من جایگاه ندارم

و این انتخابی است که هر لحظه پیش روی انسان قرار دارد: آیا حقیقت را چنان در اختیار خود می‌پندارد که به طوفانی برای بلعیدن دیگری تبدیل شود، یا می‌تواند در برابر عظمت آن بایستد، با خاک و تن خود پیوند داشته باشد و سهم کوچک خود از حقیقت را با فروتنی حمل کند؟

به‌روزرسانی:8 دقیقه مطالعه

تأملی درباره حقیقت، دیگری و امکان حذف در عصر رسانه

نویسنده: مریم بهریان

در میانه طوفان

در رویای دیشب، جهان از تمامی صداهایش خالی شده بود. در طبیعتی زیبا، جایی شبیه یک پارک، مردم مشغول خندیدن، بازی کردن و لذت بردن از زندگی بودند همه چیز آرام بود؛ تا اینکه ناگهان گردبادی عظیم پدیدار شد. گویی هادس از جهان زیرین آمده بود تا پرسفونِ خوش خیال را از میان این آرامش برباید و به جایی ناشناخته ببرد. طوفان به سراغ من آمده بود!

در یک لحظه، اطرافم از انسان‌ها خالی شد همه کسانی که در آن پارک بودند؛ دوست صمیمی‌ام، کسی که دوستش داشتم، آن خویشاوند قدیمی که بخشی از گذشته‌ام بود، همگی از من دور شدند. دیگر کسی نبود

نه دستی برای گرفتن، نه چشمی برای دیدن، نه صدایی برای تأیید کردن! فقط من بودم و طوفان باد چنان می‌وزید که گویی زمین دیگر توان نگه داشتن هیچ چیز و هیچ‌کس را ندارد. گویی آمده بود تا همه چیز را از جا بکند، ببلعد و با خود ببرد آمده بود تا مرا از آخرین و واقعی‌ترین نشانه تعلقم جدا کند؛ از خاک، از زمین، از تن.

از همین بودن ساده و بی‌واسطه نزاعی عجیب میان باد و خاک در گرفته بود باد می‌خواست مرا از زمین جدا کند و خاک می‌خواست مرا نگه دارد. گویی زمین آرام و خاموش می‌گفت: «بمان»، و طوفان فریاد می‌زد: «هیچ چیز آن‌گونه که تصور می‌کنی ثابت نیست!» چمباتمه زده بودم سرم خاک را لمس می‌کرد.

این سجده، از سر شکست یاتسلیم نبود؛ از سر میل به فهمیدن بود. فهمیدن اینکه تمام دانشی که تصور می‌کردم، من یا دیگری در اختیار داریم، تمام فاصله‌هایی که میان «من» و «دیگری» ساخته بودیم، در برابر آن باد عظیم و هولناک بی‌معنا شده بودند.

طوفان گویی سخن می‌گفت: من همان حقیقتی هستم که هیچ‌کس نمی‌تواند مالک آن شود، همان دیگریِ بزرگی ای که نمی‌توانی مرا به یک پاسخ، یک عقیده یا یک نام محدود کنی و هر چه بخواهی به من نزدیک شوی من از تو دور خواهم شد. آیا توان روبه‌رو شدن با من را داری؟ وحشت بلعیده شدن و نیست شدن، تمام وجودم را فرا گرفته بود.

اما در آن لحظه دیگر نه فقیر وجود داشت، نه غنی؛ نه دانا بود، نه نادان؛ نه دشمن بود، نه دوست هیچ‌کس نبود که ادعا کند صاحب حقیقت است یا مالک آن فقط انسانی بود که می‌خواست از زمین جدا نشود.

حقیقت، بسان طوفانی سهمگین ؛ نه چیزی که بتوان آن را در مشت گرفت و تصاحب کرد، خودش را نشان می داد. و چسبیدن من به زمین برای این نبود که بر دیگری پیروز شوم یا از او شکست بخورم برای این بود که فراموش نکنم همه ما از یک خاکیم.

پیش از آنکه نامی داشته باشیم، پیش از آنکه در طبقه‌ای قرار بگیریم، پیش از آنکه خود را با دانش، ثروت، قدرت یا جایگاه تعریف کنیم، همه ما بدن‌هایی هستیم که رنج را تجربه می‌کنند؛ انسان‌هایی که می‌ترسند، امیدوار می‌شوند و به دنبال معنا می‌گردند

و حقیقت چیزی نیست که کسی مالک آن باشد. همان طوفانی است که از هزاران صدا، هزاران تجربه و هزاران زاویه دید ساخته شده است. و شاید تنها راه ایستادن در برابر این طوفان، نه شکست دادن دیگری، نه حذف کردن دیگری و نه تصاحب حقیقت، بلکه به یاد آوردن زمین مشترکی است که همه ما بر آن ایستاده‌ایم.

خطر پنهان در دفاع از حقیقت

در فضای رسانه‌ای امروز، یکی از مهم‌ترین چالش‌ها فقط اختلاف نظر نیست؛ بلکه شیوه‌ای است که در آن انسان‌ها نسبت خود را با حقیقت تعریف می‌کنند

جایگاه من چیست؟

گاهی فردی که از یک دیدگاه دفاع می‌کند یا در یک حوزه مشخص فعالیت می‌کند، به تدریج از جایگاه «کسی که حقیقتی را بیان می‌کند» به جایگاه «کسی که خود را صاحب حقیقت می‌داند» منتقل می‌شود.

به تازگی شاهد افزایش نزاع‌های رسانه‌ای هستیم، که یک فرد در جایگاه بیان کننده فکت به تدریج در موضع صاحب و مالک حقیقت قرار می‌گیرد و در مقابل افرادی را می‌بینیم که می‌خواهند حقیقت را در این نبرد از آن خود کنند.

جملاتی مانند «اگر کسی سطح فهم لازم را ندارد، این برنامه را نبیند» یا «منتقدان اگر حرفی دارند بیایند و روبه‌رو صحبت کنند» یا افراد منتقدی که با حمله و فحاشی به گوینده کلام، این پیش فرض را که گوینده مالک اصلی کلمه و حقیقت است را تقویت می کنند.

در مقابل تماشاچیانی نیز ، نظاره گر چنین نمایش‌هایی می‌شوند، بدون این که خودشان از جایگاهی شروع به سخن گفتن کنند و نسبت خود را با حقیقت تعریف کنند. چنین نمایشی مرا به یاد فیلم مرد فیل‌نمای دیوید لینچ انداخت. در فیلم مرد فیل نما ، «جوزف مریک» انسانی است که بیش از آن که به عنوان انسان دیده شود، به عنوان یک شی یا تصویری برای سرگرمی دیده می‌شود. مردم برای تماشای ظاهر او جمع می شوند و خودشان را با او که یک انسان است متفاوت می‌بییند.

این پرسش که چگونه ممکن است انسان به جای شنیدن دیدن وشناخت دیگری او را به یک موضوع نمایشی تبدیل کند و در حد یک تصویر تقلیل دهد در فضای رسانه ای امروز اهمیت پیدا می‌کند.

در واقع وقتی ما از رنج انسانی در جامعه صحبت می‌کنیم یا واقعا درباره یک رخداد حقیقی حرف می‌زنیم یا درباره تصویری که از ان رخداد برای تثبیت هویت خود ساخته‌ایم؟

مرز میان دفاع از حقیقت و حذف دیگری کجاست؟

در فیلم مرد فیلم نما مشکل جوزف مریک فقط یک تفاوت جسمانی نیست مشکل اصلی این است که نگاه دیگران او را تعریف می‌کند. او از همان ابتدا یک موضوع دیدن است نه یک انسان که حق دارد از موضع خود سخن بگوید.
از این رو گفته می‌شود، انسان فقط ناظر نیست. او زیر نگاه خیره دیگری به چیزی دیگری تبدیل می شود که ممکن است، حتی جایگاه انسانی خودش را هم از دست بدهد و حذف شود.

در رسانه امروز این خطر وجود دارد که یک انسان یا یک گروه اجتماعی با تبدیل شدن به دشمن، جاوید نام، قاتل ، قهرمان، نجات دهنده، نخبه، دزد، شارلاتان به عنوان یک فرد یا انسان دیده نشوند. عجیب نیست که در بسیاری از نوشته‌ها، بیانیه‌ها و گفتمان‌ها ،کمتر از نام‌ها استفاده می‌شود. گویی صحبت از ارتباط برقرار کردن دو انسان با ویژگی‌های متفاوت نیست. صحبت از ارتباط یک نفر با تصویر خیالی خودش در آینه است.

دانش، سرمایه و مالکیت حقیقت

در متون و روایت‌های الهیاتی، بخل و خساست به عنوان شر معرفی می‌شود و گفته می‌شود که کسانی که بخل می‌ورزند یا از دانش ثروت و نعمت‌هایی که خدا به آن ها داده است به دیگری بخشش نمی‌کنند، تمام این نعمت ها به شکل طوقی بر گردان‌شان سنگینی خواهد کرد. خوانش روانکاوانه این روایت‌هانشان می‌دهد که رابطه انسان با چیزی که در اختیار او قرارگرفته است، از اهمیت بسیاری برخوردار است. انسان معمولا چیزی را که دارد ودریافت کرده است، به گونه‌ای به خود یا دیگری نسبت می‌دهد که گویی مالک مطلق آن است. من پول زیاد دارم، پس من بیشتر هستم، من بیشتر می‌دانم، پس من مهم‌تر از دیگری هستم، من تریبون رسانه‌ای دارم، پس من نماینده حقیقت هستم.

در همه موارد داشتن ممکن است به ابزاری برای حذف دیگری تبدیل شود.
دانشمند، متفکر، متخصص، موافق، مخالف، این‌ها، مفاهیمی هستند که انسان به واسطه آن‌ها برای خودش جایگاهی می‌سازد. اما مشکل از جایی آغاز می‌شود که انسان در کلمه دانش یا دوست یا موافق زندانی شود: من دوست تو هستم، پس قرار نیست با تو مخالفت کنم، من همان کسی هستم که می‌دانم و دیگری نمی‌داند. این جا همان جایی است که گفت و گو جای خود را به حذف دیگری می‌دهد.

آیانقد ممکن است به حذف منجرشود؟

این پرسش شامل همین مقاله نیز خواهد شد. اگر نویسنده بگوید: «من فهمیده‌ام. دیگران گرفتار توهم هستند.» در واقع همان ساختاری را که نقد می‌کند، باز تولید خواهد کرد. اما اگر بگوید این خطری است که همه انسان‌ها از جمله نویسنده این مطلب در آن گرفتار می‌شوند، بنابراین هدف هر گفت و گو و مصاحب تلویزیونی و نوشتنی بررسی یک امکان انسانی است، تا جایی که حتی دفاع از حقیقت و عدالت هم می‌تواند، وسیله‌ای برای حذف دیگری باشد.

نمایش رنج و خشم

در نظام رسانه‌ای امروز، خشم هویت و رنج و مرگ انسانی وارد چرخه نمایش شده است. در فیلم مردفیل نما، تفاوت جسمانی یک انسان به نمایش تبدیل شده بود امروز رنج و حقیقت و حتی تضاد گفتمانی دو انسان با رویکردهای متفاوت تبدیل به نمایش می شود. شاید پیوندی که میان سینما، متون مقدس ، روان کاوی و رسانه برقرارشد در یک پرسش خلاصه می شود؟:

آیا ما دیگری را می‌بینیم، یا فقط در حال مشاهده تصویری هستیم، که برای نگاه خودمان ساخته‌ایم؟

انسان می‌تواند دانشمند باشد، ثروتمند باشد، صاحب تریبون باشد یا از حقیقتی دفاع کند؛ اما هیچ‌کدام ازاین ها، او را مالک نهایی حقیقت نمی‌کند. حقیقت چیزی نیست که انسان تصاحب کند؛ شاید امر سهمگینی باشد که انسان باید در برابر آن فروتن و مقاوم بماند و انسجام خود را با خاک، تن و انسانیت حفظ کند. و این انتخاب بزرگی است که آیا قرار است به طوفان و حقیقت تبدیل شویم ودیگری را ببلعیم یا قرار است در مقابل آن با اندکی فاصله ایستادگی کنیم؟

اشتراک‌گذاری:
دکتر مریم بهریان

نوشته

دکتر مریم بهریان

روان‌شناس بالینی، درمان‌گر و پژوهشگر

مطالب این وب‌سایت جنبه آموزشی، تحلیلی و آگاهی‌بخشی دارد و جایگزین تشخیص، درمان یا مشاوره تخصصی نیست.