تبدیل نیستی به هستی؟

آیا رؤیا فقط بازنمایی گذشته است، یا فضایی است که در آن گذشته، حال و آینده می‌توانند در نسبت دیگری با یکدیگر قرار بگیرند؟ اگر چنین باشد، بازگشت متوفی در رؤیا را می‌توان نه بازگشت فیزیکی به گذشته، بلکه نوعی بازگشت گذشته به اکنون دانست؛ گذشته‌ای که هنوز برای سوژه تمام نشده ا است و می‌تواند در زمان حال دوباره معنا پیدا کند.

به‌روزرسانی:23 دقیقه مطالعه

گزارشی از دومین جلسه خوانش رویا

نویسنده: مریم بهریان

بازگشت آنچه هنوز نمرده است در رویا: بدن، زمان و معمای مرگ

رؤیا از قدیمی‌ترین شکل‌های مواجهه انسان با ناشناخته‌هاست. از زمانی که انسان خواب دیده، میان خواب و بیداری، میان گذشته و اکنون، و میان زندگان و مردگان مرزی کاملاً روشن وجود نداشته است. مردگان در بسیاری از فرهنگ‌ها در رؤیا ظاهر شده‌اند؛ گاهی پیام آورده‌اند، گاهی هشدار داده‌اند، گاهی راهی برای حل یک مسئله نشان داده‌اند و گاهی تنها آمده‌اند تا دوباره در برابر فردی زنده حضور پیدا کنند.

در زمانه مدرن، پدیده‌هایی مانند مرگ، رویا، زمان و حتی بدن به معنای واقعی آن، مورد توجه قرار نمی‌گیرد و حتی انکار می‌شود.

به باور بسیاری از افراد مرگ نزدیکان به معنای تمام شدن آن‌ها و حتی پایان یافتن زمانه‌ای است که با آن ها زیسته‌اند. از این رو بسیاری از افرادی که مرگ نزدیکان شان را تجربه می‌کنند. این جمله را می‌شنویم که زندگی در زمانه اینجا و اکنونی، معنای خود را از دست داده است و من دیگر نمی‌توانم به زیست خود ادامه دهم.

یا برخی می‌گویند: «با رفتن والدین‌مان ارتباط با گذشته را از دست داده‌ایم و با مرگ فرزندان، آینده‌ای دیگر برای ما وجود ندارد.

این در حالی است که رویا نشان می‌دهد: که مرگ و غیاب بدن به معنای پایان یافتن آن نیست. در خواب، مرز میان غیاب و حضور، گذشته و اکنون، زندگی و مرگ را برای لحظاتی جابه‌جا می‌شود. شاید به همین دلیل است که در بسیاری از فرهنگ‌ها، مردگان در رؤیا جایگاه ویژه‌ای داشته‌اند:

گاهی به‌عنوان پیام‌آور، گاهی راهنما، گاهی هشداردهنده و گاهی به‌عنوان کسی که مسئله‌ای را برای زندگان روشن می‌کند.

بازگشت مردگان در تاریخ

این پدیده محدود به یک فرهنگ یا دوره تاریخی نیست. در متون و روایت‌های کهن، از بین‌النهرین و حماسه گیلگمش گرفته تا سنت‌های دینی و ادبی، و در مردم‌نگاری جوامع بومی استرالیا، آفریقا و قاره آمریکا، روایت‌هایی از حضور مردگان و نیاکان در رؤیا ثبت شده است. در برخی از این فرهنگ‌ها، رؤیا حتی یکی از راه‌های ارتباط با نیاکان و دریافت پیام یا راهنمایی از آنان تلقی شده است.

برای نمونه، در حماسه گیلگمش، رؤیاها در ارتباط با مرگ، سرنوشت و جهان نادیدنی نقش مهمی دارند. انکیدو پیش از مرگ خواب‌هایی می‌بیند که با سرنوشت او پیوند دارند و پس از مرگ او، مسئله مرگ به مسئله مرکزی زندگی گیلگمش تبدیل می‌شود. گیلگمش در جست‌وجوی پاسخ به مسئله مرگ و جاودانگی، وارد سفری می‌شود که در آن مرز میان جهان زندگان و مردگان دائماً به پرسش کشیده می‌شود.

اما اینکه یک فرهنگ، رؤیا را ارتباط واقعی با مردگان بداند، به خودی خود اثبات نمی‌کند که چنین ارتباطی از نظر فیزیکی یا متافیزیکی واقعاً رخ داده است. از سوی دیگر، اینکه علم تجربی تاکنون نتوانسته وجود چنین ارتباطی یا مفاهیمی مانند روح را اثبات کند نیز به این معنا نیست که تجربه انسانی را می‌توان نادیده گرفت. در اینجا لازم است میان دو پرسش تمایز بگذاریم، یک پرسش این است که آیا مرده واقعاً، به معنای فیزیکی یا متافیزیکی، از جهانی دیگر با فرد خوابیده ارتباط برقرار می‌کند؟

و پرسش دیگر این است که وقتی انسانی مرده را در رؤیا می‌بیند، چه اتفاقی در روان و بدن او رخ می‌دهد که شخصِ غایب دوباره به صورت یک حضور تجربه می‌شود؟

گذشته در اکنون

فروید با مفهوم Nachträglichkeit یا اثرگذاریِ پسینی، نشان داد که گذشته لزوماً معنای خود را یک‌بار برای همیشه در لحظه‌ی وقوع تعیین نمی‌کند. یک رویداد بعدی می‌تواند معنای یک رویداد پیشین را تغییر دهد، بدون آنکه خودِ واقعه‌ی تاریخی تغییر کرده باشد. بنابراین رابطه‌ی روان با زمان را نمی‌توان صرفاً به شکل «گذشته به حال» تصور کرد؛ حال می‌تواند به گذشته بازگردد و آن را از نو معناگذاری کند. دربیانی دیگر گاهی معنای یک پدیده تنها از نقطه‌ای می‌آید که بعداً ظاهر می‌شود. به این معنا، چیزی که در گذشته رخ داده است، می‌تواند تنها از جایگاهی در آینده یا اکنون معنای خود را پیدا کند.

بنابراین بازگشت متوفی در رؤیا فقط «بازنمایی نمی‌شود»، بلکه به‌مثابه سوژه‌ای سخنگو بازمی‌گردد؛ سوژه‌ای که گویی می‌آید تا درباره‌ی خودش، خواب بین، درباره‌ی مرگش یا درباره‌ی رابطه‌اش با خواب‌بین چیزی بگوید.

فیزیک مدرن نیز، البته در سطحی کاملاً متفاوت، تصویر ساده‌ی زمان خطی و مطلق را پیچیده کرده است. نسبیت، زمان مطلق نیوتنی را کنار گذاشت و برخی تفسیرها و مدل‌های فیزیک کوانتومی نیز مسئله‌ی علیت پس‌نگر و رابطه‌ی میان شرایط آینده و توصیف وضعیت‌های پیشین را مطرح کرده‌اند. این مباحث به‌خودی‌خود اثبات نمی‌کنند که رؤیا امکان دسترسی به گذشته یا آینده را فراهم می‌کند و یا اینکه مردگان واقعاً به خواب زندگان بازمی‌گردند؛ اما نشان می‌دهند که تصور کلاسیک ما از زمان و علیت تنها صورت ممکنِ اندیشیدن به زمان نیست.

در این نقطه، روانکاوی می‌تواند پرسش خود را مطرح کند:

اگر زمان روانی الزاماً خطی نیست، بدن را می توان یک زمانه نامید؟ از این منظر رویا را می توان یکی از فضاهایی نامید که این بدن چند زمانه چه در رابطه با خواب بین و چه افرادی که در رویا حضور پیدا می کنند، ظهور پیدا می کند. درواقع ارتباط میان زمان های مختلف که در بیداری به راحتی امکان پذیر نیست در فضای رویا قابل دسترس می شود.

در دومین جلسه تحلیل و تداعی درباره رویا، آنچه در اختیار داریم رویا، و تداعی درباره خواب هایی است که درآن رفتگان ،حضور دارند.

البته هدف از این جلسه معنا بخشی و تفسیر سریع درباره رویا نیست، بلکه هدف این است که ببینیم ، افراد پس از مرگ به واسطه رویا در بدن، زمان و زبان بازمانده ها چگونه بازیابی می‌شوند؟ مهم این‌ که قاعده مهم و اصلی درباره رمزگشایی رویا این است که خواب بین درباره رویا تداعی آزاد داشته‌باشد.

اما در این جلسه، خود رویا به مثابه یک اثر مرده که خالق آن عقیده‌ای به ساحت ناخودآگاه ندارد در یک فضای جمعی قرار می‌گیرد. نه برای رمز گشایی و معنا بخشی به آن، بلکه با هدف این که پاسخی برای این پرسش بیابیم که وقتی رویا در صاحب خود امکان ادامه‌ی تداعی پیدا نمی‌کند، آیا می تواند در دیگری ادامه پیدا کند؟ بسان مردگان نمادین و مردگان واقعی‌ای که در زمانه خود امکان سخن گفتن پیدا نمی‌کنند و در زمان دیگری ظاهر می‌شوند تا راه اندازی برای شکل گیری گفت و گو، طرح پرسش های عمیق و تازه و تداعی در جمع شوند.

ارزش حضور جمعی در این فرایند، نه جایگزین کردن صدای دیگری به جای خواب بین، بلکه ظهور اثر و ظرفیت مولد رویا در مواجهه با دیگری است. بسان مرده ای که در رویا در موقعیت ناظرو دیگری واقعی در کنار بدن خواب بین و زمان، حاضر می‌شود.

رویای اول:

مریم بهریان:

دختری در تصادف رانندگی جان خود را از دست می دهد و پس از مدتی، درست در همان شبی که بازماندگان قصد دارند تا با آزاد کردن چند زندانی، به آرامش روح متوفی کمک کنند، همزمان در خواب چند نفر از بازمانده ها حاضر می شود و با اشاره به چندین مرده ای که روی زمین افتاده اند می گوید: «باید این آدم هایی که مرده اند را زنده کنیم، باید این آدم هایی که خوابیده اند را بیدار کنیم.» خواب بین ها این رویا را درفضای مجازی به اشتراک می گذارند و گویی این رویاهای همزمان را تاییدی برای معنا بخشی به عمل خود و رویا دانسته‌اند. دوباره تاکید می کنم که ما به دنبال تعبیر و تفسیر نیستیم و هر کسی مسئول تداعی خودش است. فقط می‌‌خواهیم ببینیم اگر رویایی که انگار به شکل نمادین مرده است ونتوانسته سخن گو باشد در جمع وارد می شود، راه انداز چه چیزهای مرتبطی با موضوع بازگشت مردگان خواهد بود؟

تداعی اول: من هم رویا را در پیج اینستاگرام دیدم و چون پیج باز هست فکر می کنم مثل همه کسانی که کامنت می گذارند این یک امر اخلاقی است که من هم در باره آن صحبت کنم.البته که همانگونه که شما گفتید تداعی های من، معنا بخشیدن به آن رویا نیست و صرفا به خودم مربوط می شود. با شنیدن این رویا درذهنم تداعی می‌شود گاهی وقت ما دلمان نمی‌خواهد با مرگ عزیزان مان مواجه شویم. من خودم هم در رویاهایم زیاد می‌بینم که مرده‌ها می‌آیند و زنده شده‌اند و دارند صحبت می‌کنند، و اطرافیانم می‌گویند راجع به این موضوع صحبت نکن. این ها چرت و پرت است. مرده که می‌رود دیگر رفته وپیامی ندارد. شاید خیلی وقت‌ها ما می‌خواهیم، با خیرات دادن و آزاد کردن زندانی ، مرگ را پس بزنیم یا با آن مواجه نشویم. البته این ها در ذهن من می‌آید و نمی‌دانم در دنیای درون آن هایی که این خواب را دیده‌اند چه می‌گذرد.

فکر می‌کنم، رو به رو شدن با برخی پدیده‌ها به قدری سخت است که ما می‌خواهیم با عمل یا به واسطه یک مناسک فرهنگی، آن را بپوشانیم. چون این رسم فرهنگی را زیاد دیده‌ام که برای مرده خیرات می‌کنند که در آرامش باشد. شاید این برای این است که با مرگ که پدیده عجیبی است روبه رو نشویم و خودمان در آرامش باشیم.

همان‌طور که گفتم، من هم تجربه از دست دادن نزدیکانم را زیاد داشته ام و انگار به خاطر تجربه زیاد بهتر با این پدیده کنار می‌آیم، وحشتم از ارتباط با رفتگان کمتر شده و با آن ها مانوس شده‌ام.

فکر می‌کنم هر چه بیشتر در دل مر گ برویم و از آن صحبت کنیم به زوایای تازه تری از موضوع می رسیم. نزدیکانم معمولا این جور خواب ها را نمی بییند یا حتی اگر هم مرده ها به خوابشان بیایند در موردش صحبت نمی‌کنند.

جالب است الان در ذهنم آمد که بعضی از آن ها ارتباط با مرده ها را انکار می‌کنند. مثلا یکی از آن ها در خواب دیده بود که یک فرد متوفی که از بستگان نزدیک است به خوابش آمده و اتفاقا داشته راهنمایی اش می‌کرده، اما او چه در رویا و چه دربیداری مسئله خواب را انکار کرد و گفت: چه مسخره کسی که مرده است دیگر مرده من نه ناخوداگاه را قبول دارم، نه تداعی ازاد و نه دنیای مردگان را. و سوالی که برایم پیش می آید این که آیا جهان مرگ و ناخوداگاه می توانند شبیه به هم باشند؟

تداعی دوم:

این رویاها و اتفاقی که افتاده مرا به یاد عذاب وجدان ناشی از مرگ های ناگهانی انداخت. من چنین تجاربی در ذهنم تداعی می شود. و این سوال که آیا ممکن است درمرگ دیگری این احساس گناه ایجاد شود که دیگری یا ما درزندان هستیم؟ این زندانی شدن و رابطه‌اش با مرگ در ذهنم می‌آید. انگار نباید بدون تامل از آن عبور کنیم. و این سوال در ذهنم آمد، چرا مرده از زنده‌ها خواسته دارد؟ زنده‌ها با بخش مرده یا زندانی خودشان ارتباط دارند؟ یا چه کسی باید مرده ها را بیدار کند؟

تداعی سوم:

وقتی این رویا را مطرح کردید من یاد خوابی افتادم که درباره مادربزرگم دیده بودم. من به مادربزرگم وابسته بودم و زمانی که فوت کرد او را زیاد در خواب می‌دیدم. جالب است که در خواب های من، مادربزرگ می‌گفت: مرا اشتباهی دفن کرده‌اید. چیزی شبیه همین که در این رویا هم مرده به زمان زنده‌ها آمده و می‌گوید: مرده ها باید زنده شوند. خواب‌های مشابه‌ای هم برایم تداعی می‌شود که خودم در رویا مرده‌ام و دلم برای خودم می‌سوزد.

اینجا چیزی که مهم می‌شود از نظر من یا سوالی که مطرح می‌شود، این که انگار مرده ای دارد اعتراض می کند که چیزی اشتباهی دفن شده است. یا شاید هم کسی اشتباهی زندانی شده است. شاید مادربزرگ، بخشی ازخودم باشد که اشتباهی مرده یا دفن شده است و در خواب برایش دلسوزی می‌کنم. همان احساس گناهی که درباره‌اش صحبت شد.

رویای دوم:

فردی در خواب می‌بیند که با وجود این که در واقعیت سالم است، در رویا در بیمارستان است و روی تخت خوابیده و دستگاه‌های زیادی به او متصل است. این فرد در بیداری هم کسی است به خاطر دیگران ازخودش می گذرد و حتی در اوج بیماری هم باشد از خدمت کردن دست نمی کشد. او با این که ناخودآگاه و رویا را قبول ندارد اما رویا به سراغش می‌آید و در خواب، در کنار تخت بیمارستان، یکی ازبستگان نزدیکش را می‌بیند که به تازگی در اثر بیماری سرطان فوت کرده است. اما در رویای او، این فرد زنده است و بالای سرش ایستاده و نگاهش می‌کند. چند دقیقه بعد متوفی که در خواب، زنده است، یک پازل در می‌آورد و به او می‌دهد و می‌گوید این معما را حل کن. اما رویا بین پس ازبیست دقیقه کلنجار رفتن با معما به این نتیجه می رسد که نمی‌تواند پازل را حل کند.

تداعی اول:

این خواب را که می‌گفتید . من یاد پدرم افتادم. من پدرم را در دروان کرونا از دست دادم و در همان زمان برادرم نیز به کرونا مبتلا شد و دراثر ایجاد لخته خودن در بیمارستان بستری شد و خیلی بد حال بود. در همان دوران پدرم را دیدم که زنده به خواب من آمد و ناراحت بود. و با ما صحبت می‌کرد. با خودش نون و مواد غذایی زیادی را همراه داشت و آن ها را به ما داد.

این که در این رویا مرده با خودش چیزی را آورده بود. من را به یاد این خواب انداخت . و در فرهنگ ما یک باور و عقیده وجود دارد که می‌گوید اگر درخواب ببینی مرده چیزی به تو می‌دهد خبر خوشی می‌رسد اما اگر تو چیزی به مرده بدهی، اتفاق بدی خواهد افتاد که بعد از ان رویا برادرم هم حالش خوب شد. شاید این خواب دارد نشان می‌دهد ارتباط با مرده‌ها می‌تواند در زندگی تغییر ایجاد کند. مسئله‌ای را حل کند و یا حتی از اتفاقی که قرار است در آینده بیفتد خبر بدهد یک مدل پیشگویی کردن مثلا. ولی این پرسش هم پیش می‌آید، چرا ارتباط با مرده ها را جدی نمی‌گیریم یا از آن وحشت داریم؟

تداعی دوم:

به نظرم خواب اول و دوم به هم شبیه هستند. هر کدام دارند از یک واسطه استفاده می کنند تا با مرده ارتباط نگیرند. اولی خیرات می دهد و می خواهد زندانی را آزاد کند بدون این که بفهمد واقعا مرده نیاز به این کار دارد یا نه . دومی روی تخت بیمارستان و وسایلی که آنجا است اسیر شده است.

انگار یک باور تکراری بیرونی بدون این که نقد شود فرد را درچنگال خود اسیر کرده تا نتواند با پدیده های نو ارتباط بر قرار کرد. اما در هر دو رویا مرده ها خودشان ظاهر می شوند و می‌گویند این چیزهایی که تو فکر میکنی یا می‌بینی مثلا این باور که باید زندانی را آزاد کنی تا روح من در آرامش باشد یا تصوری که از بیماری و بیمارستان داری، ممکن است مثل معما یا فرد خفته و مرده‌ای باشد که نیاز به رمز گشایی و بیدار شدن از خواب دارد. تا بتوانی از این زندان اندیشه یا تفکری که تو را رنجور کرده است رها شوی . در واقع در ذهنم تداعی می شود در هر دو رویا مرده ها می ایند و می گویند زندانی بودن و گرفتار در وضعیتی که شاید به زمان زنده بودن متوفی شباهت داشته، مسئله اصلی است که همان معمای مرگ استو یک جور مرگ و مردن دردل زندگی که باید از خواب یا زندان یا مرگ رهایی پیدا کند.

تداعی سوم:

گرفتار بودن زیر وسایل بیمارستانی من را یاد وسایلی انداخت که بعد از فوت مادربزرگم به عنوان یادگاری برداشتم. دوست نداشتم این وسایل دیگه آسیب ببینه یا پوسیده بشه. یک جورایی نگران وسایل شده بودم تا مبادا آن ها را از دست بدهم. هر نوع اسیب دیدن و از دست دادن ممکنه شبیه مرگ باشه. مثلا از دست رفتن رابطه . معمای مرگ اینه که از دست دادن رو تموم شدن ندونیم.

انسان وقتی می میره در رویا بر می گرده و زنده می شه. اما اشیا اینطوری نیستند. پس نمی تونیم اشیا رو شبیه انسان بدونیم. یک وقت هایی خود مرگ فیزیکی یا مرگ نمادین رابطه مثل جدایی، می‌تونه اتفاقا اغاز گر یک رابطه یا یک زندگی جدید باشه و لازم نیست اشیا بازمانده را نگه داریم و از پوسیدگی و خراب شدن شان ترس داشته باشیم.

تداعی چهارم: من در این جلسه با صحبت هایی که می‌شود احساس گنگی و ترس می‌کنم . انگار این حرف ها مرا به فضای ناشناخته‌ای پرتاب کرد که در زندگی روتین وجود ندارد. مثلا در روزمرگی ها ما گرفتار یک تکرار بی پایان هستیم و شاید داریم به شکل خیالی خودمان را از ارتباط با ناشناخته های ترسناک دور نگه می داریم . دراین جلسه احساس ناخوشایندی که توام با هیجان دلچسب و حس کنجکاوی است برایم به وجود اورد. شاید مثل همان باور که می گوید نباید چیزی به مرده ها داد، می‌ترسم با این فضای ناشناخته ارتباط برقرار کنم مبادا چیزی از دست بدهم.

در حالی که بالاخره برای ارتباط با دنیای جدید نمی توان فقط گیرنده باشیم. یا این سوال برایم مطرح می شود که اگر قرار باشد به پدرم در دنیای مرده ها چیزی بدهم ، یا به او کمک کنم، آن چه چیزی خواهد بود. این بخش که در تکراراست و در روزمرگی ها شاید همان ارتباط بامرده است که باید از دست برود.

رویای سوم:

در این رویا، همان خواب بینی که در بیمارستان روی تخت خوابیده بود و موفق به حل کردن معمای فرد متوفی نشد. در رویای دیگری خواب می‌بیند که در میان دو گروه از افراد قرار دارد. یک گروه که متشکل از رفتگان و افرادی هستند که دیگر در جمع دوستان و بستگان نیستند و یک گروه را هم زنده ها تشکیل می‌دهند . خواب بین در میان این دو گروه ایستاده و می‌تواند هر دو را ببیند و با هر دو صحبت کند. اما زنده‌ها نمی‌توانند مرده‌ها را ببیند یا با آن ها ارتباط برقرار کنند.

تداعی اول:

من در ذهنم آمد این که دررویا یک نفر قادر به انجام کاری باشد و دیگری نباشد انگار برخورداری از یک امتیاز ویژه را نشان می دهد. یک ویژگی که می توان با افرادی مثل مرده ها که در زمان های دیگری قرار دارند، ارتباط برقرار کرد. دارد اما زنده ها در این خوای این توانایی را ندارند و شاید این همان بخش رویا بین است که گفتید، ظاهرا دنیای مرده ها و فضاهای ناشناخته را قبول ندارد.

البته این سوال هم برایم ایجاد شد، آیا مرده‌ها، زنده‌ها را می‌دیدند؟ اگر جواب آری باشد پس این ویژگی بین خواب بین و مرده ها مشترک بوده است. یک توانایی رفت و آمد میان دو فضای مختلف. اما این که زنده ها مرده ها را نمی‌دیدند، هم بخشی از ماجرا است و جای سوال دارد چرا خواب بین این توانایی را از زنده ها محروم کرده است یا در ان ها نمی بیند؟

تداعی دوم:

من فکر می‌کنم بین مرگ و مردگی تفاوت وجود دارد. در این رویا میان بخش مرده و بخش زنده‌ ارتباطی وجود ندارد و این پرسش به وجود می‌اید که چرا زنده ها نمی خواهند مرده ها را ببیند یا بر عکس هم می تواند باشد.

مریم بهریان:

چیزی در این جلسه نیز نشان داده شد این که رویا، نه صرفاً بازنمایی غیاب، بلکه صحنه‌ای برای بازآرایی نسبت میان حضور و غیاب است؛ در این بازآرایی، بدنِ غایب، رابطه‌ی گسسته و گذشته‌ی پایان‌یافته می‌توانند دوباره در زمان رؤیا به زبان و ارتباط وارد شوند.

آنچه در این جلسه برای من اهمیت پیدا کرد، نه یافتن یک تعبیر مشترک برای سه رؤیا، بلکه دنبال کردن مسیری بود که خودِ رؤیاها در تداعی‌های شرکت‌کنندگان ایجاد کردند. تأکید می‌کنم که اینجا قرار نیست بگوییم معنای واقعی این رؤیاها چیست یا به جای خواب‌بین درباره‌ی ناخودآگاه او داوری کنیم. بنابراین آنچه در این جلسه اتفاق افتاد، بیشتر نوعی مشاهده‌ی این بود که یک رؤیا، وقتی از فضای خصوصی خواب‌بین خارج می‌شود و وارد فضای گفت‌وگو می‌شود، چه دال‌ها، خاطرات، پرسش‌ها و تجربه‌هایی را در دیگری به حرکت درمی‌آورد.

در سه رؤیایی که امروز مطرح شد، یکی از محورهایی که به تدریج در تداعی‌ها برجسته شد، گرفتاری و امکان رهایی بود.

در رؤیای نخست، مسئله‌ی آزاد کردن زندانیان همزمان با رؤیای زنده شدن مردگان قرار گرفته بود. سپس در تداعی‌ها، «زندان» به احساس گناه ناشی از مرگ ناگهانی، به این پرسش که چه کسی باید مرده را بیدار کند، و حتی به این احتمال پیوند خورد که شاید چیزی از خودِ سوژه در وضعیتی «دفن‌شده» یا گرفتار باقی مانده باشد.

در رؤیای دوم، بدنِ خواب‌بین روی تخت بیمارستان و در میان دستگاه‌ها قرار دارد و مرده‌ای که در واقعیت مرده است، در خواب زنده می‌شود و به او یک معما می‌دهد. در اینجا نیز تداعی‌ها دوباره به مسئله‌ی گرفتاری، تکرار، بیماری، اشیا، فقدان و چیزی که هنوز حل نشده است بازگشتند.

و در رؤیای سوم، این گرفتاری شکل دیگری پیدا می‌کند: دو گروه وجود دارند، زندگان و رفتگان، اما تنها خواب‌بین است که می‌تواند هر دو گروه را ببیند و با آنها ارتباط برقرار کند. زندگان قادر به دیدن مردگان نیستند. بنابراین مرز میان دو جهان نه کاملاً بسته است و نه کاملاً باز.

به همین دلیل، «زندان» در این مجموعه را نمی‌توان، فقط به یک مکان فیزیکی محدود کرد. آنچه در تداعی‌ها ظاهر شد، بیشتر به وضعیتی از جدایی، توقف، گرفتاری یا قطع ارتباط شباهت داشت. زندانی بودن می‌تواند به معنای گرفتار ماندن چیزی در یک سوی مرز باشد؛ مرزی میان زندگی و مرگ، حضور و غیاب، گذشته و اکنون، گفتن و ناگفتن. اما اینجا یک پرسش مهم شکل می‌گیرد: اگر چیزی در مرز میان حضور و غیاب گرفتار شده باشد، چه چیزی می‌تواند آن را دوباره به حرکت درآورد؟

یکی از پاسخ‌های ممکن، می تواند، خودِ رؤیا باشد.

در رؤیای نخست، مردگان باید «زنده شوند» و «بیدار شوند». در رؤیای دوم، مرده یک معما به خواب‌بین می‌دهد؛ چیزی که هنوز حل نشده است. و در رؤیای سوم، مردگان دوباره وارد فضای دیدن و گفت‌وگو می‌شوند. در هر سه مورد، مرده صرفاً غایب نیست؛ به شکلی دوباره در صحنه حاضر می‌شود.

البته این به معنای آن نیست که رؤیا ثابت می‌کند مردگان واقعاً بازمی‌گردند یا با زندگان ارتباطی بیرونی برقرار می‌کنند. چنین نتیجه‌ای از این داده‌ها قابل استنتاج نیست. آنچه می‌توان با احتیاط بیشتری گفت این است که مرگ در رؤیا الزاماً پایان حضور روانی و نمادین فرد نیست و هنوز خواب بین می تواند با مرده یا بخشی از خودش که به متوفی شباهت دارد ارتباط بگیرد. متوفی می‌تواند در رؤیا دوباره دیده شود، سخن بگوید، چیزی بدهد، چیزی بخواهد، سؤال بپرسد، معما طرح کند یا حتی درباره‌ی وضعیت خودش اعتراض کند. بنابراین رؤیا به نوعی فضایی ایجاد می‌کند که در آن رابطه‌ای که در جهان بیداری با مرگ قطع شده، می‌تواند به شکل دیگری ادامه پیدا کند.

این‌جاست که مسئله‌ی بدن و زمان نیز وارد بحث می‌شود. در جهان بیداری، بدن رفتگان، دیگر همان بدن زنده نیست. مرگ یک تغییر اساسی در وضعیت بدن ایجاد می‌کند و ما نمی‌توانیم از بازگشت مرده در رؤیا نتیجه بگیریم که بدن فیزیکی او بازگشته است. اما رؤیا نشان می‌دهد که رابطه‌ی ما با یک بدن الزاماً با توقف حیات زیستی آن بدن به‌طور کامل پایان نمی‌یابد. بدنِ غایب می‌تواند به شکل تصویر، صدا، خاطره، احساس، میل، حرکت، نشانه و رؤیا دوباره ظاهر شود.

از این منظر، شاید بتوان میان بدن زیستی و بدنِ حاضر در تجربه‌ی روانی تمایزی موقت ایجاد کرد. این تمایز به این معنا نیست که بدن رؤیایی یک بدن واقعی و مستقل است؛ بلکه نشان می‌دهد که تجربه‌ی بدن فقط به حضور فیزیکی آن در لحظه‌ی اکنون محدود نمی‌شود.

این موضوع ما را به مسئله‌ی زمان می‌رساند. در رؤیا، گذشته لزوماً به شکل یک گذشته‌ی تمام‌شده ظاهر نمی‌شود. کسی که در گذشته مرده است، می‌تواند در زمان رؤیا دوباره حاضر شود؛ کسی که زمانی وجود داشته، اکنون سخن می‌گوید؛ و گاهی حتی آینده نیز در قالب انتظار، ترس یا پیش‌بینی وارد رؤیا می‌شود.

بنابراین می‌توان پرسید:

آیا رؤیا فقط بازنمایی گذشته است، یا فضایی است که در آن گذشته، حال و آینده می‌توانند در نسبت دیگری با یکدیگر قرار بگیرند؟ اگر چنین باشد، بازگشت متوفی در رؤیا را می‌توان نه بازگشت فیزیکی به گذشته، بلکه نوعی بازگشت گذشته به اکنون دانست؛ گذشته‌ای که هنوز برای سوژه تمام نشده ا است و می‌تواند در زمان حال دوباره معنا پیدا کند.

از این زاویه، جمله‌ی «مرده‌ها را زنده کنیم» نیز برای من جالب می‌شود. شاید لازم نباشد آن را فقط درباره‌ی مردگان بدانیم. در سطحی استعاری، می‌توان پرسید چه چیزهایی در زندگی ما مرده، خاموش یا متوقف شده‌اند اما هنوز امکان بازگشت به زبان و رابطه را دارند؟

ممکن است یک رابطه تمام شده باشد، اما اثر آن ادامه داشته باشد. ممکن است فردی مرده باشد یا از زندگی ما به شکل نمادین رفته باشدمثل جدایی، اما گفت‌وگویی که با او ناتمام مانده هنوز در ذهن ادامه پیدا کند. ممکن است بخشی از تجربه‌ی خودمان را کنار گذاشته باشیم، اما رؤیا آن را دوباره به صحنه بیاورد.

در این معنا، «بازگشت مرده» الزاماً بازگشت یک فرد مرده نیست؛ بلکه بازگشت چیزی است که تصور می‌کردیم دیگر امکان حضور ندارد.

اما نکته‌ی دیگری نیز در این جلسه برای من مهم بود: اینکه برخی از خواب‌بین‌ها خودشان رؤیا، ناخودآگاه یا امکان ارتباط با مردگان را انکار می‌کنند، در حالی که رؤیا همچنان برای آنها رخ می‌دهد. اینجا نمی‌توانیم بگوییم این انکار حتماً یک «مقاومت روانی» است؛ چنین نتیجه‌ای بدون تداعی‌های خود فرد، یک تفسیر تحمیلی خواهد بود. اما خودِ این تناقض به‌عنوان یک پرسش قابل توجه باقی می‌ماند. آیا رؤیا می‌تواند چیزی را به صحنه بیاورد که سوژه در بیداری هنوز حاضر نیست یا نمی‌تواند درباره‌ی آن سخن بگوید؟ و از اینجا به پرسش روش‌شناختی جلسه می‌رسیم: اگر خواب‌بین درباره‌ی رؤیای خود تداعی نکند، آیا رؤیا در فضای جمعی همچنان می‌تواند چیزی را به حرکت درآورد؟ تداعی‌هایی که امروز شنیدیم نشان می‌دهند که پاسخ دست‌کم در سطح پدیده‌ای که در جلسه مشاهده کردیم، می‌تواند مثبت باشد؛ یک رؤیا توانست در دیگری خاطره‌ی مادربزرگ، پدر، مرگ ناگهانی، احساس گناه، اشیای باقی‌مانده از مردگان، ترس از ناشناخته، باورهای فرهنگی درباره‌ی مردگان، مسئله‌ی بیماری، تکرار و حتی پرسش درباره‌ی زمان را فعال کند. در این میدان، هر فرد از جایگاه تجربه‌ی شخصی خودش سخن می‌گوید و مسئولیت تداعی نیز همچنان با خود اوست. بنابراین جمع نه جایی برای کشف یک معنای پنهان و مشترک، بلکه فضایی است که در آن می‌توان مشاهده کرد یک رؤیا چگونه در میان چند سوژه حرکت می‌کند و چه پرسش‌هایی را فعال می‌سازد.

در نتیجه، آنچه از این جلسه برای من باقی می‌ماند، پاسخ قطعی به این سؤال نیست که «مرده‌ها چگونه بازمی‌گردند؟» بلکه مجموعه‌ای از پرسش‌هاست. اگر بدن مرده دیگر در جهان زنده حضور ندارد، چگونه می‌تواند در رؤیا دوباره حاضر شود؟

اگر گذشته تمام شده است، چرا می‌تواند در رؤیا دوباره در زمان حال سخن بگوید؟ اگر ارتباط با مردگان از نظر واقعیت بیرونی ممکن نیست، چرا تجربه‌ی ارتباط با آنان در رؤیا می‌تواند تا این اندازه واقعی و اثرگذار باشد؟و این پرسش که: آیا رؤیا جایی است که مرز میان حضور و غیاب، زندگی و مرگ، گذشته و اکنون، برای لحظه‌ای شکل دیگری پیدا می‌کند؟

در این صورت، «بازگشت مرده» را می‌توان نه به‌عنوان یک ادعای متافیزیکی، بلکه به‌عنوان یک مسئله‌ی روانکاوانه درباره‌ی بقای رابطه پس از فقدان، بازگشت امر غایب، چندلایگی زمان و امکان ادامه‌ی حضور بدنِ غایب در زبان و رؤیا دنبال کرد. در واقع رؤیا در اینجا نه مرده را واقعاً به زندگی بازمی‌گرداند و نه صرفاً تصویر گذشته را تکرار می‌کند؛ بلکه فضایی می‌سازد که در آن چیزی از گذشته می‌تواند دوباره در اکنون سخن بگوید. همانطور که در این جلسه عمیق ترین پرسش این بود که :

چه چیزی باید «آزاد» شود تا امر غایب دوباره بتواند سخن بگوید؟

اشتراک‌گذاری:
دکتر مریم بهریان

نوشته

دکتر مریم بهریان

روان‌شناس بالینی، درمان‌گر و پژوهشگر

مطالب این وب‌سایت جنبه آموزشی، تحلیلی و آگاهی‌بخشی دارد و جایگزین تشخیص، درمان یا مشاوره تخصصی نیست.

مقالات مرتبط

رویا

خروج در رویا

دانش‌آموز ممکن است یاد بگیرد که پاسخ خودش اهمیت ندارد و فقط پاسخ درستِ ارائه‌شده از سوی استاد معتبر است. گاهی وقت‌ها، اساتیدی هم که در مرحلهٔ مقعدی مانده‌اند و به‌جای تولید و خرج کردن بدنشان به اندوختن علم یا ثروت مشغول هستند، این تفکر را در دانش‌آموزان و دیگری ایجاد می‌کنند که زمانی واقعی هستند که استاد آن‌ها را تأیید کند. پژوهش را باید زمانی منتشر کنند که کامل شود و این کمال ممکن است هیچ‌وقت شکل نگیرد. در همهٔ این موارد، مسئله فقط ناتوانی در خروج نیست. این پرسش مطرح می‌شود: بدنم را کجا باید خرج کنم؟ یا آیا این بدن ارزش خرج شدن دارد؟

·12 دقیقه