها نحیف تر بودند، ریز نقش و نادیدنی، این یکی گویی در حال بزرگ شدن است.

نگاه می کند، پرسش دارد، کنجکاو است. شبیه به کودکان قبلی، قرار نیست، به دست دیگری خودشیفته و خودخواهی کشته شود یا از پنجره به بیرون پرتاب شود.

چیزی می خواهد اما نمی‌تواند، کلام کند. رویا بین حدس می‌زند که او باید گرسنه باشد و شبیه به هرکودک دیگری نیازبه اسباب بازی دارد.

ایران باز همان اضطراب به سراغش می‌آید، امر کلام نشدنی و نفهمیدنی. من نمی‌دانم ایران چه چیزی است؟ از من چه می‌خواهد؟ پشت آن مغاک و سیاهچاله زنانه اش و نگاه خیره سنگینش بسان موهای سیاه خانوم چه چیزی نهفته است؟

درباره کودک هم چیزی نمی‌دانم، نگاهش سنگین و بس غریب است،شاید گرسنه باشد!

_شکلات‌های خارجی با بسته بندی های جذاب و هوس انگیز را از کیف بیرون می‌آورد، و بعد نوبت اسباب بازی می‌رسد. یک کودکی که به نظرفقیرو گرسنه می‌رسد به چه نیاز دارد ؟! خوراکی و اسباب بازی

تعدادی حیوان پلاستیکی در ساک دستی اش پیدا می‌کند.

حیواناتی که در پرواز دفرمه شده اند. تنها چیزی که سالم و شق و رق مانده است. یک زرافه بنفش رنگ است. مگر زرافه بنفش رنگ می‌شود؟ با این حال آن را به سرعت بیرون می‌کشد و به کودک می‌دهد.

پرواز پرواز برای او ترس و لذت را تواما به یاد می آورد. گویی باز با یک امر غریب یا دال تهی رو به رو شده است. مانند آن نامه در داستان ادگار الن پو، یا حلقه ای با جواهر زمرد که برای رویا بین دیگری، نماد مغاک و آلت زنانه یا همان دال سرگردان و تهی شد . یا باده و می در اشعار حافظ

یا شاید هم همین بچه در خواب یا حتی ایران. چقدر این بچه و ایران به هم شباهت دارند. دلش برای هر دوی شان میسوزد. دال ایران او را متوجه کودک، کودکی هایش، خانوم ، تبعیض، خودشیفته هایی چپاول گر و فقر می اندازد. پس برای همین بوده که مهاجرت کرده؟! ایران دفرمه که باید اصلاح شود. اما دقت که می کند می بیند این طورها هم نیست. ایران با تمدن چندین هزاران ساله، مهد شاعران و عارفان و صدها چیز متعالی دیگر که به خاطر می اورد.

پرواز او را وسط مین و هوا معلق می‌کند. گویی به خاطر می‌آورد که حس غریب پرواز با این موضوع که به هیچ جایی وصل نیست و تکیه گاهی ندارد، کنار هم می‌آیند. و آن سکوتی که درکودک هم دیده، دوباره حضور پیدا می‌کند.یاد کبوتران گیر افتاده در حفاظ همسایه می‌افتد. کبوترانی که نه به بالکن راه دارند و نه می توانند پرواز کنند. درحصار گیر می‌افتند و همسایه حتی حاضر نیست، جنازه های شان را هم جمع کند.

چیزی دیگر در حال رخ دادن است. زرافه برایش یاد آورپیام خانوم است. سرفراز گردن دراز…

دوباره می پرسد؟ چرا زرافه بنفش رنگ است. این همه مناسک وسواسی و تکراری برای فرار از رنج و شاید هم فقر. شبیه به کبوتری که درحصار گیرافتاده و از این اختگی خیالی رویای آزادی می سازد، اما درنهایت آنقدربال بال می‌زنند تا میان سیم ها جان بدهندو خشک شوند. زرافه بدون نقص و بنفش رنگ تصویر ی نیست جز یک سناریوی ساختگی از خوشبختی. سناریوی ساختگی که به کودک، ایران و البته خودش هم نسبت داده است.

است. سناریوی انحرافی که کودک و ایران و البته خودش را به شکل دیگری معنا می‌کرد.

اضطراب دوباره سر می‌رسد، اضطرابی که بازنمایی آن بسان سکوت کودک و ابهام ایران ، ساده نیست. معنای وطن برایش متفاوت شده است.

اشتراک‌گذاری:
دکتر مریم بهریان

نوشته

دکتر مریم بهریان

روان‌شناس بالینی، درمان‌گر و پژوهشگر

مطالب این وب‌سایت جنبه آموزشی، تحلیلی و آگاهی‌بخشی دارد و جایگزین تشخیص، درمان یا مشاوره تخصصی نیست.