سه گانه بدن، زمان، رویا

زمان، نسبت و ارتباط آنچه پنهان، غایب و نادیده‌گرفته‌شده است با آنچه آشکار، بیان‌شده و مشهود است. زمان، دقیقاً در همین میانه، معنا و هویت می‌یابد. تا زمانی که این نسبت میان پنهان و آشکار برقرار نشود، هرگونه درک زمان، ناقص و چه‌بسا خطاست

به‌روزرسانی:12 دقیقه مطالعه

بخشی از سلسله جلسات تداعی آزاد

تاریخ جلسه: 31 مرداد 1405

پرسش‌گر: مریم بهریان

در یکی از جلسات پیشین، به‌درستی بر مفهوم «زمان» به‌عنوان «دیگری واقعی» تأکید کردید؛ دیگری‌ای که می‌توان بر آن تکیه کرد و در آن اعتماد داشت.

این عبارت برای من به‌رغم جذابیت بسیار، به‌طور کامل شفاف نشده است. مایلم اگر ممکن است، عمیق‌تر توضیح دهید که مقصود نهایی شما از این «دیگری واقعی» چیست و چرا زمان را شایسته‌ترین مصداق برای چنین جایگاهی می‌دانید؟

در ذهنم این پرسش شکل گرفت که آیا بدن نیز می‌تواند در زمره «دیگری واقعی» قرار گیرد؟ این فکر از آنجا ریشه گرفت که در رویاها، گاه بدن به شکل «خانه» یا «تن» ظاهر می‌شود. در پژوهش‌هایی که در این زمینه خوانده‌ام، به کرات اشاره شده که خانه در خواب، نماد بدن خواب‌بیننده است. در خواب‌های شخصی خودم و نیز خواب‌هایی که اطرافیان تعریف کرده‌اند، این تداعی چنان قوت یافت که به این پرسش رسیدم که مگر نه اینکه خود خانه، می‌تواند به‌مثابه «دیگری» مستقلی باشد که در نسبت با بدن، کارکردی نمادین و گاه شهادت‌دهنده دارد؟ آیا خانه، در قامت یک دیگری، می‌تواند بازنماینده وجه پنهان وجود ما باشد که در بیداری از آن غافلیم؟

از سوی دیگر، به یاد عبارت زیبای شما افتادم که در جلسه پیش، از «دوربین درون صحنه» سخن گفتید؛ دوربینی که در متن رخدادها حضور دارد و می‌نگرد. این تصویر، در تداعی من با مفهوم «خانه» پیوند خورد و این پرسش برانگیخته شد که آیا دوربین درون صحنه، خود می‌تواند نماد همان ناظر بدنی باشد که در خواب، هیئت خانه به خود گرفته است؟ ناظری که هم‌زمان، هم در صحنه حضور دارد و هم از آن فاصله می‌گیرد؛ درست مانند بدن ما که هم در جهان است و هم فراتر از آن، پیام‌هایی را حمل می‌کند که در کلام نمی‌گنجند.

نیز به خاطر دارم که در یکی از بحث‌ها، جمله شگرفی گفتید که «بعضی آدم‌ها سرشان به تنشان می‌ارزد»؛ یعنی بدن آنان، فراتر از زبان، سخن می‌گوید. این جمله برایم چنان عمیق بود که مرا به این اندیشه رهنمون ساخت که بدن، نه فقط در زمان حیات، بلکه حتی پس از مرگ نیز می‌تواند پیام‌هایی را حمل کند که کلام از انتقال آنها عاجز است. این نگاه، مرا به یاد نیچه انداخت؛ فیلسوفی که بدن او، در زمانه‌اش، نتوانست با کلامش هم‌آهنگ شود و شاید به همین دلیل، دریافت او از سوی جامعۀ زمانه‌اش با دیرفهمی و تحریف همراه گردید.

و نیز در متون دینی، بر «شهادت بدن» تأکید شده است؛ بدنی که در روز واپسین، گواهی می‌دهد. این وجه نمادین، مرا به همان پرسش نخست بازگرداند که آیا بدن، درست مانند زمان، می‌تواند «دیگری واقعی» باشد؟ دیگری‌ای که می‌توان بر آن اعتماد کرد، رازهای ناگفته را آشکار می‌سازد، و از آنچه در پس پرده کلام پنهان مانده، پرده برمی‌گیرد؟

در مجموع، این‌ها تداعی‌هایی بود که در ناخودآگاه من شکل گرفت و مشتاقم که در ادامه، به‌ویژه درباره این پیوند سه‌گانه زمان، بدن و رویا، بیشتر بگید.

تداعی: دکتر مهدی ربیعی

آن‌چه بیان کردید و تداعی‌هایی که برایتان شکل گرفت، نه تنها جالب و درخور توجه است، بلکه در عین حال، به‌غایت پیچیده و قابل تأمل می‌نماید.

از آن جهت که زمان و بدن، دو مقوله‌ای هستند که همواره نافهمیده باقی مانده‌اند؛ نافهمیده از آن رو که هرچه بیشتر درباره‌شان سخن می‌گوییم، گویی پیچیده‌تر و پنهان‌تر می‌شوند. شگفت‌آور است که حتی در علوم عینی و دقیقی چون فیزیک، در باب زمان اختلاف‌نظرهایی شگرف و گاه متضاد وجود دارد. برای نمونه، فیزیک کلاسیک و فیزیک کوانتوم، هرکدام خوانشی متفاوت از زمان عرضه می‌کنند که هر دو در بُعد خود، صادق و معتبرند؛ نه فیزیک کلاسیک تمامی واقعیت را بازمی‌نماید و نه فیزیک کوانتوم، و این نه از سر نقص، که از غنای خود واقعیت است. ریشۀ این مسئله، به همان پیوندی بازمی‌گردد که شما میان بدن و زمان برقرار کردید و حتی رویا را نیز بدین پیوند افزودید؛ این ارتباطی یگانه و بی‌نظیر است که در ذهن شما تولد یافته و از آن دسته مفاهیمی است که زوایای پنهان آن بسی فراوان‌تر از وجوه آشکارش می‌نماید.

چرا این‌گونه است؟ از آنجا که کلام، تحول خود را به‌گونه‌ای طبیعی و آهسته طی نکرده است. اگر برای روشن‌تر شدن، قیاسی اجتماعی به کار برم، میان تفکر سرمایه‌داری و مارکسیسم یا روان‌کاوی مقایسه‌ای در خور تأمل می‌توان انجام داد. هر دو این جریان‌های فکری، در بستر کلام متولد و متحول شده‌اند، اما سیر تحول‌شان یکسان نبوده است. در سرمایه‌داری، کلامی بسیار آراسته و فریبنده می‌یابیم؛ مثلاً اگر مناظرۀ پترسون با ژیژک را به یاد آورید -اگر اشتباه نکنم- پترسون جملاتی بس شیوا و از حیث ساختار کلامی، منسجم و زیبا ادا می‌کند؛ اما در سوی دیگر، ژیژک را می‌بینیم که گاه با لکنت یا تیک‌های بدنی همراه می‌شود و بدنش در متن کلام، حضوری پررنگ و گاه مداخله‌گر دارد. سیر تحول این دو، به‌وضوح از دو جهان متفاوت حکایت دارد؛ گویی سرمایه‌داری، همان ضرب‌المثل «ره صدساله را یک‌شبه طی کردن» را به‌تحقق رسانده است، حال آنکه جریان‌هایی چون مارکسیسم یا روان‌کاوی، برای پختگی، زمان‌هایی درازتر را تجربه کرده‌اند؛ همچون عرفان و دین که در بستر زمان، تدریجاً ساخته شده‌اند.

در نسبت میان بدن و کلام نیز همین قاعده جاری است؛ سرعت تحول کلام، از تحول بدن و زمان، پیشی می‌گیرد. کلام، در بسیاری از موارد، شتابان می‌خواهد از واقعیت فاصله بگیرد، از گرداب معنا بگریزد و ره صدساله را در یک‌شبه بپیماید. در فضای بالینی، به‌روشنی می‌توان این را مشاهده کرد: گاه با مراجعی روبه‌روییم که شتابی در گفتار ندارد، به واژگان خود گوش می‌سپارد و با تداعی‌هایش هم‌سفر می‌شود؛ و گاه با کسی مواجهیم که پیاپی و شتابان سخن می‌گوید، خود را نمی‌شنود، و به‌جای تداعی، به تحلیل بی‌وقفه می‌پردازد. این تفاوت رویه، نشان از آن دارد که کلام در پی پیشی‌گرفتن از بدن و زمان است. در اینجا بحث بر سر خطی یا غیرخطی‌بودن زمان نیست؛ بلکه سخن بر سر نسبت وجودی این سه‌گانه است.

اما رویا، از این قاعده مستثناست. رویا با زمان، نسبتی بسیار عمیق و اصیل دارد. شما ممکن است در عین پیری جسمانی، در رویا، در مدار کودکی سیر کنید؛ این‌که چگونه در رویا، در سنین پایین‌تر از واقعیت ظاهر می‌شوید، درعین پیربودن بیرونی، شگفتی‌انگیز است.

راز آن در این است که رویا، با گره‌های حل‌نشده و مسائل التیام‌نیافته‌ی ما در ارتباط است و از همین رو، رویا از حیث وجودشناختی، «واقعی‌تر» از وضعیت ظاهری ماست. چرا که در سطح کلام و ظاهر، ممکن است خود را در سنّی خاص تعریف کنیم، اما رویا، روایت‌گر همان مسیری است که باید قدم‌به‌قدم و گام‌به‌گام طی می‌شد و هنوز در آن نقطه‌ی حقیقی خود ایستاده است. بدن نیز چنین است؛ شما با کلام، تصویری آراسته از خود ارائه می‌دهید، اما بدن شما، اضطراب و تنش‌های نهفته را فاش می‌سازد و آن ابعادی از وجودتان را که کلام می‌خواهد پنهان کند، آشکارا به نمایش می‌گذارد. از این رو، در یک نسبت عمیق‌تر، بدن با زمان ارتباطی راستین‌تر دارد و از آن جهت که خام‌تر و بی‌پیرایه‌تر است، واقعی‌تر می‌نماید. البته این ادعا به معنای نفی واقعیت کلام یا ظواهر نیست؛ بلکه وقتی سخن از «واقعی» می‌گوییم، مرادمان چیزی است که حضوری ناگزیر دارد؛ حضوری که ممکن است نظم ظاهری را برهم زند، یا معنای پیشین تصویر را دگرگون کند. خوانش شما از زمان نیز در ابعاد مختلف، تفاوت خواهد یافت.

جدال همیشگی میان فیزیک کلاسیک و کوانتوم نیز از همین جنس است؛ عده‌ای بر آنند که کوانتوم به واقعیت نزدیک‌تر است، و برخی دیگر کلاسیک را وفادارتر می‌دانند، غافل از اینکه هرکدام بخشی از واقعیت را روایت می‌کنند. اگر این ابعاد را در کنار هم ببینیم، شاید آنگاه است که «واقعی‌بودن» داستان‌ها، بیش از پیش برایمان مکشوف شود. ازاین‌رو، ناگزیریم بدن را در قیاس با کلام، اصیل‌تر و تحول‌یافته‌تر بدانیم؛ چراکه آن چیزهایی که عمری از دیدن آنها گریخته‌ایم، در بدن رمزگذاری شده‌اند و اگر بدن بخواهد چهرۀ سماتیک خود را به‌نمایش بگذارد، حرف‌هایی برای گفتن دارد که شاید با ساختار فعلی زبان، قابل انتقال نباشند، مگر آنکه در خود زبان، تحولی بنیادین رخ دهد تا سخن درون بدن، زبانی برای بیان بیابد.

در حوزۀ بالینی، ناگزیریم به این نکته دقیق شویم که بدن چه می‌گوید و با زمان و رویا چه نسبتی دارد. برای نمونه، در درمان کودک، شما به‌عنوان درمانگر باید هم‌زمان به بازی، کلام و بدن کودک توجه کنید؛ آنجا که کودک با بازی، سخنی دیگر می‌گوید و با کلام، سخنی دیگر و با بدن، روایتی سوم را بیان می‌کند. در فضای درمان کودک، درمانگر معمولاً به این چندصدایی آگاه‌تر است، اما در کار با بزرگسالان، چه‌بسا بسیاری از درمانگران تنها به کلام اکتفا می‌کنند و این خطایی آشکار است. شما باید رویا، خیال‌پردازی، فانتزی و زمان‌های گوناگونی را که فرد با آنها در ارتباط است نیز در نظر آورید. گاه فرد زمان را از گذشته به امروز روایت می‌کند، گاه از امروز به گذشته بازمی‌گردد و هر بار، خوانشی تازه خلق می‌شود؛ گاه نیز خوانشی ازهم‌گسیخته و آکنده از گسست، رخ می‌نماید.

فیلم «اودیسه»ی نولان، مثال گویایی از این چندگانگی زمانی است؛ فیلمی که گاه از گذشته به حال و گاه از حال به گذشته در حرکت است و هر بار، خوانشی تازه از واقعیت عرضه می‌دارد. نولان در فیلم‌سازی‌اش، فضایی می‌آفریند که بی‌شباهت به یک جلسۀ درمانی نیست؛ فیلم‌های دیگرش، از جمله «تنت»، نیز همین ساختار را بازتولید می‌کنند. در فضای بالینی نیز اگر مراجعی داستانی را دوباره تعریف کند، نباید او را با گفتۀ «این را پیش‌تر گفتی» از ادامه بازداشت؛ چراکه او در پی ورودی تازه است و شما باید این ورود متفاوت را تسهیل کنید. پس این سخن ما دربارۀ زمان، از همین دشواری تعریف و پیچیدگی ذات آن ناشی می‌شود. برای درک زمان، همچون بدن، نیاز به ورودی متفاوت و نسبتی نو داریم؛ زمانی که این نسبت دگرگون شود، معنای زندگی و چیستی تاریخ برایمان هویدا می‌گردد.

به‌گمان من، با پیشرفت علوم و تکامل خوانش‌ها، تعابیر تازه‌ای از معنای زندگی و چگونگی پیدایش آن ظهور خواهد کرد. تصویرسازی‌ها و مفهوم‌پردازی‌های ما از مکان و زمان، مدام در حال تغییر و تحولند. اما مبادا این تغییرپذیری را با نسبیت‌انگاری مبتذلی اشتباه بگیریم که می‌گوید «همه چیز نسبی است و هر کسی از دید خود درست می‌گوید»؛ این، نوعی تفکر عامیانه و سطحی است که هرگونه حرکت فکری و تأمل جدی را سلب می‌کند.

اگر بپذیریم که واقعیتی نیست و همگان به‌نوعی حق دارند، در آن صورت از هرگونه امکان درک حقیقت و تمایز صواب از خطا بی‌بهره می‌مانیم. بله، هر بُعدی از واقعیت، حقیقتی در خود دارد، اما این به معنای درستی همۀ گفتارها نیست؛ گاه ما به‌شدت در خطاییم و انحرافمان چنان است که اگر پنداریم درست می‌گوییم، ممکن است همه چیز را وارونه بفهمیم. آنچه مدنظر من است، اذعان به وجود ابعاد ناپیدایی از واقعیت است که ما نسبت به آنها کوریم، و رابطۀ میان رویا، زمان و بدن، از جمله همین ابعاد پنهان است که تحمل آنها، گشایشی بزرگ در آگاهی ما پدید می‌آورد. شاید اگر این پیوند را نمی‌دیدیم، بخش عظیمی از واقعیت همواره در پس‌پرده باقی می‌ماند؛ چه‌بسا بسیاری از مفاهیم، وابسته به همان ارتباط‌هایی هستند که هرگز درباره‌شان سخن نگفته‌ایم، زیرا کلام چنان شتابان حرکت می‌کند که ما را از ادراک بسیاری از حقایق بازمی‌دارد، درحالی‌که بدن و زمان، بی‌آنکه شتابی داشته باشند، عمیقاً درک می‌کنند. پس اجازه دهید تعریف تازه‌ای از زمان ارائه دهم:

زمان، نسبت و ارتباط آنچه پنهان، غایب و نادیده‌گرفته‌شده است با آنچه آشکار، بیان‌شده و مشهود است. زمان، دقیقاً در همین میانه، معنا و هویت می‌یابد. تا زمانی که این نسبت میان پنهان و آشکار برقرار نشود، هرگونه درک زمان، ناقص و چه‌بسا خطاست. نمونه‌اش تفاوت نگاه بشر به زمان پیش و پس از کوپرنیک، یا پیش و پس از نظریۀ نسبیت اینشتین است؛ هر بار که عوامل پنهان‌تری آشکار شدند، درک ما از زمان دگرگون گردید. در فضای بالینی نیز با نمونه‌هایی از این دست روبه‌روییم؛ مثلاً درمانجویی که می‌گفت: «من روح را قبول ندارم» و برای اثبات مدعای خود به مادی‌گرایی دانشمندان استناد می‌کرد. در پاسخ باید گفت که خود اینشتین، به‌عنوان یکی از بزرگ‌ترین سردمداران علوم عینی، اعتراف کرده است که علوم ما تنها پنج درصد از واقعیت را منعکس می‌کنند؛ پس با آن پنج درصد محدود، چگونه می‌توان حکمی چنان مطلق صادر کرد که روح یا خدا یا بسیاری از حقایق دیگر، وجود ندارند؟ رد کردن این حقایق براساس دانشی ناقص، به‌نظر من، ظلمی آشکار به انسان است، هرچند که میان این انکار عامیانه با نگاه تأمل‌برانگیز کسی چون نیچه که از «مرگ خدا» سخن می‌گوید تا دریچۀ تازه‌ای بگشاید، تفاوتی بنیادین وجود دارد؛ نیچه از انکار به‌عنوان ابزاری برای آشکارسازی بهره می‌گیرد، نه به‌عنوان گریزگاهی برای فرار از مواجهه. این‌گونه فرارها، بی‌گمان نشان از کاهش اعتمادبه‌نفس روانی دارند؛ چراکه اعتمادبه‌نفس حقیقی، در گرو روئیت وقایع و تحمل ابهامات است، نه در روکش‌های طلایی کاذب و باورهای خودساخته. پس پیوندی که شما میان بدن، زمان و رویا ترسیم کردید، موضوعی است بس ژرف و بکر که بستری فراهم می‌آورد برای تداعی‌های بی‌پایان و چه‌بسا گشایشی در افق فهم ما از هستی.

و در پایان، اشاره‌ای به بدن نیچه: بدن نیچه، بی‌گمان، از جمله بدن‌هایی است که بسیار سخن گفت، حتی پس از مرگش. تصویر بدن او، با ریش و سبیل انبوه و تحول‌پذیری همیشگی، و به‌ویژه آن بدن نحیف و بیمارستانی اواخر عمرش که در دل فروپاشی روانی، همچنان پیام‌رسان بود؛ بدن او حتی در جنون و در تشخیص‌های گوناگونی که بر او نهادند، باز هم سخن داشت، باز هم تصویرش گویا بود. ما در اینجا از body language یا نشانه‌های ظاهری بدن سخن نمی‌گوییم؛ بلکه از بدنی حرف می‌زنیم که رمزگشایی نشده، اما موجود است، و پیام‌هایی برای موجودیت خود انسان دارد. اگر پرسش یا تداعی دیگری در این زمینه دارید، می‌توانیم در فرصتی دیگر، به‌تعمیق این گفت‌وگو بنشینیم. تا آن زمان، همین سؤال و همین تداعی‌ها، خود زمینه‌ساز تأملاتی ژرف‌تر خواهند بود.

اشتراک‌گذاری:
دکتر مریم بهریان

نوشته

دکتر مریم بهریان

روان‌شناس بالینی، درمان‌گر و پژوهشگر

مطالب این وب‌سایت جنبه آموزشی، تحلیلی و آگاهی‌بخشی دارد و جایگزین تشخیص، درمان یا مشاوره تخصصی نیست.