روانکاو، ابلیس قدیس اتاق درمان!

انتقال در این لایه‌ی غایی، دیگر تمنای کودکانه برای محبت یا تایید دیگری بزرگ و روان کاو نیست؛ بلکه یک عشقِ رادیکال و اخلاقی به خودِ «خلأ» است. عشقی فاقد ترس و فاقد رحم نسبت به ایگوی خویشتن. وقتی آنالیزان می‌پذیرد جهان هیچ مصلحت و تضمینی برای او ندارد. تراژدی که ابلیس هم درگیر آن شد

به‌روزرسانی:8 دقیقه مطالعه

وقتی رویاها پیش بینی کننده اخبار و شاهد شب برای تداعی های روز می شوند

ده‌ها میلیارد یورو ارز صادراتی به چرخه‌ی اقتصادی بازنگشته است

نویسنده: دکتر مریم بهریان

https://t.me/psychofreepen/129

از خدا می خواهی تا راهی جلوی پایت بگذارد. اما خدا صامت است. هیچ چیز نمی‌گوید.

منتظر می‌ماند تا چیزی بگویم و من هم نمی‌گویم. میان خدای صامت و سکوت من شباهتی می‌بینی ، مکث می‌کنی و می‌گویی:

فکر می کنم تو خدا هر دو می دانید که چه کاری باید انجام بدهم اما چیزی نمی‌گویید، شاید می‌خواهید خودم راه خودم را پیدا کنم. شاید هم ساحت ناخودآگاه، قلمرو پاسخ های فست فودی و حاضرآماده نیست. چه کسی می‌داند شاید خدا هم نمی‌داند یا می‌داند و به این راحتی‌ها پاسخ نمی‌دهد.

سکوت دوباره برقرار می شود. فضایی برای رو به رو شدن با قلمرو گسست‌ها و تصاویر کلام نشدنی:

«رویایی رابه یاد می آورد که در آن، درمانگرش سخن می‌گوید ولی او نمی‌شنود. باز هم سکوت و این بار تصویر دو زن سالمند و یک بز قهوه‌ای که در دهانش گل سرخی قرار دارد به رویا اضافه شده‌اند»

سکوت خدا با تصویر بز که می‌تواند نماد ابلیس باشد، در کنار هم قرار می گیرند. یکی از آن دو زنِ رویا، ویژگی شیطانی دارد و کارش دسیسه چینی و توطئه‌گری است!

درمانگر می گوید: «از این زن بیشتر بگو ؟»

و رویابین، به‌سرعت به یاد بخش قهار، چیره‌گر و قهر کننده او می‌افتد.

«هر که به حرفش گوش ندهد با او قهر می‌کند و سپس تصویر غریبی ظاهر می‌شود»

اینجا به یاد بُز قهوه‌ای‌رنگی می افتد که گل سرخی در دهان دارد. شاید نماد شیطان باشد. مگر شیطان، حاملِ زیبایی می‌شود؟

نه رحم دارد نه ترس

ابلیس،سوژه‌ای تمایز یافته و رانده شده که نه ترس دارد و نه رحم. اما عاشق است. گل سرخی در دهان دارد. همان بخش مفقود شده‌ای که رویا بین آن را فراموش کرده بود. عشق!

در جلسه‌ای تراژیک، صامت و سرد، درمان‌گر به یاد آوارگی ها و ویرانگری‌های جنگی که به تازگی درگیر آن ها شده است، شروع به گریستن میکند. و ناگهان یاد این جمله می افتد که انسان های واقعی نه غم دارند و نه ترس.

پس رحم چی؟ چرا آن را جا انداختی؟ این پرسش روان‌کاوانه درگیرش می‌کند!!

هم‌زمانی شگفت‍‌انگیزی میان اتاق درمان قبلی با اتاق تحلیل درمان‌گر رخ می‌دهد. که خطوط موازی رنج و تراژدی را به هم نزدیک می‌سازد.

«نمی‌توانم رحیم نباشم! رحم از مادر می آید، از رحِم، از مراقبت، نمی‌دانم شاید والدین‌ام زیادی مراقب بوده‌اند و دلسوز، زیادی خواسته‌اند از من در برابر تراژدی جهان مراقبت کنند!»

تراژدی

اما جهان تراژدی است! همان صحنه‌ نمایشی که رحم و ترس را برانگیخته می‌کند. اما در تراژدی، قهرمان داستان رحم ندارد.

شبیه به تراژدی «ابلیس و خدا». که در آن شخصیت اصلی داستان به یک انتخاب غیرممکن و بن بست رسید اما نه ترس داشت و نه رحم. همان شخصیت عصیانگری که طرد شدن از جامعه فرشتگان رابه جان می‌خرد و نیچه عصیانگری او را ستایش می‌کند.

«پس خدا چی؟! او مگر رحیم نیست؟

آیا داستان آفرینش هم یک تراژدی است؟»

چرا باید به این تراژدی، آری بگویم. نه گفتن برابر با خودکشی می‌شود. اما برای کشتن خویشتن نیز باید نه ترس داشته باشم و نه رحم

این دو راهی شوپنهاوری و نیچه ای دوباره درحال بازنمایی است. دوراهیِ «نه گفتن» به زیستن و پناه بردن به زهدِ انفعال، یا «آری گفتن» به تراژدیِ جهانی خشن، صامت و بدون هدف که آفریده‌هایش را در هم می‌شکند.

نگاه درمان‌گر به یک عریانی سوژه‌ای وشهود بالینی رادیکال می‌رسد. یاد یک بازی ناخوداگاهی می‌افتاد. نمایش دراماتیک که درجلسات گروه درمانی، سال ها پیش برگزار شده بود.

خدا روی صندلی محاکمه

در این بازی این بار بنده، خدا رامحاکمه می‌کند. چرا تو حواست به این جهان نیست؟! این که کودکان می‌میرند رنج می‌کشند یا درفقر هستند؟چه کسی باید تو را محاکمه کند؟ تو کجایی؟ می‌شنوی؟ هستی؟

اینجا است، که درمانگر در ماتریکس انتقال با روان کاو، با بعدخدا گونه‌ای از خودش رو به رو می‌شود. بخشی که می‌آفریند، می‌سازد، تخریب و ویران می‌کند تا بداند. یک خدای بازیگوش

و سپس با بخش خدا گونه روان‌کاو، رو به رو می‌شود. صامت است و سرد . نه معنا می‌بخشد و نه پاداش می‌دهد. بلکه چیزی هم می‌گیرد. چیزی مانند پول، وقت، انرژی و حتی آن ژویسانس و آزاد و وحشی که به خاطرش به فضای درمانی می‌آیند.

انتقالی دگرگون شده

انتقال در این لایه‌ی غایی، دیگر تمنای کودکانه برای محبت یا تایید دیگری بزرگ و روان کاو نیست؛ بلکه یک عشقِ رادیکال و اخلاقی به خودِ «خلأ» است. عشقی فاقد ترس و فاقد رحم نسبت به ایگوی خویشتن. وقتی آنالیزان می‌پذیرد جهان هیچ مصلحت و تضمینی برای او ندارد. تراژدی که ابلیس هم درگیر آن شد.

این مواجهه، آنالیزان را مستقیماً در فضای هولناکِ «بین دو مرگِ» شبیه آنچه ابلیس یا خود خدا تجربه کرده اند، قرار می‌دهد:

او در پیش رو، مرگ فیزیکی؛ و در پشت سر، مرگ نمادین و مطرود شدن از جامعه را می‌بیند. روان کاو بی شباهت به ابلیس نیست. او در برابر امر واقعی ناتوان و بی

پاسخ است و راز انسان را نمی‌داند. نمی‌داند که انسان چه کسی است؟ اما تمام تلاشش را می‌کند تا انسان را وسوسه کند تا حقیقت وجودی خویش را به نمایش بگذارد.

روان کاو با موضع صامتش که نه ترس دارد ونه رحم سوژه را بسان ابلیس اغوا می‌کند تا فانتزی کمدی جهان را بشکند و حقیقت عریان هستی خودش را فریاد بزند.

من کیستم؟ در این جهان چه کاری باید انجام بدهم؟ مخلوقی که ساختاری انسانی و متمایز دارد یا موجودی رانه‌ای و حیوانی که باید در برابر ژویسانس وحشی خود تسلیم شود. یا موجودی از جنس انسان و همان خشونت های اخلاقی که در برابر خشونت های ساختاری در حال عصیان است.

عصیان می‌کنم، پس هستم

در میان چنین تداعی هایی صدای روان کاو با تمام وسوسه‌انگیزی و اغوا گری‌اش در فضا می‌پیچد!

برای چه این‌ها را می‌گویی؟ تو کیستی؟

او دست روی دفاع روشنفکرانه‌ای می‌گذارد که می‌تواند به عنوان یک مکانیسم دفاعی عمل کند. آیا آنالیزان برای مواجه نشدن با امر واقعی پشت پناه‌گاهی از نظریه پنهان می‌شود تا واقعیت را لمس نکند، تا زندگی نکند و واقعیت خود را پنهان کند!

«من زیستن را می‌دانم و اتفاقا عاشق لذت و بازی هستم. اما فکر می‌کنم، این فرار از زندگی یا لذت نیست. نمی خوام وِل باشم یاغیر اخلاقی عمل کنم. چون می‌بینم که جهان کمدی نیست. بالاخره باید حساب و کتاب پس بدهم. مرگ وجود دارد. آن را در جنگ تجربه کردم. بدن‌ها آسیب ناپذیر نیستند و فانتزی خدا آن ضامن حمایت‌گر که از کودکان مراقبت می‌کند نیست. نمی‌خواهم تن به یک ژویسانس مهار نشدنی و بدون حساب وکتاب بدهم و لذت عصیانگری را نداشته باشم.»

رویای کابوسِ اسکویید گیم و برجِ ونک

شب‌هنگام، ناخودآگاه با هم دستی شاهدِشب، دست به کار می‌شود تا ادعای آنالیزان را راست‌آزمایی کند.

رویا بین فیلم اسکویید گیم یا بازی آن را ندیده است. اما ناخوداگاه او مانند یک آنتن روانی، دال های سرگردان جامعه را بلعیده است. در رویای آنالیزان، افرادی ظاهر می‌شوند که آدم‌های نزدیک زندگی او هستند. آن ها می‌آیند تا با او بازی لذت طلبانه ای را راه بیندازند. یکی برای رابطه جنسی می‌آید و یکی برای برگزاری مراسم جشن و دیگری پیشنهاد بازی اسکویید گیم می‌دهد.

آنالیزان در رویا هم فکر می‌کند، تحلیل می‌کند. این ها همان افرادی هستند که نمی‌توانند به ژویسانس وحشی خود نه بگویند، آینه بخش لذت طلب و بازیگوش رویابین. همان بخش وحشی و بازیگوشی که جهان را به بسان کمدی می‌بیند نه تراژدی. بازیکنانی که به بخش صامت، تراژیک وسرد جهان را نمی‌بینند.

ناگاه در بخشی از رویا، خانم دکتر روان‌کاوی که رویا بین فقط از طریق دنیای مجازی او را دیده است، ظاهر می‌شود. قرار است جلسه‌ای در میدان ونک برگزار شود . آن ها در یک برج هستند و می‌خواهند به یکی از اتاق ها بروند.

خانم دکتر می گوید من با فضامشکلی ندارم اما با این برج مشکل دارم. جلسه را در جای دیگری برگزار کنیم.

در متنِ این رویا، یک روان‌کاو حضور دارد. آن‌ها در محله‌ی ونک—مظهرِ برج‌های سیمانیِ تجاری و گردشِ سرمایه‌داری—ایستاده‌اند تا جلسه تشکیل دهند. خانم دکتر جمله‌ای کلیدی می‌گوید: «من با فضا مشکل ندارم، با این ساختمان مشکل دارم.» شاید فضا امر واقعی/طبیعت بی‌گناه و صامت باشد؛ و برج، خشونت ساختاری و طمعِ سیستمیِ دیگری بزرگ، است که روحِ میل را اخته می‌کند. رویا بین با تداعی های بی پرده‌تری مواجه است که او را در برابر میل خودش صادق تر می سازد.

یک همزمانی غریب رخ می‌دهد. اولین خبری که آنالیزان پس ازبیداری می‌‌خواند درکانال این خانم دکتر منتشر شده‌است:

«ده‌ها میلیارد یورو ارز صادراتی به چرخه‌ی اقتصادی بازنگشته‌است»

ناخودآگاهِ آنالیزان چند ساعت قبل از ورودِ خبر به نظمِ نمادینِ رسانه‌ها، ترومای این غارت و ژویسانسِ وحشیِ نخبگانِ حاکم را حس کرده و آن را در قالبِ برجِ فاسدِ ونک بازسازی کرده بود

آنچه در اتاق درمان می‌گذرد، مواجهه‌ای عریان با خلأها، تمناهای کودکانه و ساختارهای پنهان روان است. اما این تحلیل‌ها در مرزهای اتاق درمان باقی نمی‌مانند.من در کانال تلگرام «تداعی آزاد»، این مفاهیم عمیق روان‌کاوی لکانی و فرایدی را از قاب سینما، ادبیات، هنر و زندگی روزمره رمزگشایی می‌کنم. آنجا به صورت هفتگی پادکست‌های صوتی کوتاهی درباره تحلیل رویاها و تأملات بالینی یک درمانگر منتشر می‌شود.اگر به دنبال فضایی برای تعمق بیشتر و شنیدن صداهای ناخودآگاه هستید، به جمع ما بپیوندید:🔗https://t.me/psychofreepen ورود به کانال تلگرام دکتر مریم بهریان

اشتراک‌گذاری:
دکتر مریم بهریان

نوشته

دکتر مریم بهریان

روان‌شناس بالینی، درمان‌گر و پژوهشگر

مطالب این وب‌سایت جنبه آموزشی، تحلیلی و آگاهی‌بخشی دارد و جایگزین تشخیص، درمان یا مشاوره تخصصی نیست.

مقالات مرتبط

تحلیل رویا

آیا دریا صاحب دارد؟

آناهیتا در ایران باستان همان الهه آب است. نام این ایزدبانو در اوستا، دو واژه قدرتمند و آب را در کنار هم قرار می دهد. این رویاها نشان می دهد که گویی در ناخودآگاه جمعی ما آب و قدرت عمیقا به هم گره خورده اند . آناهیتا ایزد بانویی لطیف و بارور ، اما سوار بر ارابه های جنگی، همان چهار اسب باد و باران و ابر تکرگ که هم مایه حیات هست و هم مایه پیروزی در جنگ.

·9 دقیقه
تداعی آزاد

کلام، بدن و تحول

موقعی که از مقعد صحبت می‌کنیم، یعنی با چیزهایی سروکار داریم که اضافه‌اند و باید خرج شوند؛ همان‌طور که خودتان گفتید، مسئله خروج و دفع. ولی این اتفاق نمی‌افتد. و چون این اتفاق نمی‌افتد، همه مسائل مقعدی را با خودش می‌آورد. در بی‌اشتهایی می‌بینید، در پراشتهایی عصبی می‌بینید؛ همه این مسائل مربوط به تغذیه و رژیم‌ها بی‌ارتباط به این قضیه نیستند. شما در رویاهای مختلف هم هیچ فردی را پیدا نمی‌کنید که با این مسئله قضیه نداشته باشد؛ خواه‌ناخواه همه آدم‌ها خواب‌هایی دارند که به مسئله مقعدی ربط دارد. می‌بینی فردی نمی‌تواند دفع کند، یا فردی خیلی خرابکاری می‌کند، یا فردی دفع می‌کند و همه دارند می‌بینندش. این‌ها همگی نشان می‌دهد که مسئله دفع کردن این اضافات چقدر مهم است.

·11 دقیقه
رویا

خروج در رویا

دانش‌آموز ممکن است یاد بگیرد که پاسخ خودش اهمیت ندارد و فقط پاسخ درستِ ارائه‌شده از سوی استاد معتبر است. گاهی وقت‌ها، اساتیدی هم که در مرحلهٔ مقعدی مانده‌اند و به‌جای تولید و خرج کردن بدنشان به اندوختن علم یا ثروت مشغول هستند، این تفکر را در دانش‌آموزان و دیگری ایجاد می‌کنند که زمانی واقعی هستند که استاد آن‌ها را تأیید کند. پژوهش را باید زمانی منتشر کنند که کامل شود و این کمال ممکن است هیچ‌وقت شکل نگیرد. در همهٔ این موارد، مسئله فقط ناتوانی در خروج نیست. این پرسش مطرح می‌شود: بدنم را کجا باید خرج کنم؟ یا آیا این بدن ارزش خرج شدن دارد؟

·12 دقیقه