اسطوره، روان‌کاوی و جهان ما

بخشی از نشست سلسله جلسات تداعی آزاد

به‌روزرسانی:8 دقیقه مطالعه

پرسش‌گر: مریم بهریان

می‌خواستم در مورد اسطوره بپرسم. پیشتر هم در این جلسات درباره اسطوره صحبت کردید؛ به‌ویژه اسطوره ضحاک در شاهنامه. اخیراً در جایی خواندم که اسطوره، آن داستانِ مقدسی است که می‌خواهد به فقدانِ بنیادینِ ما یا خلأ وجودی‌مان معنا ببخشد. سوال من این بود که آیا این اسطوره‌ها، واقعیت یا حقیقتی دارند که مستقل از ما وجود داشته باشد؟ چون قبلاً هم گفته بودید که «ما به درونِ زبان پرتاب می‌شویم» و معنا در دلِ زبان زاده می‌شود. آیا اسطوره‌ها از پیش وجود دارند و ما آن‌ها را نمادین می‌کنیم؟ به‌نظر می‌رسد قوانین اجتماعی، هنجارها و حتی ساختارهای حقوقی و اخلاقی، از بطنِ همین اسطوره‌ها سرچشمه می‌گیرند و نمی‌توان آن‌ها را صرفاً به داستانی تقلیل داد که تنها برای بازداشتنِ ما از مواجهه با خلأ ساخته شده است. گمان می‌کنم اسطوره، عمیق‌تر از این حرف‌هاست و ریشه‌ای در ساختارِ ناخودآگاهِ جمعی و فردی دارد. در روان‌کاوی، اسطوره چگونه خود را بروز می‌دهد؟ نظریه‌ای هست که می‌گوید روان‌کاو در نهایت یک «هیچ» است که مبلغی را می‌گیرد و کنار می‌رود تا روان‌کاوی‌شونده بتواند جایگاهِ خود را در هستی بازبیابد. اما سوال من این است که آیا خودِ همین فرد (روان‌کاو) نوعی پارادوکس ایجاد نمی‌کند؟ یعنی روان‌کاو، در موقعیتِ درمان، به‌نوعی دالِّ مطلق و بی‌نقص تبدیل می‌شود، گویی هیچ نقصانی ندارد؛ در حالی که می‌توان روان‌کاو و روان‌کاوی‌شونده را در نظر گرفت که اسطوره‌ای مشترک دارند و در آرزوی خلقِ آن هستند.

تداعی دکتر مهدی ربیعی:

سوال شما دو مسئله را در هم تنیده:

یکی خودِ اسطوره، و دیگری جایگاهِ آن در روان‌کاوی. وقتی از اسطوره صحبت می‌کنیم، از چارچوبی ذهنی حرف می‌زنیم که به درازای تمام تاریخِ بشری تعلق دارد. اسطوره، هم عمیق است و هم واقعی؛ واقعی از این جهت که در برابر تهاجماتِ گوناگون - چه زبان‌شناختی، چه فرهنگی - مقاومت کرده و میانِ فرهنگ‌های مختلف، پیوندهایی نمادین برقرار ساخته است.

اسطوره‌ها ساختارِ ذهنِ انسان‌ها را شکل می‌دهند؛ بسیاری از باورها و آیین‌ها در گذر زمان از میان می‌روند، اما تکّه‌هایی از آن‌ها باقی می‌مانند و با تکّه‌هایی از فرهنگ‌های دیگر پیوند می‌خورند و اساطیرِ تازه‌ای را شکل می‌دهند. به‌همین دلیل، اساطیر در فرهنگ‌های گوناگون، اگرچه ظاهراً متفاوت‌اند، اما در سطحِ نمادین، پیوندی عمیق دارند؛ مثلاً اسطوره نیکی و بدی، در همه فرهنگ‌ها دیده می‌شود. تفاوتِ اسطوره با افسانه در این است که اسطوره وابسته به زمان خاصی نیست و ماندگار است.

اساطیر، راه و رسمِ زندگی را نشان می‌دهند. ممکن است کسی بگوید به اساطیر باور ندارد، اما بی‌اعتقادیِ او، خود، در چارچوبِ اسطوره‌ایِ دیگری شکل گرفته است. پس اسطوره، نه در باورِ آگاهانه، که در ساختارِ نهانیِ ذهن، به کار خود ادامه می‌دهد.

به همین دلیل، اسطوره، ناخودآگاهِ انسان را شکل داده است؛ همان تناقضات و تعارضاتی که در قالبِ اسطوره‌ها ریخته شده‌اند، در ناخودآگاه نیز رسوب کرده‌اند.

پیوندِ ناخودآگاه و اساطیر، در این است که اساطیر فرم و ساختارِ زندگی را تعیین می‌کنند؛ بخشی از آن‌ها دیدنی است، بخشی دیگر، به دلیل پیچیدگی‌های درونی، در ناخودآگاه جای می‌گیرد.

اساطیر، تمامِ واقعیت را روایت نمی‌کنند؛ بلکه شکاف‌هایی دارند که از عهده تبیینِ آن‌ها برنمی‌آیند. همین شکاف‌ها هستند که انسان را به پر کردنِ آن‌ها با خرافات و باورهای کاذب وامی‌دارند، اما روان‌کاوی، به‌جای پر کردنِ این شکاف‌ها، به آنالیزان می‌آموزد که با خلأ زندگی کند.

حالا می‌رسیم به بخشِ دوم؛ جایگاهِ روان‌کاو. کارِ روان‌کاو، امری «هیچ» است؛ یعنی نباید باورهای خود را به آنالیزان تحمیل کند. اما این به معنای نبودِ اشتراکِ ساختارِ نهانی نیست؛ اگر این اشتراک نباشد، ارتباطی شکل نمی‌گیرد. روان‌کاو، پس از تحلیلِ شخصیِ خود، با شکاف‌های درونی‌اش آشنا شده و می‌تواند با فاصله‌ای مناسب، شنونده‌ای باشد که ورود نمی‌کند.

این فاصله، فضایی از سکوت و ابهام است که در آن، آنالیزان با خلأی خود روبه‌رو می‌شود و هستیِ خود را بازمی‌یابد. در این مسیر، آنالیزان با چارچوبِ پنهانِ اساطیر درمی‌آمیزد و دیگر درپی پر کردنِ خلأ با توهمات نیست، بلکه به تحملِ آن روی می‌آورد.

روان‌کاو این فرایند را به آنالیزان می‌آموزد و این خود، «رانه زندگی» می‌شود؛ یعنی زیستنِ همراه با تمام دردها، بی‌آنکه آن‌ها را با دروغ‌ها پر کند. چون خلأ پر نمی‌شود، خودِ همین خلأ، انگیزه حرکت و پویاییِ آنالیزان می‌شود و او یاد می‌گیرد که با این فقدان، نه به‌عنوانِ تهدید، که به‌عنوانِ امکانِ بودن، روبه‌رو شود.

پرسش دوم: این چیزی که تو ذهنم اومد، در موردِ مثلاً همین خودِ ترامپ هست، یا اسطوره سرمایه‌داری. اینکه مثلاً فرض کنیم اسطوره، یک سری قواعدِ بنیادی در هستی داره. چون من خوندم که مثلاً اینا قواعدِ ریاضیاتی‌ان.

مثلاً خودِ اسطوره مسیح، یا امام‌حسین (ع)، یک ایثاری رو طرح می‌کنه که توی ریاضیات، همون آنتروپیِ دیانتی هست. یعنی اگر جهان فقط بخواد خودخواهانه پیش بره، همه‌چی به فروپاشی می‌رسه؛ باید ایثاری باشه. اون ایثار، خودش رو به شکلِ یک قانونِ ریاضیاتی نشون می‌ده که در قالبِ اسطوره بروز پیدا کرده. ولی توی عصرِ حاضر، می‌خوان این رو اسطوره‌زدایی کنن؛ بگن اینا داستان‌هایِ کنه‌ای بودن که باید از بین برن. بعد می‌آن، مثلاً اسطوره پول یا سرمایه‌داری رو مطرح می‌کنن. مثلِ ترامپ که خودش رو با پول تعریف می‌کنه، یا همون‌طور که در موردِ هویتش گفتید، می‌آد اسمش رو رویِ تنگه هرمز می‌ذاره و می‌گه «تنگه ترامپ»؛ انگار نمی‌خواد با تاریخچه خودش مواجه بشه و خودش رو سطحی تعریف می‌کنه. حالا می‌خوام ببینم که این نقد به سرمایه‌داری، یا کسانی که با پول خودشون رو تعریف می‌کنن، می‌تونه باعث بشه که بگیم اسطوره‌شون، یه اسطوره واقعی نیست؟

تداعی دکتر ربیعی:

این جور نیست که بگیم کسی مثلِ ترامپ فقط تفکرِ ساختارِ سرمایه‌داری درونش کار می‌کنه. نه، اتفاقاً درونِ همون آدم، ایثار، مسیحیت، یا همون اساطیرِ نجات‌بخش و خدایگانی که از خودگذشتگیِ زیادی دارند، به شدت داره کار می‌کنه. ولی این داره توی جملات و کلماتش می‌گه که «منم این رو دارم، ولی من نباید قربانی بشم؛ اون کسی که باید قربانی بشه، شمایید. بها رو باید شما بدید.» به خاطر همین، شما توی صحبت‌هاش می‌بینید، چه قبلاً به اعراب گفته، چه اخیراً توی نشستِ ناتو که لیست داده و گفته: «این هزینه‌هایی است که من در این جنگ داشتم و شما باید متحمل بشوید.»

یعنی داره می‌گه که من این بخش رو دارم، ولی نمی‌خوام زیر بارش برم؛ نمی‌خوام بگم که تو وجودِ من هم هست و من هم باید گذشت داشته باشم، ایثار داشته باشم، و از خودخواهی‌هایِ خودم بزنم.

فقط داره می‌گه «تو من هست»، ولی وقتی بهش وزن نمی‌دی، اعتبار نمی‌دی و باهاش ارتباط نداری، اون بخش از وجودت رو می‌ندازی گردنِ دیگران.

اتفاقاً کسی مثلِ ترامپ، این بخش درونش قوی‌تر هم کار می‌کنه؛ به همین دلیل است که مدام می‌گوید: «بها را باید شما بدهید، فلان کشور باید هزینه‌های ما رو متقبل بشه، فلان ارگان باید متحمل بشه، ایرانی‌ها باید از نفت خودشون بگذرن، فلان کشور باید از خواسته‌اش صرف‌نظر کنه.» یعنی همون اساطیر و خدایگانِ ایثارگر، با قدرتِ زیادی درونش حضور دارند؛ ولی چون فرد با اون بخش از وجودش ارتباط نداره و نمی‌خواد باهاش مواجه بشه، مجبوره این رو هر روز فریاد بزنه. یعنی اگر بروید ساختارِ زبانیِ کسی مثلِ ترامپ رو رمزگشایی کنید، هر روز می‌بینید که در دلِ زبانش روایت می‌کنه که چقدر خدا، دین و این اسطوره‌ها درونش کار می‌کنه. ولی در عین حال، همون‌طور که شعارش هم هست، می‌گوید: «من باید دین رو به آمریکا برگردانم.»

اما دینی که خودش داره می‌گه، ظاهرِ دین هست؛ مناسک رو می‌گه. وگرنه اینکه بخواد دین رو در سطحِ نمادین برگردونه؛ باید خودش بها بده، از خودگذشتگی داشته باشه، و بخشی از ژوئیسانسِ خودش رو صیقل بزنه.

مثلِ مجسمه‌ای که بالای بندرِ نیویورک هست، اون مجسمه نمادینِ آمریکا رو نگاه کنید. این خیلی مهمه؛ به لحاظِ نمادین، این مجسمه تراش نخورده، فقط به لحاظِ ظاهری تراش خورده. اتفاقاً داره می‌گه که ژوئیسانسِ این‌ها به لحاظِ نمادین صیقل نخورده. اون مجسمه، نمادِ رستگاریِ اون‌هاست؛ اگر واقعاً بخوان تراش بخورن و این ژوئیسانسِ وحشیِ خودشون رو تعدیل کنن و جلوی خودخواهی‌هایِ خودشون رو بگیرن، بخشِ بزرگی از مشکلاتِ جهانِ کنونی حداقل حل و فصل می‌شه. ولی این امری غیرممکن به نظر می‌رسه، چون دسترسی‌شون به این معنا خیلی کمه. به خاطر همین، شما می‌بینید که هر روز فریاد می‌زنن، ولی نمی‌تونن به این لایه‌ها دست پیدا کنن.

من از لحاظِ زبان‌شناسی می‌گم؛ زمانی که اعتبار و وزن رو از اون تهی می‌کنی، اون رو مجبور می‌کنی که بندازش به میدانِ دیگری و از دیگران طلب داشته باشی. از زمانی که ترامپ اومده، مثلِ یه بچه‌ای رفتار می‌کنه که رشد نیافته؛ یعنی مدام طلبِ تغییر از طرفِ دیگری داره. می‌گه دیگری باید تغییر کنه، دیگری باید قدم برداره، دیگری باید بها بده؛ هیچ‌وقت نمی‌گه «ما بها بدیم».

و اتفاقاً داره می‌گه مشکلِ من چیه؛ داره به ما نشون می‌ده که به چه چیزی نمی‌پردازه. ولی این به این معنی نیست که این اساطیر درونش کار نمی‌کنه. اگه کار نمی‌کرد، نیازی به این همه صحبت و طلب نداشت. این همه طلب و فریاد، دقیقاً نشانه حضورِ پررنگِ همون اساطیرِ نجات‌بخش در پس‌زمینه‌ست؛ حضوری که فرد از آن بی‌خبر است و نمی‌خواهد با آن مواجه شود. و این، دقیقاً همان بازیِ پنهانِ ناخودآگاه است؛ بازی‌ای که تا وقتی به آن اعتبار ندهیم، ما را در چرخه بی‌پایانِ فرافکنی، طلب و خودزنی نگه می‌دارد.

اشتراک‌گذاری:
دکتر مریم بهریان

نوشته

دکتر مریم بهریان

روان‌شناس بالینی، درمان‌گر و پژوهشگر

مطالب این وب‌سایت جنبه آموزشی، تحلیلی و آگاهی‌بخشی دارد و جایگزین تشخیص، درمان یا مشاوره تخصصی نیست.

مقالات مرتبط

تحلیل رویا

آیا دریا صاحب دارد؟

آناهیتا در ایران باستان همان الهه آب است. نام این ایزدبانو در اوستا، دو واژه قدرتمند و آب را در کنار هم قرار می دهد. این رویاها نشان می دهد که گویی در ناخودآگاه جمعی ما آب و قدرت عمیقا به هم گره خورده اند . آناهیتا ایزد بانویی لطیف و بارور ، اما سوار بر ارابه های جنگی، همان چهار اسب باد و باران و ابر تکرگ که هم مایه حیات هست و هم مایه پیروزی در جنگ.

·9 دقیقه
تداعی آزاد

کلام، بدن و تحول

موقعی که از مقعد صحبت می‌کنیم، یعنی با چیزهایی سروکار داریم که اضافه‌اند و باید خرج شوند؛ همان‌طور که خودتان گفتید، مسئله خروج و دفع. ولی این اتفاق نمی‌افتد. و چون این اتفاق نمی‌افتد، همه مسائل مقعدی را با خودش می‌آورد. در بی‌اشتهایی می‌بینید، در پراشتهایی عصبی می‌بینید؛ همه این مسائل مربوط به تغذیه و رژیم‌ها بی‌ارتباط به این قضیه نیستند. شما در رویاهای مختلف هم هیچ فردی را پیدا نمی‌کنید که با این مسئله قضیه نداشته باشد؛ خواه‌ناخواه همه آدم‌ها خواب‌هایی دارند که به مسئله مقعدی ربط دارد. می‌بینی فردی نمی‌تواند دفع کند، یا فردی خیلی خرابکاری می‌کند، یا فردی دفع می‌کند و همه دارند می‌بینندش. این‌ها همگی نشان می‌دهد که مسئله دفع کردن این اضافات چقدر مهم است.

·11 دقیقه
رویا

خروج در رویا

دانش‌آموز ممکن است یاد بگیرد که پاسخ خودش اهمیت ندارد و فقط پاسخ درستِ ارائه‌شده از سوی استاد معتبر است. گاهی وقت‌ها، اساتیدی هم که در مرحلهٔ مقعدی مانده‌اند و به‌جای تولید و خرج کردن بدنشان به اندوختن علم یا ثروت مشغول هستند، این تفکر را در دانش‌آموزان و دیگری ایجاد می‌کنند که زمانی واقعی هستند که استاد آن‌ها را تأیید کند. پژوهش را باید زمانی منتشر کنند که کامل شود و این کمال ممکن است هیچ‌وقت شکل نگیرد. در همهٔ این موارد، مسئله فقط ناتوانی در خروج نیست. این پرسش مطرح می‌شود: بدنم را کجا باید خرج کنم؟ یا آیا این بدن ارزش خرج شدن دارد؟

·12 دقیقه