وقتی کلمات تخصصی ارتباط با واقعیت را قطع می‌کنند

گاهی اوقات زبان تخصصی برای محافظت از خود در برابر دیگری هم استفاده می‌شود... انگار در بسیاری از افراد، دانش نه صرفاً به مثابه دانش، بلکه به عنوان سپر و زره دفاعی استفاده می‌شود

به‌روزرسانی:11 دقیقه مطالعه

وقتی کلمات تخصصی ارتباط باواقعیت را قطع می‌کنند

نقطه‌ای میان بازی و نبازی

نویسنده: مریم بهریان

استفاده از واژه‌های تخصصی در صحبت‌هایت زیاد شده است؛ چه وقتی در حال نوشتن هستی، چه زمانی که در اتاق درمان با روان‌کاو صحبت می‌کنی و چه زمانی که می‌خواهی دیگری را قضاوت و تحلیل کنی، این کلمات دست از سرت برنمی‌دارند.

آیا این خطر وجود دارد که جایگاه تخصصی-تحلیلی من، جایگزین بخشی از وجودم شود؟

بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم گویی در کتاب‌های روان‌کاوی زندگی می‌کنی. این موضوع باعث می‌شود نتوانی به کف بازار بروی و با مردم ارتباط بگیری. از خودم می‌پرسم چرا این‌قدر از کلمات تخصصی استفاده می‌کنم؟ یا چرا گاهی وقت‌ها پیچیده می‌نویسم یا صحبت می‌کنم؟ دفاع‌ها راه می‌افتند و انواع استدلال‌ها در تلاشند تا مرا توجیه کنند.

ناگهان ذهنم به طرف مدل گفتمان دیگری هم می‌رود.متوجه می‌شوم که گویی دو بخش در من وجود دارد: یک بخش تخصصی که در جایگاه علمی و تحلیل‌گر نشسته است و از زبان دیگریِ بزرگی که در اینجا پیشکسوتان علوم روان‌شناسی و فلسفه و... هستند صحبت می‌کند؛ و بخش دیگری که با انسان‌ها بسته به جایگاهی که دارند، رفتار می‌کند.

گویی به اندازه وضعیت اول که در تلاش هستم دیگری را بفهمم و آنچه را نمی‌خواهد بگویند بشنوم، در وضعیت دوم وجود ندارد.

پدر، کودک الهی

به کاوش ادامه می‌دهم، تداعی‌ها درهم‌برهم به سراغم می‌آیند. یاد پدرم می‌افتم؛ زمانی که نه ساله بودم و اعلام کردم که دیگری نمی‌خواهد سر کار برود، می‌گفت نمی‌تواند در سیستمی که رانت و فساد هست کار کند و سیاست‌های اخلاقی‌اش با سیاست‌های مدیران فرق می‌کند. با وجود اینکه به او اعتماد زیادی داشتند و پیشنهاد حقوق بالا را دادند، از کاری بیرون آمد.

همان لحظه این موضوع را هم به خاطر آوردم که قبل از این هم می‌خواستند پدرم را به جنگ اعزام کنند و وقتی نرفتیم من چقدر خوشحال شدم.این خاطرات را به این موضوع ربط می‌دهم که موقعیت‌هایی را داشته‌ام که در آن با رفتارهایی غیرمنصفانه یا سوءاستفاده‌های غیراخلاقی روبه‌رو شده‌ام. گویی در ذهن من دو راه بیشتر وجود نداشته است: یا وارد درگیری شوم و با آن مبارزه کنم، یا از آن فاصله بگیرم.

و البته راه سوم و امن‌تری هم وجود دارد: استفاده از گفتمان تخصصی.

نمی‌دانم؛ شاید گاهی اوقات زبان تخصصی برای محافظت از خود در برابر دیگری هم استفاده می‌شود؛ جایی که نمی‌توانم به شکل روانی‌تری مواضع اخلاقی و ارزش‌هایم را مشخص کنم.

ابزاری برای امنیت و فاصله

بیشتر به درون می‌روم. از چه چیزهایی می‌ترسم؟ اگر این گفتمان علمی و دانشگاهی را از من بگیرند، با چه واژگانی قرار است پیامم را به دیگری برسانم و به جای فاصله گرفتن، با او ارتباط برقرار کنم؟ ارتباطی که نه خیلی دور باشد و نه خیلی نزدیک؛ نه من در آتش تفکر دیگری بسوزم و نه آن‌قدر فاصله بگیرم که در جهانِ تنهاییِ خودم یخ بزنم.

صمیمیت با دیگری، انسان را وارد میدان پیچیده‌ای می‌کند. جایی که آدم‌ها همیشه منصف، شفاف و اخلاقی نیستند و راجع به تفکرشان و شیوه استدلال‌شان فکر نمی‌کنند.

بنابراین ممکن است من با زبان ساده، ایده‌ای بگویم که آن‌ها با این ایده مخالف هستند و نمی‌توانم پیش‌بینی کنم چه اتفاقی خواهد افتاد؛ در جهانی که باید با حسادت، سوءاستفاده، رقابت، دروغ، قدرت و ضعف در دیگری و خودم روبه‌رو شوم.

اما انگار بهترین راه، استفاده از زبان تخصصی است؛ ابزاری که هم امنیت می‌سازد و هم فاصله.

شاید به همین دلیل است که در بسیاری از افراد، دانش نه صرفاً به مثابه دانش، بلکه به عنوان سپر و زره دفاعی استفاده می‌شود.

تخصصی یاایستادن روی نقطه خاص

باز هم جلوتر می‌روم. گویی دغدغه اخلاق هم وجود دارد. آیا من از خطا کردن وحشت دارم؟

چرا نمی‌خواهم وارد بازی‌هایی شوم که بخشی از آن‌ها فساد، دروغ، حسادت، قدرت یا سوءاستفاده باشد؟ چرا نمی‌توانم در صورت ورود به چنین فضاهایی، از گفتمانی ساده استفاده کنم؟

میل به درست رفتار کردن، یک خطر پنهان دارد؛ ممکن است به تدریج به این باور برسیم که برای اخلاقی ماندن، باید از میدان فاصله گرفت. گویی هرچه بیشتر وارد روابط انسانی واقعی می‌شویم، خطر دور شدن از حقیقت هم وجود دارد.

عمیق‌تر می‌شوم و به دالِ خاص بودن می‌رسم:

این خاص بودن و متمایز بودن در ذهنم رژه می‌رود. دالِ سرگردانی که به تازگی زیاد در جلساتی که با مراجعانم داشته‌ام، شنیده‌ام. یکی می‌گوید: «پدرم انسانی بسیار خاص است و من نمی‌توانم تحمل کنم به گونه‌ای غیرانسانی و غیرمحترمانه با او رفتار شود.»

دیگری نام یک هنرمند معروف و خاص را می‌آورد که کودکیِ سختی داشته است؛ آن یکی به کتابی اشاره می‌کند که قرار است بنویسد و مقوله خاص بودن در آن مطرح است. نفر آخر هم به این نکته اشاره کرد که: «انگار دنبال نقطه خاصی هستم که بتوانم بر آن تکیه کنم» و بلافاصله می‌گوید:

«نکند نقطه خاصی وجود ندارد؟»خاص بودن و تخصص در اینجا به هم پیوند می‌خورند و می‌بینم چقدر این تخصصی شدن از بابت دالِ خاص بودن مهم است.

قاعده استثنایی‌

لحظه‌ای ابلیس و قاعده استثنا بودن ش به ذهنم خطور کرد و این یادآوری مرا مجبور کرد تا از خودم بپرسم: آیا گاهی میل به زبان تخصصی، با میل به استثنا شدن گره می‌خوررد؟ و آیا میان میل به دانستن و میل به متمایز بودن رابطه‌ای وجود دارد؟

اینجاست که پرسش دیگری در ذهنم مربوط می‌شود: برای سوژه‌ای که به خاطر ترس از آلوده شدن به مواضع غیراخلاقیِ دیگری، از زبان تخصصی استفاده می‌کند، چگونه است که در نهایت به خاص بودن و تخصصی بودنِ ابلیسی می‌رسد؟

نمی‌دانم این تداعی چه معنایی دارد؛ شاید هیچ معنای ثابتی نداشته باشد. اما در فرهنگی که در آن رشد کرده‌ام، ابلیس فقط یک شخصیت دینی نیست؛ او یکی از چهره‌های قدیمی و آشنا برای اندیشیدن به «استثنا» است.

موجودی که خود را جدای از دیگران می‌فهمد و بر تفاوت خود تأکید می‌کند.در اینجا پرسشی برایم شکل گرفت: آیا میان میل به خاص بودن و میل به استثنا شدن نسبتی وجود دارد؟ و اگر وجود دارد، این نسبت دقیقاً چیست؟

با این حال، تلاش نکردم این زنجیره را به یک نظریه تبدیل کنم. آنچه برایم مهم‌تر بود، خودِ حرکتِ تداعی‌ها بود: اینکه چگونه دالی به دال دیگری می‌رود، بدون اینکه من از پیش تصمیمی برای آن گرفته باشم.

از طریق این موضوع، این فکر هم از ذهنم عبور می‌کند که میان اخلاقی بودن و خاص بودن چه ارتباطی وجود دارد؟ و پاسخ این می‌شود که: گاهی انسان ناخودآگاه خود را در موقعیتی قرار می‌دهد که از دیگران متمایز باشد؛ نه به دلیل برتری واقعی، بلکه به این دلیل که تمایز، او را از خطر یکی شدن با جمع محافظت می‌کند.

در این وضعیت، «من مثل بقیه نیستم» به یک تکیه‌گاه روان‌شناختی تبدیل می‌شود.اما پرسش دشوار اینجاست: اگر از این تمایز دست بکشیم چه اتفاقی می‌افتد؟ اگر به جای زبان تخصصی، زبان عادی را به کار ببریم چه می‌شود؟

اگر به جای ایستادن در جایگاه تحلیل‌گر، استاد، نویسنده یا منتقد، صرفاً یک انسان شویم چه؟ پاسخ عجیبی در ذهنم می‌آید: در آن صورت می‌توانم مطمئن شوم که حق با من است؟ یک بخش از روانم می‌گوید: می‌توانی زبان تخصصی را به زبانی روانی‌تر ترجمه کنی؛ شاید هم باید بپذیری که باید در کنار دیگری زیست و او را پذیرفت، همان‌طور که ندانستن را در خودت می‌پذیری.

و شاید باید قبول کنی که همیشه اخلاقی بودن و تخصصی صحبت کردن، به معنای زیستن در کنار دیگری به معنای بی‌خطا بودن نیست، بلکه به معنای بودن و پذیرفتنِ مسئولیتِ خطاهاست.در تجربه حرفه‌ای خودم اشتباه داشته‌ام و مسئولیت آن را پذیرفته‌ام؛ اما همچنان متوجه می‌شوم که هرچه روابط بیشتر می‌شوند، قضاوت‌های اخلاقی نیز فعال‌تر می‌گردند. هرچه بیشتر وارد میدان می‌شوم، کامل بودن بر خود دشوارتر می‌شود.

شاید به همین دلیل است که برخی از ما به دانش، نظریه یا زبان تخصصی پناه می‌بریم؛ نه فقط برای فهمیدن جهان، بلکه برای حفاظت از خود.اما پرسش همچنان باقی مانده است: آیا می‌توان در میان مردم زندگی کرد، به مسائل اجتماعی حساس بود، از اخلاق دفاع کرد و در عین حال پشت دیوارهای دانش پنهان نشد؟پاسخ قطعی وجود ندارد، اما می‌توانم از خود بپرسم اکنون که سخن می‌گویم، آیا در حال کشف چیزی یا دیدن نقطه کوری هستم، یا در حال محافظت از خودم در برابر آن؟

در میانه این تأمل، ابیاتی از حافظ وارد زنجیره تداعی‌هایم می‌شوند: ز انقلاب زمانه عجب مدار که چرخ از این فسانه های هزاران هزار دارد یاد

شاید دلیل بازگشت این ابیات به ذهن من، ارتباط آن‌ها با دغدغه‌ای باشد که در سراسر این نوشته جریان دارد: میل به یافتن جایگاهی استوار و مطمئن برای ایستادن. بخش مهمی از زندگی ما صرفِ یافتن بنیان‌های محکمی می‌شود؛ بنیان‌های اخلاقی، فکری یا سیاسی که بتوانیم بر آن‌ها تکیه بزنیم و از آنجا درباره جهان قضاوت کنیم. اما تجربه زندگی بارها نشان می‌دهد که این بنیان‌ها آن‌قدر که می‌پنداشتیم استوار نیستند.

شاید به همین دلیل است که حافظ از «رند» سخن می‌گوید. رند در سنت حافظ نه قهرمان اخلاق است و نه انسان بی‌قید و بند. او کسی است که از توهمِ پاکیِ مطلق فاصله گرفته است؛ می‌داند که زندگیِ انسانی همواره با تناقض، خطا و ناتمامی همراه است.

این نگاه برای من پرسش تازه‌ای ایجاد می‌کند: آیا بخشی از پناه بردن ما به زبان تخصصی، دانش یا جایگاه‌های ممتاز، تلاش برای فرار از همین ناتمامی نیست؟

آیا گاهی نمی‌خواهیم در جایگاهی بایستیم که از آنجا مطمئن شویم حق با ماست؟در این معنا، مسئله نه ترک اخلاق است و نه ترک مسئولیت؛ مسئله پذیرش این واقعیت است که باید در جهان زندگی کنیم، تصمیم بگیریم، کنش کنیم و مسئولیت انتخاب‌های خود را بپذیریم، بی‌آنکه بتوانیم به پاکیِ مطلقی تکیه کنیم.

شاید به همین دلیل است که رندِ حافظ هنوز برای انسان امروزی آشناست؛ زیرا یادآوری می‌کند که بلوغ نه در معصوم ماندن، بلکه در پذیرش مسئولیتِ زندگیِ ناتمام در دلِ جهانِ ناتمام است. و شاید برای همین است که آن دیگری یا می‌خواهد مرا تخصصی کند یا هیچ بشمارد، در حالی که من میان این دایره سرگردانم.و ناگهان این پرسش در ذهنم شکل گرفت: نکند خودِ آوردنِ حافظ، پناه بردنِ دوباره من با زبان تخصصی به شعر، برای فاصله گرفتن باشد؟ شاید آوردن حافظ راهی برای روشن‌تر کردن تجربه باشد، اما شاید هم راهی برای پنهان شدن؛ آیا از شعر برای روشن شدن استفاده می‌کنم یا برای پنهان شدن؟پاسخی برای این پرسش ندارم؛ همه چیز بازی است الا عشق‌بازی.

رؤیای اسکی روی یخ و رهایی از مدار ارزیابی

در میانه نوشتن، رؤیایی که یکی از مراجعانم تعریف کرده بود به ذهنم آمد. او در رویا دیده بود که به جای رساندن متن یا کاری و انجام وظیفه، کفش اسکی روی یخ را به پا کرده و در خیابان در حال بازی کردن است. آنچه برای من اهمیت داشت، تعبیر این رویا نبود؛ بلکه چیزی که ذهنم را درگیر کرد، تقابل میان «بازی» و «ارزیابی» بود.

ناگهان از خودم پرسیدم: چند بار در زندگی، آنچه را اخلاق, دانش، موفقیت یا جایگاه نامیده‌ام، در واقع پاسخ به نگاه ارزیابِ دیگریِ برتر بوده است؟ و چند بار امکان بازی کردن، تجربه کردن و حتی خطا کردن را به خاطر نیاز به درست بودن از دست داده‌ام؟

نمی‌دانم پاسخ این پرسش چیست؛ اما می‌دانم از لحظه‌ای که انسان دائماً خود را زیر نگاه یک معیار برتر می‌بیند، زندگی به یک امتحان دائمی تبدیل می‌شود و تخصصی شدن، جای خود را به ارتباط واقعی با جهان می‌دهد.

شاید بخشی از رهایی، نه در کنار گذاشتنِ اخلاق یا مسئولیت، بلکه در کنار گذاشتن این خیال باشد که همیشه باید در این امتحان، از امتحان‌گیرنده نمره کامل گرفت. گویی به همین دلیل بود که رؤیای بیمار به سراغم آمد؛ نه به این دلیل که او مسئولیت را کنار گذاشته است، بلکه به این دلیل که برای لحظه‌ای از منطق ارزیابی بیرون آمده است.

و اینجاست که زندگی به آزمونی بی‌پایان تبدیل می‌شود؛ در جهانی که آدم‌ها یاد می‌گیرند کمتر بازی کنند و بیشتر مراقب باشند که درست باشند، کامل باشند و از نگاه دیگری نیفتند. صحنه‌ای در ذهنم تداعی می‌شود که بچه‌ها پس از پایان امتحان، روزها می‌خوابند و شب‌ها بازی می‌کنند؛ انگار برای مدتی کوتاه از مدار ارزیابی بیرون افتاده‌اند و امکان زندگیِ خارج از امتحان فراهم شده است.

گاهی زندگی شبیه به امتحانی است که هیچ‌وقت تمام نمی‌شود؛ وقتی برگه‌ها جمع شده‌اند، ذهن هنوز دنبال نمره است. اما من به صحنه‌ای فکر می‌کنم که در آن، این منطق برای لحظه‌ای فرو می‌ریزد:

وقتی امتحان تمام شده و بچه‌ها دوباره بازیِ واقعی را شروع می‌کنند؛ نه برای اثبات چیزی، نه برای نمره، نه برای اینکه کسی آن‌ها را برتر بداند، فقط برای اینکه بازی کنند. روزها می‌خوابند و شب‌ها بازی می‌کنند؛ انگار زمانی برای بیرون افتادن از مدار ارزیابی فرا رسیده است.

اشتراک‌گذاری:
دکتر مریم بهریان

نوشته

دکتر مریم بهریان

روان‌شناس بالینی، درمان‌گر و پژوهشگر

مطالب این وب‌سایت جنبه آموزشی، تحلیلی و آگاهی‌بخشی دارد و جایگزین تشخیص، درمان یا مشاوره تخصصی نیست.