تحلیل نمادین لاملا

در کار بالینی با سوگ، معمولاً با سه دسته از مراجعان روبه‌رو می‌شوم: آنان که در ناامیدی فرو رفته‌اند و از بی‌معنایی زندگی می‌گویند؛ آنان که به دنبالِ درمان‌های فوری و مسکن‌های زودگذرند؛ و آنان که می‌خواهند بفهمند آن کسی که از دست داده‌اند، کیست و مرگ، خود، چه حقیقتی دارد.

به‌روزرسانی:12 دقیقه مطالعه

بخشی از جلسه سی و چهارم سلسله جلسات تداعی آزاد

تحلیل نمادین لاملا

نویسنده: دکتر مهدی ربیعی عضوهیئت علمی روانشناسی و محقق بالینی در روانکاوی

پرسشگر: مریم بهریان

در ادبیات روانکاوانه، به گمانم لکان از مفهومی سخن گفته با عنوان «لاملا»؛ موجودی اسطوره‌ای. این واژه را خوانده‌ام، اما چندان درنیافته‌ام که دقیقاً به چه معناست. اگر ممکن است، درباره‌اش بگویید.پیش از آن، اما در باب نسبتِ «انسان» و «بدن» و «کلمه»، چیزی به ذهنم رسید:

وقتی از انسان سخن می‌گوییم، از چه حقیقتی پرده برمی‌داریم؟ آغاز و پایانی برایش ترسیم می‌کنیم، سنی برایش تعیین می‌کنیم، اما خودِ همین کلمه‌ی «انسان»، گویی حجابی می‌شود میان ما و آن حقیقتِ انسانی. به خاطر دارم که ویتگنشتاین یا لکان (نمی‌دانم کدام دقیقاً) گفته‌اند که «واژه، قتلِ شیء است»؛ یعنی آنگاه که کلمه می‌آید، حتی آن پیکره‌ی انسانیِ عینی را نیز از دست می‌دهیم، چه رسد به حقیقتِ نامرئی‌اش. این اندیشه، مرا به پرسش‌هایی کشاند درباره‌ی پیشا زندگی و پسا مرگ. اگر نامی که بر من نهاده شده، مرا از خودم بیگانه می‌کند، پس آن «منِ» زنده‌ای که از خودم می‌شناسم، کیست؟ آیا منِ واقعی، جای دیگری است؟

و اگر پس از مرگ، نامی از من برجای بماند و در خاطرات و رویاهای دیگران طنین‌انداز شود، آیا باز هم می‌توان گفت که هستم؟ این پرسش، مرا به تأمل در مفهوم «امرِ واقع» در اندیشه‌ی لکان کشاند؛ آنچه از نمادین شدن می‌گریزد، آنچه در کلام نمی‌گنجد و از هرگونه بازنمایی طفره می‌رود. اگر انسان، در نهایت، جز کلمه‌ای بیش نیست، پس آن باقی‌مانده‌ای که از کلمه‌شدن می‌گریزد، چیست؟ گمان می‌کنم که همین باقی‌مانده، همان «لاملا» باشد. و شاید مرگ نیز، از همین جنس باشد؛ چیزی که در کلام نمی‌گنجد و از هرگونه تعریفِ زبانی می‌گریزد.

در کار بالینی با سوگ، معمولاً با سه دسته از مراجعان روبه‌رو می‌شوم: آنان که در ناامیدی فرو رفته‌اند و از بی‌معنایی زندگی می‌گویند؛ آنان که به دنبالِ درمان‌های فوری و مسکن‌های زودگذرند؛ و آنان که می‌خواهند بفهمند آن کسی که از دست داده‌اند، کیست و مرگ، خود، چه حقیقتی دارد. با گروه سوم، گاه اتفاقاتی شگفت رخ می‌دهد: آنان در جریانِ جلسات، به کلماتِ تازه‌ای درباره‌ی مرده دست می‌یابند، یا به وجوهی از او پی می‌برند که در زیستِ روزمره‌اش هرگز آشکار نشده بود.

این پدیده، مرا به یاد اسطوره‌ها و متونِ کهن می‌اندازد. در «موسی و یکتاپرستی» فروید، خودِ کشته‌شدنِ موسی است که بنیادِ دین و قانونِ تازه‌ای می‌شود. در اسطوره‌ی سیاوش، مرگ، سرآغازِ تولدی دیگر است؛ سیاوشی تازه، در روایت‌های پسین، زاده می‌شود. و نیچه، با آفریدنِ زرتشتِ تازه، گویی از دلِ نیستی، هستی‌ای نوین می‌آفریند. نمی‌دانم این‌ها با هم مرتبط‌اند یا نه، اما در ذهنم تداعی می‌شوند و پرسش‌هایم را عمیق‌تر می‌کنند.

تداعی دکتر ربیعی

ظاهرِ قضیه چنین می‌نماید که ما درباره‌ی زندگی می‌دانیم، کلامی برایش داریم و انسان در آن سخنگوست؛ اما درباره‌ی مرگ، نه. این خوانشِ غالب، برجستگی‌اش را از آن می‌گیرد که روزانه با حواسِ خود، دریافت‌ها و بروندادهایی را تجربه می‌کنیم که در چارچوبِ زندگی می‌گنجند؛ اما درباره‌ی مرگ، چنین فضایی وجود ندارد.

با این همه، هجومِ مرگ، غالب‌تر است. ظاهراً زندگی غلبه دارد، اما در قالبِ بنیادین، غلبه با مرگ است؛ زیرا مرگ، نامی است که بر همة آن ناشناخته‌ها نهاده‌ایم. اگر قیاسی حجمی و عددی کنیم، می‌بینیم که فضای ناشناخته، بی‌چون‌وچرا غلبه دارد. حتی در علومِ مادی و ماتریالیستی، دانشمندانِ بزرگ اعتراف می‌کنند که دانشِ ما، درصدی ناچیز از هستی را دربرمی‌گیرد؛ برخی می‌گویند کمتر از یک درصد، برخی خوش‌بینانه‌تر، پنج درصد. نود و پنج درصدِ جهان، همچنان ناشناخته است.

روزگاری برآورد می‌کردند که جهان، نهایتاً به اندازه‌ی یک کهکشان است؛ اما اکنون می‌بینیم که داستان، بسیار فراتر از اینهاست و تا مرزِ حباب‌های کیهانی پیش رفته‌ایم. و هر چه پیشتر می‌رویم، فضا گسترده‌تر می‌شود. درباره‌ی مرگ نیز چنین است؛ مرگ، همان فضای ناشناخته‌ای است که کلامی در موردش نیست، اما به خاطر همین ناشناختگی‌اش، قالبِ غالب و تعیین‌کننده است. اوست که مشخص می‌کند زندگی باید چگونه باشد، روزگاری تصور می‌شد خودآگاه تعیین‌کننده است، اما هر چه پیشتر رفته‌ایم، به پیچیدگیِ گسترده و تعیین‌کنندگیِ بیشترِ ناخودآگاه پی برده‌ایم.

اگر موجودیتِ این فضای ناشناخته را لحاظ کنیم، همه‌چیز کوچک و ناچیز می‌شود و قدرتِ زندگیِ ظاهری فرو می‌کاهد. هر چه به فضای مرگ وزن بیشتری بدهیم، زندگیِ روزمره‌مان صغیرتر و بی‌ارزش‌تر جلوه می‌کند. به همین دلیل، باید با احتیاط سخن گفت و گمان نکرد که در آن سوی مرگ، هیچ نماد و کلام و منطقی وجود ندارد. چه‌بسا کلام در آنجا هست، اما به شکلی که از تحمّلِ ما خارج است. نمونه‌اش را می‌بینیم: کسانی با مرگ ارتباطی عجیب می‌گیرند و در همین جهانِ کنونی، به گونه‌ای متفاوت با زندگی برخورد می‌کنند؛ اولویت‌ها و ارزش‌هایشان دگرگون می‌شود و چیزهایی که برای دیگران مهم است، برای آنان اهمیتی دیگر می‌یابد؛ فراتر از یک باورِ صرف. این سخن، سخنی دینی نیست؛ سخن درباره‌ی هر آن چیزی است که بیرون از زندگیِ ظاهریِ ما جای دارد.

در فرایندِ روانکاوی نیز همین رخ می‌دهد. هر چه پیشتر می‌روید، بسیاری از مسائلِ کوچکِ پیشین، سنگینی و اهمیتِ خود را از دست می‌دهند و واکنشِ روانی و بدنیِ شما به آنها دگرگون می‌شود. هر فردی که به عنوانِ آنالیزان نزد شما می‌آید، این فضا مدام کار می‌کند و مدام می‌خواهد به شما داده بدهد. باید هوشیار باشید که خودِ آنالیزان از همان ابتدا با این فضا مبارزه می‌کند و شما را نیز به همراهی می‌خواند.

نمونه‌اش: کسی می‌گفت رویایی دیده که در آن پیش‌بینی‌هایی کرده و چند بار رخ داده است. پیش از گفتن، می‌گفت: «می‌دانم نباید بگویم، روان‌شناسان این چیزها را قبول ندارند، حتی شنیده‌ام که می‌گویند روان‌شناسان روح را قبول ندارند.» این همه، در واقع در همان فضای زندگی شکل گرفته است؛ تصوراتی، باورهایی و ایده‌هایی که بر اساس آنها خود را جمع‌وجور کرده و مانع از بروزِ چیزهای فراتر شده است. پس می‌بینید که فضای خارج از زندگی نیز فضایی نمادین است؛ کلام می‌تواند با آن ارتباط بگیرد، اما بخشی از کلام همیشه جلوی آن را می‌گیرد. وقتی درمانجو می‌گوید «روان‌شناسان روح را قبول ندارند»، خود را خفه می‌کند و از شما نیز می‌خواهد که جلویش بایستید.

ممکن است بگویید «خیلی از روان‌شناسان این را نمی‌پذیرند، علمی نیست». اما مسئله علم بودن یا نبودن نیست. فریب واژه‌ها را نخورید. ما نمی‌دانیم این آدم از «روح» چه معنایی دارد، نمی‌دانیم درونش چه می‌گذرد. فارغ از باورِ شما، او می‌خواهد از چیزهایی بگوید که فکر می‌کند ناپسند یا ناگفتنی است. اینها همان «قبل و بعد» است؛ همان فضای ناشناخته و قدرتمند. هر چه درباره‌اش سخن گوید، ثقلِ زندگی کمتر می‌شود، سنگینیِ بدن کاسته می‌شود و بدن آزادتر. بسیاری می‌گویند بدنشان سنگین است، انگار آنها را به پایین می‌کشد. اینها همه به همان بازمی‌گردد که ما پیش و پس از کلام را نمی‌پذیریم. محدوده‌ای که برای زندگی تعیین کرده‌ایم، تنگ و تاریک است و اجازه‌ی هیچ کلامِ فراخوانی را نمی‌دهیم. به همین دلیل، زندگی به این معنا بسیار مسئله‌دار است و مرگ نیز آن‌گونه که می‌پنداریم نیست؛ بسیار متفاوت‌تر است؛ زیرا زندگی است که به مرگ معنا می‌بخشد.

ممکن است بگویید «ما تجربه‌ای از مرگ نداریم، پس درباره‌ی چه سخن می‌گویید؟» هر آنچه خارج از زندگی است، مرگ است. اگر برای چنین فضایی اجازه‌ی حضور قائل نباشیم، اگر سخن گوید، نمی‌شنویم و فضا نمی‌دهیم. این بسیار مهم است. ممکن است بپرسید «اگر چنین باشد، خطرناک، ترسناک، عجیب‌غریب یا مستعدِ توهم و هذیان نمی‌شود؟» نه. اتفاقاً وقتی فرد از فضای خارج از زندگی سخن می‌گوید، دارد نمادین‌سازی می‌کند؛ یعنی با دیگری پیوند می‌زند و آنچه در درونش هست به اشتراک می‌گذارد. اینجاست که دیگر نیازی به هذیان و توهم نیست. هذیان و توهم از آن رو پدید می‌آید که فرد نمی‌خواهد یا نمی‌تواند درباره‌ی آن سخن گوید. بدن و روانش بدونِ اراده‌ی خود، آن را شکل می‌دهند. در توهم و هذیان، سوژگی از میان می‌رود؛ کلام در کنترلِ فرد نیست، بلکه او در کنترلِ توهم است. اما وقتی فرد می‌گوید «چیزهایی به ذهنم می‌آید، ولی نمی‌خواهم بگویم چون روان‌شناسان روح را قبول ندارند»، اینجا فرد می‌خواهد به‌صورتِ ارادی از فضای خارج از زندگی سخن گوید، اما خودش و دیگری اجازه نمی‌دهند. همین، فضا را تنگ‌تر می‌کند. پس هوشیار باشیم: اینکه می‌گوییم مرگ چیزی نیست که کسی تجربه کرده باشد و بنابراین از آن بگذریم، خودْ خطایی بزرگ است. اتفاقاً همان چیزهایی که بی‌خیالشان می‌شویم، باید بیشتر درباره‌شان سخن گوییم؛ همان چیزهایی که گمان می‌کنیم وجود ندارند، باید درباره‌شان گفت‌وگو کنیم. به گمان من، چیزی مانند «روح» یا «جن» یا هر آنچه از آن می‌گریزیم، تاریکی، امرِ غریب و پس‌زده مانند مرگ، نیازمند سخن‌اند.

و اکنون، به پرسشِ مستقیم شما درباره‌ی «لاملا» بازمی‌گردم؛ پرسشی که درست در قلبِ همین فضای ناشناخته قرار می‌گیرد. زیرا لاملا، در اندیشه‌ی لکان، نامی است بر همان باقی‌مانده‌ای که از چنگِ کلام می‌گریزد، همان چیزی که درونِ خودِ زندگی، حکمِ مرگ را دارد؛ یعنی آن غیابِ مولدِ میل که هرگز به حضور درنمی‌آید، اما تمامِ حرکتِ سوژه را ممکن می‌سازد. لاملا، در اسطوره‌ی افلاطونی، همان موجودِ کرویِ نخستین است که خدایان او را دو نیم کردند و از آن پس، هر نیمه در جست‌وجوی نیمه‌ی دیگر، سرگشته‌ی جهان شد. اما لکان این اسطوره را نه به مثابه‌ی روایتی از عشقِ رمانتیک، که به مثابه‌ی روایتی از ساختارِ میل، بازخوانی می‌کند. او می‌گوید لاملا، همان «لیبیدو» است؛ همان انرژیِ روانی‌ای که هرگز به تمامی در نظمِ نمادین حل نمی‌شود و همواره باقی‌مانده‌ای از خود برجای می‌گذارد که از چنگِ دال‌ها می‌گریزد. لاملا، ابژه‌ی گمشده‌ای است که هرگز یافت نمی‌شود، اما دقیقاً به خاطرِ همین گم‌شدگی‌اش، میل را زنده نگه می‌دارد. اگر لاملا یافت می‌شد، میل پایان می‌یافت و سوژه، به ایستاییِ محض و بی‌جنبشیِ روانی می‌رسید. پس لاملا، نه یک چیز، که یک خلأ ساختاریست؛ نه یک حضور، که یک غیابِ مولد؛ نه آنچه داریم، که آنچه به خاطرِ نداشتنش، داریم. و این، درست، همان چیزی است که در متنِ پیشین، در قالبی دیگر، بیان کردم: «مرگ، فضای ناشناخته‌ای است که تعیین‌کننده‌ی زندگی است»؛ لاملا نیز، درونِ خودِ زندگی، همان غیابی است که تعیین‌کننده‌ی میل و حرکتِ سوژه است.

و این، بی‌واسطه به پرسشِ دوم شما پیوند می‌خورد: «آیا مرگ، آن چیزی نیست که در کلام نمی‌گنجد؟» بله، اما با یک تفاوتِ بنیادین. لاملا، متعلق به زیستن است؛ لاملا، همان میلِ بی‌پایانی است که تا آخرین لحظه‌ی حیات، ما را به پیش می‌راند. مرگ، اما پایانِ این میل است. نه پایانِ لاملا به مثابه‌ی یک شیء، که پایانِ خودِ حرکت و سیرِ میل. با این حال، آنچه شما به درستی دریافته‌اید، این است که پس از مرگ، «کلمه‌ای از من باقی می‌ماند» و این کلمه، در دیگری، در خاطره، در رویا و در آرزوی دیگران، به حیاتِ نمادینِ خود ادامه می‌دهد. این همان «سوژه‌ای ست که در دیگری زنده می‌ماند»؛ اما این سوژه، خودِ لاملا نیست، بلکه اثرِ نمادینِ آن است.

خودِ لاملا، با مرگ، به تمامی ناپدید می‌شود؛ اما اثری از آن در نظمِ نمادین برجای می‌ماند که می‌تواند بازنمایی شود، تفسیر شود، و حتی دوباره متولد شود. و این، دقیقاً همان جایی است که سوگ، معنایِ کلینیکالِ خود را می‌یابد؛ همان‌گونه که در آن متن به نمونه‌های بالینیِ آن اشاره کردم: «هر فردی که به عنوان آنالیزان می‌آید، این فضا مدام کار می‌کند و مدام می‌خواهد به شما داده بدهد»، و اگر اجازه ندهیم، «خودش را خفه می‌کند و از شما هم می‌خواهد که بیایید جلویش بایستید». این، عینِ همان فرایندی است که در آن، سوژه با لاملا – یعنی با آن باقی‌مانده‌ی ناگفتنیِ هستی‌اش – مواجه می‌شود، اما به جایِ ورود به آن، از آن می‌گریزد و گریزِ خود را در قالبی دفاعی، به دیگری فرافکنی می‌کند.

دسته‌بندیِ شما از سه گروهِ مراجعانِ سوگ، از نظرِ بالینی چنان دقیق است. دسته‌ی اول، کسانی که می‌گویند «زندگی دیگر معنا ندارد»؛ اینان، در مواجهه با امرِ واقعِ مرگ، چنان غرقِ فقدان می‌شوند که هیچ رمزگانِ نمادینی برای بازنماییِ آن نمی‌یابند. آن‌ها با لاملا روبه‌رو شده‌اند، اما کلامی برای گفتنِ آن ندارند؛ از همین رو، سنگینیِ مرگ، تمامِ وجودشان را اشغال می‌کند؛ همان سنگینی‌ای که در متنِ پیشین، آن را به «بدنِ سنگین و فشار اضافی» تعبیر کردم. دسته‌ی دوم، کسانی که به دنبالِ التیامِ فوری هستند؛ اینان، از مواجهه با امرِ واقع می‌گریزند و می‌خواهند هرچه زودتر نظمِ نمادینِ پیشین را بازسازی کنند؛ همان‌هایی که «فضای خارج از زندگی را تنگ و تاریک کرده‌اند و اجازه‌ی هیچ کلامِ فراخوانی را نمی‌دهند». اما دسته‌ی سوم، کسانی که می‌خواهند بفهمند آن مرده چه بوده و مرگ یعنی چه؛ اینان، در واقع به استقبالِ لاملا می‌روند؛ نه برای یافتنِ آن (که یافت‌نیز نیست)، که برای سخن گفتن از آن و بدین‌گونه، نمادین‌کردنِ آن غیابِ هراس‌انگیز.

و وقتی با این دسته کار می‌کنیم، اغلب شاهدِ پدیده‌ای هستیم که شما به آن اشاره کردید: «به کلمات جدیدی می‌رسند، یا به بخشی از آن مرده می‌رسند که تازه و جدیده است». این، چیزی نیست جز «بازگشتِ امرِ واقع» در قالبی نمادین؛ یعنی همان فرایندی که در آن، فقدان، نه به عنوانِ تهی‌گی، که به عنوانِ شرطِ امکانِ معنا، ظاهر می‌شود. مرده، از یک ابژه‌ی غایب، به یک نمادِ زنده در نظامِ روانیِ بازمانده تبدیل می‌شود؛ همان فرایندی که در متن پیوستی، آن را «نمادین‌سازیِ فضای ناشناخته» نامیدم و تأکید کردم که «اتفاقاً زمانی که فرد دارد درباره‌ی فضای خارج از زندگی صحبت می‌کند، دارد نمادین‌سازی می‌کند؛ یعنی با دیگری پیوند می‌زند و آنچه در درونش هست به اشتراک می‌گذارد. اینجاست که دیگر نیازی به هذیان و توهم نیست». و این، دقیقاً نقطه‌ای است که روانکاوی را از روان‌درمانی‌های حمایتی متمایز می‌کند: نه پر کردنِ خلأ، که سخن گفتن از آن؛ نه التیامِ شتابزده، که تحملِ فقدان در افقِ کلام.

و این، مرا به تداعی‌های اسطوره‌ای شما می‌رساند. فروید، در «موسی و یکتاپرستی»، نشان می‌دهد که کشته شدنِ موسی، خودْ بنیان‌گذارِ دینِ یهود می‌شود؛ یعنی مرگ، شرطِ امکانِ قانون و نظمِ نمادین است. در اسطوره‌ی سیاوش، مرگ، نه پایانِ داستان، که سرآغازِ تولدی دیگر است؛ تولدی که در کلام، در روایت، و در آیین بازآفرینی می‌شود.

و نیچه، با خلقِ زرتشتِ تازه، دقیقاً از همین قاعده پیروی می‌کند: او نمی‌گوید زرتشت بازگشته است؛ می‌گوید زرتشت را باید دوباره آفرید. و این، درست همان کاری است که هر سوگ‌واره‌ی اصیلی انجام می‌دهد: نه بازگرداندنِ مرده (که محال است)، که آفریدنِ او در افقی تازه، در زبانی دیگر، در معنایی که تا پیش از مرگ، امکانِ ظهور نداشت. این همان چیزی است که در آن متن، در قالبی بالینی به آن اشاره کردم: «به میزانی که در مورد این فضا صحبت کنیم، ثقلِ زندگی کمتر می‌شود، سنگینیِ زندگی کمتر می‌شود، بدن آزادتر می‌شود»؛ زیرا با هر گفتار، از سنگینیِ آن غیابِ بی‌نام، کاسته می‌شود و آن امرِ واقع، در دال‌هایی جدید، شکلِ نمادینی می‌یابد که قابلِ تحمّل‌تر است.

اشتراک‌گذاری:
دکتر مریم بهریان

نوشته

دکتر مریم بهریان

روان‌شناس بالینی، درمان‌گر و پژوهشگر

مطالب این وب‌سایت جنبه آموزشی، تحلیلی و آگاهی‌بخشی دارد و جایگزین تشخیص، درمان یا مشاوره تخصصی نیست.

مقالات مرتبط

تداعی آزاد

کلام، بدن و تحول

موقعی که از مقعد صحبت می‌کنیم، یعنی با چیزهایی سروکار داریم که اضافه‌اند و باید خرج شوند؛ همان‌طور که خودتان گفتید، مسئله خروج و دفع. ولی این اتفاق نمی‌افتد. و چون این اتفاق نمی‌افتد، همه مسائل مقعدی را با خودش می‌آورد. در بی‌اشتهایی می‌بینید، در پراشتهایی عصبی می‌بینید؛ همه این مسائل مربوط به تغذیه و رژیم‌ها بی‌ارتباط به این قضیه نیستند. شما در رویاهای مختلف هم هیچ فردی را پیدا نمی‌کنید که با این مسئله قضیه نداشته باشد؛ خواه‌ناخواه همه آدم‌ها خواب‌هایی دارند که به مسئله مقعدی ربط دارد. می‌بینی فردی نمی‌تواند دفع کند، یا فردی خیلی خرابکاری می‌کند، یا فردی دفع می‌کند و همه دارند می‌بینندش. این‌ها همگی نشان می‌دهد که مسئله دفع کردن این اضافات چقدر مهم است.

·11 دقیقه