روان پریش، شهید ناخودآگاه است
شهادت در این معنا یک جایگاه ابدی نیست؛ یک لحظه است. لحظه ای که انسان بی آنکه از تاریخ رها شود و بی آنکه در تاریخ اسیر بماند، قدمی فراتر میگذارد و آنچه را می بیند به دیگری می گوید و بعد - شاید - باز می گردد به زندگی عادی اما آن لحظه دیگر هیچ چیز مثل قبل نمی شود. نه برای او نه برای کسی که حرفش را شنیده است.
پرسشگر: دکتر مریم بهریان
با توجه به دو سؤالی که مطرح شد سؤال اول درباره ابرانسان بود که گفتید چیزی را میبیند که دیگران نمیبینند. این همان شاهد بودن یا شهادت دادن است. این مفهوم را هم در فرهنگ اسلامی داریم هم خودتان به سقراط و حلاج اشاره کردید و من جمله ای از لکان خواندم «روان پریش شهید ناخودآگاه است. سؤال دوم هم در مورد مرگ بود؛ اینکه شهادت با مواجهه با امر واقع همراه است - همان امری که سوژه سایکوتیک هم با آن روبرو میشود مثلاً در کیس شربر، گویی مرگی برای او اتفاق افتاده بود و چون نتوانست از آن عبور کند ادعا کرد من زن خدا هستم. هر دو شهید و روان پریش - با یک واقعه مواجه میشوند اما یکی حقیقتی تولید میکند که دیگران نیز می توانند بپذیرند و دیگری نابود میشود یا به هذیان پناه میبرد. لطفاً این را تداعی کنید.
تداعی: دکتر مهدی ربیعی
اجازه دهید از یک تصور غلط شروع کنم رایج ترین خطا این است که خودآگاه را روشنایی و ناخودآگاه را تاریکی میدانند در حالی که خودآگاه در ساختار روانکاوانه بیشتر یک مکانیسم دفاعی است تا یک ابزار بینش. خودآگاه همان چیزی است که شما را قانع میکند میفهمم، درست در لحظه ای که چیزی را نفهمیده اید.
ناخودآگاه اما نه تاریکی که چگالی نادیده شده حقیقت است؛ نه فقدان دیدن بلکه فشردگی آنچه نمیتوانید به آن خیره شوید. روانکاوی برخلاف روشنگری قرن هجدهم بدنبال روشن کردن همه چیز نیست بلکه بدنبال لحظه ای است که خودآگاه از تکبر بیفتد و ناخودآگاه - نه به صورت خام بلکه به شکل سوژه ای سخنگو - مجال بروز یابد.
این وارونگی تنها محدود به خودآگاه و ناخودآگاه نیست، در ساختار اید ایگو و سوپرایگو هم همین نسبت برقرار است. تصور عمومی این است که اید انبار غرایز حیوانی و پست است و ایگو و سوپرایگو لایه های عالی تر انسانیت اما واقعیت برعکس است ایگو و سوپرایگو واکنشهایی به اید هستند نه مقدم بر آن.
زمانی که انسان از مواجهه با اید - با آن هسته بی واسطه و غیر قابل انکار خواستن، میهراسد دو کار میکند: یا از طریق منطق (ایگو) آن را توجیه و پوشش میدهد یا از طریق اخلاق (سوپرایگو آن را محکوم و سرکوب میکند.
هر دو لایههایی جانشین و در نتیجه نسبتاً کاذب هستند. اید اما اگر خود را نشان دهد - هر چند در انسان عادی به ندرت و همیشه با واسطه - همان لحظه فریب معنا ندارد نزدیکترین انسانها به اید هم کودکان پیش از یادگیری «نه» خوردن هستند و هم روانپریشان اما یکی به دلیل نارسایی ساختار دیگری به دلیل فروپاشی آن اینجاست که به روان پریشی میرسیم در روان پریشی ایگو و سوپرایگو به درستی شکل نگرفتهاند.
نام پدر - آن گره گاه نمادینی که انسان را وارد نظم زبان و قانون میکند - طرد (forclusion) شدهاست. بنابراین روان پریش بی پرده با امر واقع روبرو میشود.
از همین رو لکان او را «شهید ناخودآگاه» مینامد.
اما چرا «شهید» نه «قربانی»؟
قربانی منفعل است. چیزی بر او نازل میشود و او را در هم میشکند. شهید اما فعال است چیزی را میبیند و بر دیدنش پافشاری میکند. حتی در آستانه مرگ.
روانپریش از این نظر یک قدم از نوروتیک جلوتر است. او پردهها را از دست داده - نه به خواست خود - و به هسته تپنده حقیقت نزدیک شده اما دقیقاً به همین دلیل است که سقوط میکند.
چون زبان را از دست داده است. او میبیند، اما نمیتواند بگوید یا میگوید اما دیگران نمی فهمند. حرفش هذیان میشود، نه روایت.
در کیس شربر، آن ادعای من زن خدا هستم یک تلاش ناامیدانه برای نمادین کردن چیزی است که قابل نمادین شدن نبوده. او شاهد بوده اما شهادتش را نتوانسته به دیگری برساند پس شهادت تنها دیدن نیست؛ شهادت دیدن + گفتن به زبانی که دیگری امکان شنیدن داشته باشد است.
و این ما را به بعد زمانی میرساند. شهادت یک رویداد لحظه ای نیست؛ یک فرایند است. اول رویارویی با امر واقع که میتواند مرگ ،فقدان ،خشونت یا هر شکلی از مواجهه با حقیقت بی پرده باشد، دوم تلاش برای هضم آن - که در این مرحله است که بسیاری فرو می ریزند. سوم یافتن زبانی برای روایت و چهارم انتقال به دیگری نوروتیک در مرحله اول میماند و فرار میکند.
روان پریش در مرحله دوم گیر میکند و فرو میریزد. شهید - به معنای اصیل کلمه - از هر چهار مرحله عبور میکند و این عبور هزینه دارد شاید بالاترین هزینهای که یک انسان میتواند بپردازد.
اما یک بعد دیگر هم هست بعد سیاسی اجتماعی شهادت. جامعه نیاز دارد که شهدای خود را بسازد و بازنمایی هر تمدنی شهیدانی دارد؛ امانه لزوما شهدای دینی بلکه شهدای حقیقت.
سقراط شهید حقیقت فلسفی بود. حلاج شهید حقیقت عرفانی، نیچه زرتشت را به دلیل همین ویژگی می ستاید. کسی که اول بار چیزی را دید و ..گفت اما خطر در همین جاست:
جامعه گاهی شهادت را به ایدئولوژی تبدیل میکند شهادت زنده به شهادت مرده تبدیل میشود.
از شاهد واقعی یک بت میسازد و بعد دیگر کسی نمیپرسد آن شهید واقعاً چه دیده است. فقط از نامش برای حفظ نظم موجود استفاده میشود. این تراژدی دوم شهادت است نه فقط کشته شدن شهید بلکه قتل حقیقت او توسط پیروانش
حالا بیایید به ناخودآگاه برگردیم. مفهوم سازی اشتباه دیگری که باید اصلاح شود این است که روانکاوی میخواهد ناخودآگاه را خودآگاه کند. این نه تنها نادرست که ضد روانکاوی است.
روانکاوی می خواهد به خودآگاه نشان دهد که چقدر نمیداند. میخواهد آن ایگوی باد کرده و آن سوپرایگوی قضاوت گر را فرو بریزد.
اتفاقی که در تحلیل میافتد، غلبه ناخودآگاه بر خودآگاه است نه برعکس.
خودآگاه متلاشی میشود - نه به معنای روان پریشی بلکه به معنای فروپاشی توهم من میفهمم.
و در این خلا ناخودآگاه فرصت مییابد که به سوژه ای سخنگو تبدیل شود
یعنی چی؟
یعنی سوژه دیگر از روی مکانیسمهای دفاعی حرف نمیزند، نه از روی تکرار نه از روی میل دیگری. حرفش مال خودش است اما نه به شکل خودشیفته وار بلکه به شکلی که دیگری هم میتواند به آن نزدیک شود.
این نقطه مرز باریکی است یک قدم چپ سایکوز است حرفی که هیچ کس نمیفهمد. یک قدم راست نوروز است حرفی که همگی از قبل شنیدهاند. این وسط یک خط الرأس وجود دارد.
به سختی پیدا میشود و به آسانی از دست میرود. و این دقیقاً همان جایی است که ایرانسان نیچه، شهید به معنای حقیقی و سوژه اصیل روانکاوانه همدیگر را ملاقات میکنند.
هر سه به نقطه کوری خیره شدهاند که دیگران از کنارش عبور میکنند. هر سه هزینه ای پرداخته اند - شاید بزرگترین هزینه تنهاییِ دیدن.
اما تفاوت در این است. ایرانسان نیچه گاه چنان در حماسه سرایی غرق میشود که مرز با سایکوز را مبهم می کند. اما سوژه اصیل روانکاوانه با فروتنی بالینی میداند که هر لحظه امکان سقوط وجود دارد. به همین دلیل است که در اتاق تحلیل کسی ادعای ایرانسان بودن نمی کند.
تحلیلگر به تحلیل شونده کمک می کنند تا شاهد حقیقت خود شود بدون آنکه آن را به هذیان یا ایدئولوژی تبدیل کند.
شهادت در این معنا یک جایگاه ابدی نیست؛ یک لحظه است. لحظه ای که انسان بی آنکه از تاریخ رها شود و بی آنکه در تاریخ اسیر بماند، قدمی فراتر میگذارد و آنچه را می بیند به دیگری می گوید و بعد - شاید - باز می گردد به زندگی عادی اما آن لحظه دیگر هیچ چیز مثل قبل نمی شود. نه برای او نه برای کسی که حرفش را شنیده است.

نوشته
دکتر مریم بهریان
روانشناس بالینی، درمانگر و پژوهشگر
مطالب این وبسایت جنبه آموزشی، تحلیلی و آگاهیبخشی دارد و جایگزین تشخیص، درمان یا مشاوره تخصصی نیست.
مقالات مرتبط
آیا دریا صاحب دارد؟
آناهیتا در ایران باستان همان الهه آب است. نام این ایزدبانو در اوستا، دو واژه قدرتمند و آب را در کنار هم قرار می دهد. این رویاها نشان می دهد که گویی در ناخودآگاه جمعی ما آب و قدرت عمیقا به هم گره خورده اند . آناهیتا ایزد بانویی لطیف و بارور ، اما سوار بر ارابه های جنگی، همان چهار اسب باد و باران و ابر تکرگ که هم مایه حیات هست و هم مایه پیروزی در جنگ.
کلام، بدن و تحول
موقعی که از مقعد صحبت میکنیم، یعنی با چیزهایی سروکار داریم که اضافهاند و باید خرج شوند؛ همانطور که خودتان گفتید، مسئله خروج و دفع. ولی این اتفاق نمیافتد. و چون این اتفاق نمیافتد، همه مسائل مقعدی را با خودش میآورد. در بیاشتهایی میبینید، در پراشتهایی عصبی میبینید؛ همه این مسائل مربوط به تغذیه و رژیمها بیارتباط به این قضیه نیستند. شما در رویاهای مختلف هم هیچ فردی را پیدا نمیکنید که با این مسئله قضیه نداشته باشد؛ خواهناخواه همه آدمها خوابهایی دارند که به مسئله مقعدی ربط دارد. میبینی فردی نمیتواند دفع کند، یا فردی خیلی خرابکاری میکند، یا فردی دفع میکند و همه دارند میبینندش. اینها همگی نشان میدهد که مسئله دفع کردن این اضافات چقدر مهم است.
خروج در رویا
دانشآموز ممکن است یاد بگیرد که پاسخ خودش اهمیت ندارد و فقط پاسخ درستِ ارائهشده از سوی استاد معتبر است. گاهی وقتها، اساتیدی هم که در مرحلهٔ مقعدی ماندهاند و بهجای تولید و خرج کردن بدنشان به اندوختن علم یا ثروت مشغول هستند، این تفکر را در دانشآموزان و دیگری ایجاد میکنند که زمانی واقعی هستند که استاد آنها را تأیید کند. پژوهش را باید زمانی منتشر کنند که کامل شود و این کمال ممکن است هیچوقت شکل نگیرد. در همهٔ این موارد، مسئله فقط ناتوانی در خروج نیست. این پرسش مطرح میشود: بدنم را کجا باید خرج کنم؟ یا آیا این بدن ارزش خرج شدن دارد؟
