ساختار روانی و امر سیاسی
پرسش و پاسخ بخشی از نشست تداعی آزاد برگزار شده توسط دکتر مهدی ربیعی روانشناس پرسشگر: مریم بهریان: سوال که برای من خیلی جدی مطرح شد این بود که ساختارهای سیاسی –حالا مثل دموکراسی یا جمهوری– چگونه با ساختارهای روانی ارتباط پیدا میکنند؟
پرسش و پاسخ بخشی از نشست تداعی آزاد برگزار شده توسط دکتر مهدی ربیعی روانشناس
پرسشگر: مریم بهریان: سوال که برای من خیلی جدی مطرح شد این بود که ساختارهای سیاسی –حالا مثل دموکراسی یا جمهوری– چگونه با ساختارهای روانی ارتباط پیدا میکنند؟
مثلاً در این اوضاع و احوال فعلی، بعضیها معتقد به رفراندوم هستند یا دموکراسیِ مستقیم. اما خب، اینجا یک مسئله بنیادین قد علم میکند: فردی که به سوژگی نرسیده –یعنی هنوز نتوانسته خود را به عنوان یک سوژه مستقل و مسئول در نظم نمادین تثبیت کند– یا از ساختارهای روانیای مثل وسواس یا همان چیزهایی که شما اشاره کردید برخوردار است، اصلاً چگونه میتواند در اعمال قانون اساسی نقش داشته باشد؟ یعنی انگار خود همین ساختارهای روانی، مفهوم دموکراسی و رفراندوم را به چالش میکشند و زیر سوال میبرند. گویی که حتماً باید فردی از پیش با آن قوانین نمادین –همان قوانینی که گفتیم، مبتنی بر «نام پدر»، مبتنی بر اخلاق جمعی و مرجعیت قانونی– آشنا باشد تا بتواند یک رأیِ معنادار بدهد یا مشارکت سیاسیاش به چیزی فراتر از یک کنشِ تکانهوار یا تکراری تبدیل شود. این سوال، عمیقاً ساختار دموکراسی را از درون نشانه میگیرد.
تداعی: دکتر مهدی ربیعی بگذارید از یک نقطه روشن شروع کنیم: خواه ناخواه، همه ما به نوعی سیاسی هستیم. حتی آن کسی که با صراحت میگوید «من سیاسی نیستم»، او هم عمیقاً سیاسی است. فقط سیاستش از جنس «پولتیک انکار» یا «پولتیک بیاعتنایی» است. یعنی همان لحظهای که اعلام میکند «به سیاست کاری ندارم»، دارد یک موضع سیاسی مشخص را اجرا میکند: موضع عدم مشارکت، کنارهگیری، یا حتی همدستی پنهان با وضع موجود. تفاوتش فقط در این است که این را به زبان نمیآورد یا از آن بیخبر است. به خاطر همین است که میتوان گفت هر ساختار روانی، ذاتاً یک «پولتیک» خاص خودش را حمل میکند. یعنی هر ساختار، یک فرمت، یک قالب و یک الگوی ویژه برای رابطه با قدرت، قانون و جمع دارد. ممکن است من به عنوان یک شهروند عادی، در ظاهر یک فرد غیرسیاسی محسوب بشوم. اما در واقع، در هر لحظه دارم کار سیاسی انجام میدهم: در نحوه خرید کردنم، در نحوه صحبت کردن با همسایهام، در سکوتهای روزمرهام. فقط روشِ سیاستورزیِ من با روش یک فعال حزبی فرق میکند. من یک سیاستِ فرهنگی دارم، یک سیاستِ غیرنظامی، یک سیاستِ روابط روزمره. و اتفاقاً همین تفاوت در روشها و فرمتهاست که سیاستهای گوناگون را از هم متمایز میکند، نه صرفاً شعارهای ظاهری یا وابستگیهای حزبی.
به همین خاطر است که لکان تأکید میکند که ناخودآگاه، ساختار سیاسی دارد. اما این جمله را نباید ساده گرفت. نه به آن معنا که ناخودآگاه به حزب خاصی رأی میدهد یا شعار انتخاباتی دارد. بلکه به این معنا که در متنِ هر کنش سیاسی، همیشه یک بخش پنهان، یک فضای ناگفتنی، یک نقطهی کور وجود دارد که از خودِ فاعلِ سیاسی هم پنهان است. یعنی حتی آن کسی که پشت تریبون ایستاده و شعار میدهد، از بخشی از معنای واقعیِ کنشِ خودش بیخبر است. سیاست، دقیقاً به این دلیل «سیاست» نامیده میشود که همیشه یک صحنه پنهانی پشت صحنه ظاهری دارد. همان طور که ناخودآگاه، پشتِ صحنه خودآگاه عمل میکند. به همین دلیل، پیوند میان سیاست و ناخودآگاه یک پیوند ساختاری است، نه اتفاقی. حالا در ارتباط با تقسیمبندیهایی که در جوامع وجود دارد –تقسیمبندیهای سیاسی– قضیه از همین قاعده پیروی میکند. کسی که مثلاً دموکرات است، صرفاً به این دلیل دموکرات نیست که یک سری عقیده سطحی دارد. بلکه یک «پولتیک وجودی» او را به سمت آن فرمت سوق میدهد. اگر عمیق شوید، میبینید که این فرد از نظر فرمت و الگوی ساختاری –نه از نظر محتوای روز– شبیه پدر، یا مادر، یا یک چهره نمادینِ مهم در تاریخ خانوادهاش عمل میکند. همینطور کسی که جمهوریخواه است. شاید بگویید در ایران این دو قطب را به آن شکل نداریم، اما اگر دقت کنید، ما هم در فرهنگ سیاسیمان تقسیمبندیهایی داریم که از نظر روششناسیِ ساختاری –و نه محتوای اعلامی– شباهت عجیبی به همین دوگانه دارند. مثلاً آن دموکراتهایی که در آمریکا میبینید، از نظر فرمتِ رابطـه با قدرت، میل به تغییر تدریجی، تأکید بر نهادهای مدنی و نوعی عقلانیتِ گفتوگومحور، شباهت زیادی به جریان موسوم به «اصلاحطلب» در ایران دارند. و آن جمهوریخواهان، از نظر فرمتِ تأکید بر سنت، نظم، مرجعیت و گاه نوعی محافظهکاریِ اقتدارگرا، شباهت دارند به جریان «اصولگرا». هرچند از لحاظ محتوایی –مثل نوع نگاه به زنان، آزادی بیان، اقتصاد و…– ممکن است کاملاً متفاوت باشند. اما فرمتِ ذهنی، همان ساختار ناخودآگاهی که تصمیمگیری را هدایت میکند، به طرز شگفتآوری شبیه است.
و اینجا به نقطه بسیار ظریفی میرسیم: وقتی عمیقتر میروید، میبینید که بعضی از این ساختارهای سیاسی، کاملاً مستقیم به ساختارهای روانی گره میخورند. یعنی یک همبستگی ساختاری در کار است. مثلاً ببینید آن افرادی که به شکلهای مختلف تجزیهطلب هستند یا به شکلهای مختلف بیساختار –یعنی اصلاً فرمتِ مشخصی ندارند، شبیه یک توده سیال و پراکنده عمل میکنند، به هیچ قانون یا مرجعی جز خواست لحظهای خودشان تن نمیدهند– وقتی ساختار روانیشان را بررسی میکنید، میبینید که انگار یک سایکوز پنهان در کار است. یعنی آن بخش «پارت سایکوتیک» یا «پارهساختار سایکوتیک» در این افراد قویتر از دو ساختار دیگر عمل میکند. میدانید که در سایکوز، ساختار سازمانیافته نمادین وجود ندارد. «نام پدر» طرد شده و تکیهگاهی برای سوژه باقی نمیماند. نتیجه میشود همان ازهمپاشیدگی، بیسامانی و عدم توانایی برای پیروی از یک قانون جمعی. ممکن است در نگاه اول بگویید این افراد در اقلیت هستند، اما بروید نوشتههایشان را بخوانید، حرفهایشان را بشنوید، بحثهایشان در شبکههای اجتماعی را دنبال کنید. آن وقت به وضوح میبینید که چقدر آن سایکوزِ پنهان –نه به عنوان یک بیماری، بلکه به عنوان یک ساختارِ روانی– در آنها جریان دارد. از آن طرف، اگر نگاه کنید به جریانهایی که بیشتر به سمت دموکراسیخواهی یا اصلاحات ساختاری متمایل هستند، میبینید که از لحاظ فرمت، شباهت زیادی به ساختار نوروتیک دارند. محافظهکاریِ خاص خودشان را دارند، به قانون و نهادها ارجاع میدهند، دغدغه «سازگاری با واقعیت» دارند، گاهی دچار وسواسهای اخلاقی و حقوقی میشوند. ممکن است ظاهراً رفتارشان شبیه هیستریک باشد –پر از اعتراض، شعار، و به چالش کشیدن مرجعیت– اما در عمق، ساختارشان نوروتیک است، نه هیستریکِ صرف. درست است که نمیتوان عیناً یک معادله جبری برقرار کرد، اما الگوها به قدری تکرار میشوند که نمیتوان انکارشان کرد.
این را برای چی گفتم؟ برای اینکه به سؤال شما برگردم: آیا بین تقسیمبندیهای سیاسی و ساختارهای روانی ارتباط وجود دارد؟ بله، و این ارتباط ساختاری، عمیق و قابل کشف است، اما نه از نوع جبر خطی. هر ساختار روانی، «سیاستِ ویژه خود» را تولید میکند، اما به این معنا نیست که همه افرادی که در یک طیف سیاسی قرار میگیرند، یک ساختار روانی یکسان دارند. بلکه به این معناست که هر ساختار روانی، یک سبکِ خاصِ رابطه با قدرت، قانون و جمع را ممکن میکند. نوروتیک به سمت مذاکره، قانونمداریِ نسبی، و اصلاحِ درونسیستمی گرایش دارد. سایکوتیک به سمت گسست، بیسازمانی، و ردِ کلیِ هر نظام نمادین. پرورت به سمت بازی با قانون، لذت بردن از نقض آن، و قرار گرفتن در موقعیت «بالاتر از قانون» یا «ابزارِ نقضِ قانون». اینها سه سیاستِ متفاوت هستند.
اما یک نکته بسیار مهم را باید اینجا اضافه کنم: اینکه فکر کنیم حالتِ «غیرسیاسی» هم ممکن است، یک توهم است. غیرسیاسی بودن غیرممکن است. چرا؟ چون بخشی از وجود ما –همان ناخودآگاه– دارد پنهان از خودِ ما عمل میکند. همین خودش مسئله را پیچیده و چندبعدی میکند. سیاست هم از ریشه یونانی polis و از همان حوزه پنهانکاری و تدبیر و پوشش میآید. کلمه «سیاست» خودش دلالت بر پنهان کردن، دور زدن، پیچیده کردن، و از راههای غیرمستقیم به هدف رسیدن دارد. و این قاعده، عیناً در ساختار روان انسان هم جاری است. ما ناخودآگاه را «سیاستمدار» مینامیم، چون همیشه بخشی از حقیقتِ میل ما پنهان میماند –حتی از خودمان.
به خاطر همین است که شما –خواه ناخواه– حتی اگر بخواهید در رادیکالترین و بالینیترین شکلِ کار درمانی فروبروید، باز هم ناگزیر با سیاست آغشته میشوید. یعنی این توهم را کنار بگذارید که چون من درمانگر هستم و در اتاق درمان نشستهام، دیگر کارم، نیتم، حرفهام یا شخصیتم به سیاست ربطی ندارد. نه، اتفاقاً به همان میزانی که شما عمیقتر درگیر درمان میشوید و سعی میکنید پولتیکهای ناخودآگاه بیمارتان –و البته خودتان– را شناسایی کنید، به همان اندازه در حال انجام یک کار سیاسی ظریف هستید. و این شناخت، چه در امر تشخیص و چه در امر درمان، به شما نیروی مضاعف میدهد. چون دیگر با یک «موجود بیسیاست» روبرو نیستید، بلکه با یک سوژه سیاسیِ پیچیده مواجهید که سیاستِ ناخودآگاهش دارد در هر کنش و تکلمش جریان مییابد.
آن چیزی که من در مثالهای دموکراتها، جمهوریخواهها، اصلاحطلبان یا اصولگرایان گفتم، هرگز به معنای فروکاستن سیاست به روانشناسیِ فردی نبوده و نیست. من از رفتارهای ظاهری حرف نمیزنم. من از ساختار حرف میزنم –از آن سازه ناخودآگاهی که پیش از هر انتخابِ آگاهانهای، جهت کلی کنش را تعیین میکند. ممکن است شما خودتان را از سر آگاهی، اصلاحطلب بدانید، اما اگر ساختار درونیتان –همان فرمتی که از کودکی در مواجهه با «نام پدر» شکل گرفته– یک ساختار مثلاً اصولگرا باشد، قاعدتاً در عمل و در لحظات بحرانی، مانند یک اصولگرا عمل خواهید کرد، نه مانند یک اصلاحطلب. و چون معمولاً از این ساختار درونی بیخبریم، فکر میکنیم اصلاحطلب هستیم. جالب اینجاست که اتفاقاً آن زمانی که شما به این ساختارِ ناخودآگاهِ خود پی میبرید، بسیاری از تناقضها و سندرمهای زندگیتان حل میشود. نه اینکه وابستگی حزبیتان عوض شود، بلکه اینکه دیگر بین «آنچه فکر میکنم هستم» و «آنچه عمیقاً هستم» شکافی نخواهد بود.
این قاعده درست مثل همان وضعیتی است که در تشخیص بالینی داریم. در روانپزشکی رایج، مردم بر اساس نشانههای ظاهری –مثلاً غمگینی، بیخوابی، یا رفتار عجیب– تشخیص میگیرند. اما ما در روانکاوی میدانیم که یک نشانهی ظاهری هرگز تعیینکننده ساختار نیست. در حوزه سیاست هم دقیقاً همینطور است. خیلیها هستند که ظاهراً خودشان را اصلاحطلب نشان میدهند، اما در عمق ساختار، از محافظهکارترین اصولگرایان هم اصولگراترند. و برعکس. حتی در حوزه دین هم این شکاف بین ظاهر و ساختار را میبینید. ممکن است یک نفر را ببینید که خودش را کاملاً لاکمذهب و دیندار معرفی میکند، اما عمیقاً و از نظر ساختار روانی، یک آدم کاملاً سکولار یا حتی ضد دین است. یا برعکس، کسی از لحاظ محتوای گفتار، هر روز به خدا فحش میدهد و بدوبیراه میگوید، اما ساختار روانیاش، ساختاری عمیقاً دینمدار و خداجوست. یعنی آن چنان تشنه خدا و رابطه با امر قدسی است که این تشنگی، او را وادار میکند مدام با خدا بجنگد، مدام او را انکار کند، مدام به او فحش بدهد. دقیقاً مانند رابطه عاشقانهای که در آن انکار، خود شدیدترین شکل اعتراف است.
این عدم انطباق میان ظاهر و ساختار، به میزانی که فرد از آن بیخبر باشد، میتواند مشکلات روانیِ عظیمی ایجاد کند. سندرومهای متعددی از همین شکاف زاده میشوند. نمونههایش را در اطراف خودتان زیاد دیدهاید: افرادی که ظاهراً مسلمان هستند اما از یهودیها هم یهودیترند –یعنی دینداریشان آنقدر سختگیرانه، وسواسی و بیروح است که در واقع خود را به صورت کاریکاتوری از آن چیزی که میگویند به آن ایمان دارند، درآوردهاند. یا برعکس، افرادی که ظاهراً بیدین و لاابالی هستند، اما در بحرانهای زندگی، یک «اخلاقِ دینی» پنهان آنها را هدایت میکند. این چیزی که من میگویم، اگر دقت کنید، متوجه خواهید شد که اصلاً در کار بالینی و درمان، یکی از مهمترین و ظریفترین کارهایی که یک درمانگر باید انجام دهد، همین است: متوجه بشود که سازه روانیِ فرد چیست، این سازه چطور کار میکند، نشانههایش کدامند، و اتفاقاً کمک کند به فرد که خودش متوجه شود که «بابا، این ساختار درونی تو بر اساس چه چیزی عمل میکند؟» این خودآگاهیِ ساختاری، اغلب بیش از هر مداخله دیگری میتواند گرههای کور روانی را باز کند.
بگذارید یک مثال ملموس و واقعی برایتان بزنم از تجربه بالینی خودم. من با یک درمانجو کار میکنم که در جلسات اولیه، گاهی نصف جلسه را، و در بعضی جلسات اوایل کار، بیش از نصف جلسه را صرف میکرد تا فحش بدهد. فحشهای خیلی سنگین، رکیک و بدوبیراه به یکسری افراد خاصِ به اصطلاح سیاسی. این درمانجو، تا مرز انزجار و تنفر از آن افراد حرف میزد. اما وقتی ما آرام آرام شروع به کاویدنِ ساختار ناخودآگاهش کردیم، یک کشف جالب اتفاق افتاد. معلوم شد که این فرد، عمیقاً و در ناخودآگاه خود، به همان افرادی که این همه از آنها بد میگوید، وابستگی عاطفی شدید و نوعی میل پنهان دارد. همان درستی که فکر میکند دارد به بدترین دشمنانش حمله میکند، در واقع دارد به مطلوبترین ابژههای عاطفیاش حمله میکند. او به دلیل اینکه نمیتوانست این میل عمیق و این وابستگی را تحمل کند، به عکس آن پناه برده بود: نفرت و انکار افراطی. به محض اینکه متوجه این ساختار درونیش شد، نه تنها فحشهایش به شدت کاهش یافت، بلکه یک آرامشِ عجیبی در زندگی سیاسی و اجتماعیاش پیدا کرد. این مثال نشان میدهد که چقدر شناخت ساختار سیاسیِ ناخودآگاه –که همان رابطه پنهان با قدرت و قانون است– میتواند در درمان، تعیینکننده باشد.
پس، بین ساختارهای سیاسی و ساختارهای روانی پیوندی عمیق و ساختاری وجود دارد. اما این پیوند از جنس جبر نیست، بلکه از جنس «فرمت» و «سبک» است. نادیده گرفتن این پیوند، هم درک ما از سیاست را ناقص میکند و هم کار درمانی ما را سطحی. شما نمیتوانید با یک سوژه سیاسیِ بیسیاست مواجه شوید، چون چنین سوژهای وجود خارجی ندارد. تنها چیزی که وجود دارد، سوژههایی هستند که سیاستِ ناخودآگاه خود را نمیشناسند و از آن بیخبرند. و یکی از کارهای مهم درمان، کمک به همین شناخت است. نه برای اینکه کسی را از یک حزب به حزب دیگر ببریم، بلکه برای اینکه او را از «تکرار ناآگاهانه یک فرمت سیاسیِ رنجآور» به سمت «سوژگیِ آگاهانه و مسئولانه» حرکت دهیم. این، هم سیاستِ اصیل است، هم درمانِ اصیل.
دقیقاً به همین دلیل است که دموکراسیِ صرفاً رویپوشانه و مبتنی بر رأیدهیِ شکلی، همواره در معرض انحراف به سمت پوپولیسم، تکنوکراسی یا حتی تمامیتخواهی پنهان قرار دارد؛ زیرا فرض میکند همه شهروندان به طور خودکار به نظم نمادینِ «نام پدر» دسترسی دارند و میتوانند به عنوان سوژههای مستقل و مسئول، اراده سیاسیِ آگاهانه ایفا کنند، در حالی که واقعیت روانکاوانه چیز دیگری است. فردی که در ساختار سایکوتیک، دسترسی بنیادین به «نام پدر» ندارد، رأی او نه یک انتخاب نمادین، بلکه یک کنشِ تکانهوار، پیشبینانه و گسسته خواهد بود که ممکن است در لحظهای به یک چیز و در لحظهای دیگر به چیزی کاملاً متفاوت رأی بدهد، بدون آنکه بتوان او را مسئول ثبات رأیاش دانست. فردی با ساختار پرورت، رأی خود را نه به عنوان مشارکت در یک قانون جمعی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقضِ همان قانون به کار میگیرد؛ یعنی رأی میدهد تا از رأیدادن به عنوان یک کنشِ قانونشکنانه لذت ببرد –مثلاً به کسی رأی میدهد که میداند مخربترین گزینه برای نظام است. و حتی فرد نوروتیک، اگر وسواسی باشد، ممکن چنان در شک و تردید و بررسیِ بیپایانِ گزینهها غرق شود که هرگز به یک رأیِ قاطع نرسد، یا اگر هیستریک باشد، رأی خود را معطوف به «به چالش کشیدن مرجعیت» بکند نه به «انتخاب یک مرجعیتِ کارآمد». بنابراین دموکراسیِ واقعی –اگر معنی داشته باشد– نمیتواند تنها به رأیدهیِ صوری بسنده کند؛ بلکه پیشفرض آن «سوژهای است که تا حدی با نام پدر آشتی کرده و میتواند مسئولیتِ کنش نمادین خود را بپذیرد». به همین دلیل است که از منظر روانکاوی، دموکراسی نه یک سیستم ساده شمارش آرا، بلکه یک ساختار اخلاقی-روانی است که نیازمند پرورش سوژههایی با توانایی تحمل مسئولیت، رابطه با قانون و مدیریت میل جمعی است.

نوشته
دکتر مریم بهریان
روانشناس بالینی، درمانگر و پژوهشگر
مطالب این وبسایت جنبه آموزشی، تحلیلی و آگاهیبخشی دارد و جایگزین تشخیص، درمان یا مشاوره تخصصی نیست.
