زلالِ ناخودآگاه تا پرستش یک لباس
زن به دقت به مناسک غریبی که توسط آن مرد درحال اجرا بود، خیره شد. اکنون لحظه پایان اجرای آیین و نقطه وداع رسیده بود. حالافهمید مرد چرا لباس مشکی به تن دارد. گویی داشت با مناسکی عجیب وداع میکرد.
زلالِ ناخودآگاه تا پرستش یک لباس
در رویای نخست، خود را کنار رودخانهای خروشان اما شگفتانگیز یافت. آبِ رودخانه چنان شفاف و زلال بود که تمام سنگریزههای کف آن به وضوح دیده میشدند. با دو چشم تیزبین و متعجب خود آن سوی رودخانه را رصد میکرد.
آنچه ناظر بود شامل آبی شفاف رودخانه، مردی که به اعماق آب خیره شده بود و یک دست لباس زیر که کف رودخانه جلوه گری خاصی داشت به طوری که چشم هر بیینده ای را به سمت خودش معطوف میکرد. گویی تن و روانش را با فاصله شاهده بود ومردی که به تکه های جدا افتاده یک زن خیره شده بود.
آن طرف رودخانه، مردی ایستاده بود؛ همان مردی که در بیداری برای او نمادِ نگاهی گذرا، سطحی و صرفاً غریزی بود؛ کسی که تنها بدن او را میخواست، نه چیز دیگر. راضی نگه داشتن تن فروش ها، در ناخودآگاه مرد حک شده بود. گویی از مادری میآمد که از راه تن پولسازی میکرد نه ازراه دیگری. برای همین مرد هر وقت او را ملاقات میکرد، مثلا سالی یک بار یا دو سالی یک بار، تنها حرفی که بین شان رد و بدل می شد همین بود، میخواهم باتو رابطه جنسی داشته باشم. تو جذابی، عاشق بدن ات هستم.
مرد با آرامشی عجیب دکمههای پیراهن مشکیاش را بست و سپس، در سکوتِ رودخانه شیرجه زد. زن با خودش فکرکرد چرا پیراهن مشکی؟!
او از این سوی پهنه آب، مانند چشمی هوشیار و ناظر، زیر آب را تماشا میکرد. با مرد نبود، اما مرد در این خیال بود که میتواند صاحب آن زن باشد. مرد در اعماق زلال رودخانه زانو زده بود و با حسی شبیه به نیایش یا تبرک، بر یک ست لباس زیر زرشکیرنگ و بسیار خوشطرح که روی ماسهها افتاده بود، بوسه میزد و در حال تعبد و پرستش بود.
زن به دقت به مناسک غریبی که توسط آن مرد درحال اجرا بود، خیره شد. اکنون لحظه پایان اجرای آیین و نقطه وداع رسیده بود. حالافهمید مرد چرا لباس مشکی به تن دارد. گویی داشت با مناسکی عجیب وداع میکرد. با معبود یکتایش، آن ست زیبای زرشکی. واعی دردناک و تلخ و طولانی. زن از آن سوی رودخانه برای مرد و سوگی که در آن غرق شده بود، دل سوزی میکرد. اما ناگهان فکری در ذهنش جرقه زد، او در عمیق ترین بخش روان من حضور دارد، آن ته ته نشسته و در حال خداحافظی با یک چیز است که پیش از آن تصور میکرد، در اوج آن را فتح کرده است.
آن چیز آشنا، که پیش از این در رویا به شکل تکه بزرگی از یک راسته گوسفندی دیده بود. هدیه پدر به مادر. رویایی که در آن ، تکه بزرگ گوشت کنار مادری که آرام بخواب رفته بیرون از یخچال افتاده بود. پدر رفته بود و در آن رویا هم دختر هم به گوشت خیره بود و هم به مادری که آرام بی حضور پدر به خواب رفته بود. و دختر نگران این که مبادا ، مادر بیدار شده و متوجه غیاب پدری شود که همواره در حال نیایش است.
هجرت بیبازگشت
در رویای دوم همان دو رنگ رویای نخست وجود داشت. رنگ آبی که نماد زلالی و شفافیت رودخانه یا همان روان دریایی زن بود و رنگ زرشکی که زن آن را به مثابه ابژه لذت بخش و رانه مردان شناخته بود. رویا بین از حاشیه رودخانه فاصله گرفته بود و در رویای دوم به خانهای قدیمی و محرابی پر همهمه کوچ کرده بود.
در این رویا، زن دایی هم کنار او بود. برای او زن دایی، زنی قوی مهربان، چارچوبدار محسوب میشد. او باید تعیین میکرد که پسرهایش چه زمانی و با چه کسی ازدواج کنند.
دختر با با زن دایی به نماز ایستاده و در حال اجرای آیین است. اما نماز را دستوپا شکسته، ناشیانه و ناتمام رها کرده و از اتاق خارج میشود. ترک مناسک اینجا هم اتفاق میافتد.
او از اتاق بیرون رفت، نگاهی به شلوغی و هیاهوی مبهم جهان بیرون انداخت و دوباره به درون بازگشت. با خودش پرسید چه خبر است این ها چه میخواهند، اما انگار حواسش پرت اتاق دیگری شود، پاسخ را نیمهکاره رها کرد و این بار وارد اتاقی شد که تختی در آن قرار داشت و پسرعمویش روی آن نشسته بود. پسردایی برای او نمادِ تعادل بود؛ مردی محترم، شیک، با چارچوب، که هم مأمنی برای گفتگوهای عمیق عاطفی بود و هم جذابیتی غریزی برای او داشت.
پسردایی آرام نشسته و سرش در گوشیاش بود، انگار در جهان دیگری به سر میبرد، شاید همان جهانی که مادر از اومیخواست که آنجا باشد.
دختر کنار مرد نشست و پرسید: «قبله کدام طرف است؟» و مرد مستقیم به روبروی خودش، یعنی به سمت خودش اشاره کرد.دختر در همان جهت، نگاهش به آینه بزرگی افتاد که روی دیوار بود.
تصویر خودش را با وضوحی شگفتانگیز دید. لباسی به تن داشت به رنگ آبی براق و بسیار خوشرنگ، و بر روی آن، لایهای از لباس زرشکیرنگِ زیبایی دیده میشد. رنگ آبیِ لباس بیشتر و مسلطتر بود. در میان خواب با خود اندیشید که این دو رنگ اصلاً به هم نمیآیند و متضادند، اما با تماشای تصویر خود در آینه، موجی از آرامش محض و حسی ناب وجودش را فرا گرفت.
باز هم مردی او را به عنوان قبله در تماشا بود، اما این بار هم به شکل تصویری جدا افتاده از زن و حک شده درفاصله ای دور و بر آینه.
او نیایش را رها کرده بود ، و کنار مرد نشسته بود اما میدانست که مرد با این که به تصویر او در آینه خیره است اما به زودی مهاجرت خواهد کرد.
مردهای زندگی این دختر هم دریای بیکران وجود زن رامیخواستند تا در آن به عمق بروند و آب تنی کنند و هم نمیخواستند تن به خیس شدن ، خفگی و وحشت گم شدن در دریا بدهند. برای همین چاره ای جز زیرآبی رفتن به امید یافتن گنج در کف دریا نداشتند. سفر خیالی مردان زندگی دختر سبب شده بود تا او هم در ارتباط با مردان این چنینی گیج شود. آن ها از من چه میخواهند، چرا انقدر از خیس شدن در اشتیاق و دریای روان من که گرداب و خلایی بی انتها است، وحشت دارند. آیا مردی پیدا میشود که بتواند با من عشق را تجربه کند؟
تجربه زیستن با چنین مردانی و مادری که همواره به شکل وسواسی و در هیئت بنده همیشه در تعبد چنین مردانی را پرستش کرده و هیچگاه اعتراض بنیادینی نداشته است، او را دو تکه کرده بود.
تکه ای سفت و سخت که یا فقط به شکل زن دسترس ناپذیر یا قدیسه ای در دوردست که فقط به عنوان ابژه جنسی مردان پذیرفته میشد، همان رنگ زرشکی لباس بود که از خودش جدا افتاده بود و مردان را همچو سرابی به خود جذب میکرد. اما ارتباطی در کار نبود. یک تکه سنگ خیالی که در بیابان به شکل الماس دیده میشد. رویا او رابا مناسک وسواسی و خیالی مواجه کرده بود و بخش دریایی روان اش که هر مرد مشتاق و زنده ای رامی توانست پذیر باشد. مردانی که نه به دنبال یک جسم مرده بلکه در جست و جوی چیزی زنده و از جنس حیات بودند.

نوشته
دکتر مریم بهریان
روانشناس بالینی، درمانگر و پژوهشگر
مطالب این وبسایت جنبه آموزشی، تحلیلی و آگاهیبخشی دارد و جایگزین تشخیص، درمان یا مشاوره تخصصی نیست.
