دین، ژویسانس، رویا
انسان در جستجوی چیست؟ شاید در جستجوی چیزی که همواره از او گریخته است؛ همان جداشدنی که ما را به سخن گفتن، دوست داشتن، خلق کردن و پرسیدن وا میدارد؟!
بخشی از سی و یکمین نشست جلسات تداعی آزاد
انسان، شاید بیش از آنکه با واقعیت زندگی کند، با روایتها زندگی میکند. با خدایانی که میمیرند و بازمیگردند، با اژدهایانی که هرگز دیده نشدهاند، با آتشهایی که گاه میسوزانند و گاه نجات میدهند، و با رؤیای دیرینهای که در هر عصر، نامی تازه بر خود میگیرد.
روزی آن را خدا نامیدیم، روزی شیطان، روزی عشق، و امروز هوش مصنوعی اما در پس همه این نامها، پرسشی قدیمی ایستاده است:
انسان در جستجوی چیست؟ شاید در جستجوی چیزی که همواره از او گریخته است؛ همان جداشدنی که ما را به سخن گفتن، دوست داشتن، خلق کردن و پرسیدن وا میدارد؟! این پرسش و پاسخها، نه برای اثبات حقیقتی نهایی، که برای اندکی درنگ در کنار این راز کهن نوشته شدهاند؛ رازی که در اسطورهها، در شعر، در چهره انسانها و در سکوت میان کلماتشان حضور دارد.
و شاید، همانگونه که هر رؤیای تمامیت، سایهای از مرگ را با خود حمل میکند، هر پرسش نیز نشانی از زندگی باشد.
پرسشگر: مریم بهریان
در رویاهایم تصویر آتش به شکلی تداعی میشود که برایم این پرسش را ایجاد کرد آیا آتش در رویا میتواند پیش آگهی از عشق یا همان ژوئیسانس باشد؟
از اینجا به ذهنم رسید که آتش در روایات دینی و الهیاتی نماد جهنم و سوختن است در حالی که در روانکاوی اصل لذت یا ژوئیسانس میتواند همان سوختن یا عشق را تداعی کند و در اسطوره ها معنی متقاوتی دارد.. بعد به نظرم آمد که جهنم در اسطوره های دینی، میتواند همان تجسد شیطان باشد؛ شیطانی که خود از آتش آفریده شده و به نوعی نماد اصل لذت است در مقابل بهشت و خداوند هم با مفاهیمی مثل فقدان منع و محدودیت گره خوردهاند.
اما پرسش اصلی من این است که چرا در خودآگاه و ایگو این رابطه معکوس میشود؟ یعنی چیزی که باید دردناک باشد سوختن جهنم ما آن را به شکل عشق تجربه میکنیم و به سمتش کشیده میشویم در حالی که در ناخودآگاه این رابطه برعکس است و جهنم همان چیزی است که از آن گریزانیم؟ و فقدان در خودآگاه به شکل درد تجربه میشود در حالی که احتمالا در ناخودآگاه همان بهشتی باشد که خلقت از آن نقطه شکل میگیرد.
تداعی: دکتر ربیعی
این مسئله چند بعدی و پیچیده است و نوع برخورد با آن بستگی به زاویه دید و فضای توپولوژیکی دارد که فرد در آن قرار میگیرد. همانطور که خودتان اشاره کردید آتش میتواند از یک سو نماد جهنم و عذاب باشد. و از سوی دیگر نماد عشق اشتیاق و شوق و این دوگانگی در بسیاری از پدیدههای دیگر نیز دیده میشود. هر مسئلهای را اگر از زوایای مختلف بنگریم خوانشهای متفاوتی پیدا میکند و این خوانشهای تصویری گاه به شکلی هستند که در فضای کلامی صرف قابل هضم نیستند.
برای نمونه حلاج را در نظر بگیرید که بسیاری فکر میکنند به خاطر گفتن انا الحق شهید شد. اما یکی از علل اصلی مخالفتها و در نهایت اعدام او سخنش درباره شیطان بود. حلاج معتقد بود که شیطان والاترین جایگاه را دارد چرا که حتی به قیمت طرد شدن از سوی خدا تن به عبادت غیر خدا نداد و با این کار، نوعی وفاداري مطلق به توحید را به نمایش گذاشت. این نوع نگاه به شیطان که در آن شیطان از جایگاه صرفاً منفی و اهریمنی به مقامی والا و حتی قابل ستایش ارتقا مییابد نشان میدهد که موضع ما نسبت به مفاهیم، تعیین کننده نوع ارتباطمان با آنهاست و چطور یک مفهوم میتواند در یک خوانش جهنم باشد و در خوانشی دیگر، بهشت.
کسانی که منکر فضای دینی میشوند اغلب فقط میخواهند با این مسائل به شکل تصویری و سطحی ارتباط بگیرند در حالی که این مفاهیم در عمق وجود انسانها ریشه دارند و از ابتدای تاریخ بشریت با ما بودهاند، چه آنها را بپذیریم و چه منکرشان شویم این مفاهیم در وجود ما کار میکنند و بخشی از شخصیت ما را تشکیل میدهند؛ به همین دلیل شناخت خود بدون روبرو شدن با آنها ممکن نیست.
اگر به تاریخ نگاه کنیم بزرگان و عالمانی مثل ابن عربی یا فردوسی کاملاً متفاوت با این مسائل برخورد میکردند. ابن عربی با حوزه های مختلفی ارتباط داشت؛ هم با فقه و کلام هم با چیزهایی که ظاهرا وجود خارجی نداشتند.
فردوسی نیز به صراحت میگوید که بسیاری از چیزهایی که روایت میکند وجود خارجی ندارند، اما به شکل نمادین میتوانند کمک کننده باشند و با آنها ارتباط گرفت. او معتقد بود که این داستانها هرچند ساختگی و افسانهای به نظر میرسند اما برای فهم و ارتباط با مخاطب میتوانند بسیار مفید و راهگشا باشند. مسائل دینی اساطیر و افسانه نیز همین گونهاند از ابتدای تاریخ بشریت با ما بوده اند و در وجود ما کار میکنند چه آنها را بپذیریم و چه منکرشان شویم حتی در آثار مدرن مثل فیلمهای نولان مانند اودیسه میبینیم که اساطیر کهن به اشکال جدید و ملموس تری بازنمایی میشوند تا نشان دهند که این مفاهیم وجود دارند هرچند به آن شکل اغراقآمیز و شاخ و برگ دار نباشند.
نولان هیولاهای اساطیری را به شکل گردبادها و پدیده های طبیعی واقعی تر به تصویر میکشد تا بگوید که این مفاهيم وجود داشتهاند اما نه به آن صورتی که در افسانهها ترسیم شدهاند.
درست مانند هفت خوان رستم یا سفرهای اودیسه این روایت ها ما را با هیولاها و موقعیتهای اسطورهای روبه رو میکنند که ظاهراً وجود خارجی ندارند ولی عمیقاً در ما رخنه دارند و ما با آنها بزرگ شدهایم و شخصیتمان از همین ها شکل گرفته است. اگر بخواهیم خودمان را بشناسیم باید با این مفاهیم روبرو شویم فارغ از درستی یا غلطی آنها.
درباره خود اتش همین چند پهلویی را میبینیم در یک جا آتش میسوزاند اما ابراهیم را نمیسوزاند و نجاتش میدهد؛ در جای دیگر سیاوش را از خطر میرهاند. آتش هم نشان عشق و اشتیاق است، هم نشان ژوئیسانس وحشی نابودگر که میتواند از بین ببرد بهشت و جهنم نیز همین گونهاند و میتوانند به یکدیگر تبدیل شوند. فرق میان بهشت و جهنم گاه انقدر باریک است که در زندگی روزمره میبینیم؛ مثلا کسی که راه زندگی را بلد است چهرهاش گشاده و خندان است اما کسی که همه چیز دارد ولی اخمو و جنگجو و منفی باف است. جهنم را در چهره اش منعکس می کند. این مرز باریک نشان از انعطافپذیری معناها و قابلیت تبدیل هر مفهوم به ضد خودش دارد.
در کار بالینی این باریکی مرز اهمیت مضاعفی پیدا میکند. درمانگر باید از همان چیزهایی که مراجع منکر یا نفی میکند شروع کند تا به او نشان دهد که تاثیر آن مفاهیم بر روانش چقدر عمیق است. مثلاً ممکن است فردی بگوید دین را قبول ندارد اما وقتی از او می پرسید کدوم دین را قبول نداری و از چه چیزی در آن فراری هستی؟ فضای گفتگو باز میشود و درمانجو بدون آنکه لزوماً معتقد شود از فضای جدل و جنگ خارج میگردد و تغییر در او رخ میدهد. اینجاست که درمانجو میفهمد با یک تغییر نگاه چقدر فاصله معنایی ایجاد شده است و گویی از لحاظ زمان و مکان از فضای پیشین فاصله گرفته است. در واقع همین پرسش ساده به جای تقابل و دعوا گشایشی ایجاد میکند که شمایل جنگ و جدل را تغییر میدهد و این تغییر گرچه ممکن است به باور دینی منجر نشود اما خودش یک تحول بنیادین در مواجهه با موضوع است.
توصیه من به همکاران بالینی این است که تا جایی که ممکن است مداخله را به کمترین حد برسانند و دست بگذارند روی کلمات روی احساس روی بدن و حتی روی محرکهای غیر کلامی مثل صداها یا اشارات تصویری که درمانجو از خود بروز میدهد.
به جای تحلیل و تفسیر سنگین که معمولاً از سر اضطراب درمانگر برای پر کردن سکوت ها و نشانه های مبهم صورت میگیرد بهتر است همان کلمات و احساسات را تکرار کنند و بازتاب دهند و اجازه دهند که درمانجو با آنها ارتباط برقرار کند. نباید مطالب نظری را به خورد درمانجو داد. و فرد را از زبان اصیل خودش دورتر کرد.

نوشته
دکتر مریم بهریان
روانشناس بالینی، درمانگر و پژوهشگر
مطالب این وبسایت جنبه آموزشی، تحلیلی و آگاهیبخشی دارد و جایگزین تشخیص، درمان یا مشاوره تخصصی نیست.
