نگهبان نقص و شَر
وقتی شرارت و نقص نام نداشته باشد، کسی که آن را میبیند و نمیتواند نامگذاری کند، روان پریش خوانده شود؛ و کسی که آن را میبیند و جرئت نامیدن آن را پیدا میکند، اگرچه ممکن است مانند حلاج یا حتی خود شیطان، رانده و حذف فیزیکی شود، اما از آنجایی که توانسته در شکاف و مرز میان واقع ونماد بایستد، افشاگر حقیقت خواهد بود.
خطرناکترین شکل شرارت، شرّی نیست که وجود دارد؛ شرارتی است که نامی ندارد
نویسنده: مریم بهریان
زنی را میشناسم که اگرچه سالهاست از او بیخبرم، اما هنوز گاهبهگاه به رشته افکارم سرک میکشد و بر نگاه عادتی من خط میاندازد.
او در خانوادهای مذهبی، کمالگرا و مشتاق دانش بزرگ شده بود. خانوادهای که در ظاهر سرشار از درستکاری، فداکاری و اخلاق بودند. اما همین خانواده، در برابر شرّی که درون خودشان حضور داشت، سکوت کرده بودند.
مادر، از ترس اینکه خودش یا دخترش، برچسب زن شرور و شیطانی یا سلیطه بخورند، نتوانسته بود از فرزندش در برابر تعرض دفاع کند. پدر و مادر، انسانهای محترمی بودند، اما در کنار آنها عموی خودشیفتهای، زندگی میکرد که زورگو بود، تعرض کرده بود و دسترنج پدر را بالا میکشید، اما مسئله فقط وجود آن عمو نبود. موضوع این بود که شرارت و ناقص بودن در خانواده آن ها نام و جایگاهی نداشت. حتی خود عموی خودشیفته هم باور نداشت که یک دزد تمام عیار و منحرف با استعداد است. او خودش را یک فرشته با استعداد و همه فن حریف میدانست، که قدری زرنگ است که میتواند پشت پرستیژ ونقابی که برای خودش ساخته بود، فانتزیهای منحرفانه خود را اجرا کند و تبدیل به اسطوره ای شود که دیگری هزینه آن را پرداخته است.
او کسی بود که نمیتوانست قانون، محدودیت و وجود دیگری را تحمل کند؛ کسی که میخواست تنها مرکز جهان باشد. اما خانواده، به جای نامیدن این شر، آن را انکار کردند. و چیزی که نام نگیرد، از بین نمیرود؛ بلکه به شکل دیگری بازمیگردد. سالها بعد، دختر با مردی سرشناس، قدرتمند و خودشیفته ازدواج کرد؛ مردی که خود را عاشق او معرفی میکرد. اما یک سال بعد، همان مرد او را به اتهام جنون و دیوانگی به خانه پدریاش بازگرداند و خواستار بستری شدن او در بیمارستان روانپزشکی شد، او میگفت دخترشما یک دیوانه است که با هذیان ها وتوهم هایش میخواهد جایگاه اجتماعی مرا خراب کند. اگرچه دختر حقیقت را میدید اما به دلیل این که نتوانسته بود برای آن نامی پیدا کند، طعمه واقع شد و سال ها تحت نظر روانپزشک، به علت مصرف دارو، در انجماد بدنی و روانی فرو رفت.
وقتی شرارت و نقص نام نداشته باشد، کسی که آن را میبیند و نمیتواند نامگذاری کند، روان پریش خوانده شود؛ و کسی که آن را میبیند و جرئت نامیدن آن را پیدا میکند، اگرچه ممکن است مانند حلاج یا حتی خود شیطان، رانده و حذف فیزیکی شود، اما از آنجایی که توانسته در شکاف و مرز میان واقع ونماد بایستد، افشاگر حقیقت خواهد بود.
شاید تاریخ انسان چیزی جز تاریخ بازگشت همین امر سرکوبشده نباشد.
انسان همیشه برای چیزی که نمیتوانسته تحمل کند، نام ساخته است: شیطان، ساحره، دیوانه، بیگانه، دشمن، زنانی که در قرون وسطی به جادوگری متهم شدند، اغلب حامل چیزی بودند که نظم موجود نمیتوانست در خود تحمل کند. اما همین که چیزی نام میگیرد، نشان از وجود داشتن و موجودیت آن است.
از این رو خوانش وارونه روایت شیطان این گونه میشود: اگر خدا، به جای راندن شیطان، از او میپرسید:
«اگر چه تو را نمی فهمم و از تو میترسم، اما مشتاقم بدانم تو چه چیزی میخواهی دربارهی من بگویی؟» شاید پاسخ شیطان این بود: «اینکه جهان تو کامل نیست» شیطان نخستین کسی بود که شکاف را دید. او موجودی خاکی، فانی و ناقص را دید و نتوانست آن را بپذیرد. اما در همان لحظهای که اعتراض کرد، ناخواسته به چیزی اعتراف کرد: به وجود فاصله
در این معنا، شیطان فقط دشمن خدا نیست؛ او شاهدِ شکافی است که در قلب آفرینش وجود دارد.
او یادآوری میکند که هیچ تمامیتی بدون فقدان نیست، هیچ قانونی بدون بیرونِ خود وجود ندارد و هیچ موجودی بدون نقص خلق نمیشود. در اینجا شباهتی به مثلث سه نفره هم وجود دارد. کودک نمیخواهد از والد جدا شود و تن به قواعد ومحدودیت های بیرونی بدهد. او در برابر قانون سجده نمیکند اما همین که به این نخواستن اعتراف میکند وبرای آن نام می گذارد و به خاطر این ابراز عشق از سوی والد رانده می شود، تن به قانون میدهد و میل دیگری ایجاد می شود. شاید تراژدی شیطان این نبود که علیه خدا شورید؛ تراژدی او این بود که اگرچه نمی خواست با جهانی زندگی کند که بر فقدان بنا شده است، اما بانامیدن این تراژدی لحظه زیستن او با نقص و شرارت آغاز شد و خودش و دیگری صاحب موجودیت شدند.
در طول تاریخ، ما بارها تلاش کردهایم شر را به بیرون از خود تبعید کنیم. آن را در چهرهی ساحرهها، دیوانگان، دشمنان و دیگریها جستوجو کردهایم، اما شر، وقتی نام نداشته باشد، بازمیگردد. زیرا انسان بودن شاید از لحظهای آغاز میشود که به جای سوزاندن ساحره، به زنجیر کشیدن دیوانه یا راندن شیطان، از خود بپرسیم:
«او چه چیزی میخواست دربارهی ما بگوید؟» و آیا میتوانیم موجودیت او را، بدون تسلیم شدن به شر، به رسمیت بشناسیم؟ موجودی که همیشه در جایی قراردارد که انسان نمیخواهد آن را ببیند. در فاصله ای که میان آنچه هست و آنچه میخواهد باشد. و به آن خدایگان خودشیفته و کمال گرایی که می خواهد تولیدی بی نقص داشته باشد و تصور می کند تمامیت دارد می گوید من عاشق تو هستم اما در برابر تولید و زاده ات، سجده نمی کنم.
کمالگرایی، ایدئولوژیهای تمامیتخواه، عشقهای خودشیفتهوار و حتی برخی شکلهای فناوریپرستی، همگی میتوانند تلاشی برای فرار از همین شکاف باشند. آنها وعده جهانی بدون نقص، بدون رنج و بدون فقدان میدهند؛ جهانی که در آن دیگری واقعی، با تفاوتها و رنجهایش، جایی ندارد.
شاید یکی از خطرناکترین شکلهای شر همین باشد: ناتوانی در دیدن دیگری. وقتی انسان به رؤیای کامل بودن خود میچسبد، قربانیان جنگ، رنج دیگری و حتی ضعفهای خودش تبدیل به چیزهایی بیاهمیت میشوند. دیگری دیگر یک انسان نیست؛ تبدیل به مانعی در مسیر تحقق یک تصویر کامل میشود.
در این معنا، شیطان فقط وسوسهگر نیست؛ نشانهای است از جایی که انسان با فقدان روبهرو میشود و تلاش میکند آن را انکار کند.
اما شاید رهایی نه در کشتن شرارت ، بلکه در شناختن آن باشد. زیرا اگرآن را بپذیریم و ارتباط بگیریم ، دیگر مجبور نیستیم جهانی بینقص بسازیم که در آن انسانها حذف شوند.
انسان بودن شاید دقیقاً از همینجا آغاز میشود: از پذیرفتن این حقیقت ساده و دشوار که ما کامل نیستیم، تمام نمیشویم و همیشه چیزی از ما باقی میماند که نمیتوانیم کاملاً تصاحب کنیم. شیطان، در نهایت، شاید نام همان نقطهای باشد که حقیقتِ ناتمام مخلوق را به خالق آن یاد آوری میکند، حتی اگر آن خالق انسان خودشیفتهای باشد که بر مسند قدرت تکیه کرده است. لینک کانال تلگرام: https://t.me/psychofreepen/140

نوشته
دکتر مریم بهریان
روانشناس بالینی، درمانگر و پژوهشگر
مطالب این وبسایت جنبه آموزشی، تحلیلی و آگاهیبخشی دارد و جایگزین تشخیص، درمان یا مشاوره تخصصی نیست.
مقالات مرتبط
دانش به مثابه امر تصویری
انسان اولیه قبل از دست یابی به زبان با جهان یکپارچه بود و چنین حل شدنی در جهان و نبود حجاب و مانعی برای فاصله گرفتن از دنیای اطراف نمی توانست او را از سایر موجودات متمایز کند
وقتی کلمات تخصصی ارتباط با واقعیت را قطع میکنند
گاهی اوقات زبان تخصصی برای محافظت از خود در برابر دیگری هم استفاده میشود... انگار در بسیاری از افراد، دانش نه صرفاً به مثابه دانش، بلکه به عنوان سپر و زره دفاعی استفاده میشود
